برچسب: شهریار

۱۷دی
برف، زمستون

هنوزم یادمه، فقط دیگه مهم نیست.

هنوزم یادمه، همون شب های برفی که همه توی خونه هاشون کنار بخاری نشسته بودن و داشتن از تماشای تلویزیون لذت می بردن، گوشی رو بر می داشت و به اولین اسم دفترچه تلفنش زنگ می زد و می گفت چقدر دلش می خواد زیر برف قدم بزنه، می دونست هیچ وقت نه نمی شنوه، چند دقیقه بعد جلوی در منتظرش بود تا بیاد پایین، اولین رد پاها روی فرش سفیدی که آسمون پهن می کرد اون شب ها برای اون دو تا بود، هیچ کس توی خیابون ها نبود، نگاهشون به زیر پاشون بود، به رد پایی که به جا می ذاشتن، حتی گاهی بر می گشتن و به نقاشی خودشون روی برف ها نگاه می کردن و می خندیدن و خوشحال از اینکه اون شب رو از دست ندادن. ادامه مطلب »

۵اردیبهشت

دوست ندیدم

به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم   ***   ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم

برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود   ***   ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم

دگر نگاه امیدی به سوی هیچکسم نیست   ***   چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم

به غیر دام ندیدم به هر کسی که شدم رام   ***   دگر چو طایر وحشی زآب و دانه رمیدم

رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی   ***   که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم

منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود   ***   به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم

یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت   ***   که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم

زآب دیده چنان آتشم کشید زبانه   ***    که خاک غم به سر افشان چو گردباد دویدم

گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکین   ***   به شهر روسیهان شهریار روی سپیدم

#شهریار

۱۴فروردین

یک ماجراجویی بی نظیر دیگه هم تمام شد

همیشه با این واقعیت که هر سفری بالاخره روزی تموم میشه مشکل داشتم، چون بعد از اون مجبورم چند روزی با دلتنگی ها و خاطرات سفر دست و پنجه نرم کنم، به نظرم این سخت ترین قسمت یک سفر هست، راستش وقتی با آرش و میلاد تصمیم گرفتیم این کار رو شروع کنیم هیچ تصویر مشخصی از آنچه اتفاق خواهد افتاد نداشتیم و امروز که سفر تمام شده و داریم به نتیجه ی کاری که انجام شده فکر می کنیم واقعا برامون لذت بخش هست، چون خیلی متفاوت تر و عالی تر از چیزی که تصورش رو می کردیم شد، حداقل برای من که این طور بود، یه جورایی از سختی ها و شب نخوابی هایی که کشیدم راضی هستم و به نظرم ارزشش رو داشت. ادامه مطلب »

۹اسفند

عمر بگذشت به کوچیدن ایامی چند

یادش به خیر سی سال پیش توی یه خونه ی قدیمی با یه حیاط بزرگ و یه حوض آبی قشنگ وسط اون حیاط یه بچه ی خیلی شر و شور به اسم ابوالفضل به دنیا اومد، بچه نبود لامصب از همون اولش برای پدر و مادرش مایه عذاب بود، روزها همین طوری گذشتند، همین طور هفته ها پشت سر هم می گذشتند ماه ها می آمدند و می رفتند اینقدر رفتند و آمدند که سال ها نیز با سرعتی کمتر ولی مثل برق و باد گذشتند تا رسیدند به امروز سی سال از اون روز می گذره دیگه خبری از اون خونه ی قدیمی نیست، اون بچه ی دو و نیم کیلویی امروز هشتاد کیلو شده ماشالله، قد نیم وجبی اش هم بزنیم به تخته بلند شده ولی چیزی از شیطنت های اون روزهاش کم نشده که بیشتر هم شده. ادامه مطلب »

۴آذر

سراب عمر

این پست هم به یاد تمام فال های شهریاری که گرفتم و خواهم گرفت می نویسم در آستانه ی سی سالگی، شاید از فردا دیگه اینجا کسی چیزی ننوشت، بد نیست از پاییز هم ذکر خیری کنم، که همیشه، همه رفته بودناشون رو میذاشتن واسه پاییز، پاییز هر کی رفت، برنگشت. ادامه مطلب »

۲۷آبان

این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت دوم

هر روز صبح که بیدار می شدم دوست داشتم زود شب شود  و شب ها دوست داشتم بخوابم ولی خوابم نمی برد و آرزو می کردم هر چه زودتر صبح شود، ولی هیچ کدامشان دردی از من دوا نمی کرد، انگار زمان هم با من سر ناسازگاری داشت، شنیده بودم زمان همه چیز را در خودش حل می کنه ولی نمی دونم چرا زمان هر چه که می گذشت، درد و رنج من نیز اضافه تر می شد، شاید منتظر بازگشتش هم نبودم ولی منتظر بودم، منتظر پاسخ سوالاتی مبهم در ذهنم، که هر روز قبل از بیدار شدن در ذهنم مرور می شد تا شب هنگام که با اندیشه ی یافتن پاسخ همان سوالات به خواب می رفتم، هنوز هم حرف هاش توی گوشم زمزمه می کنند. ادامه مطلب »

۲۳اسفند

آوخ از آن برادر با جان برابرم

یکی از هم صحبت های یکی دو سال گذشته من شهریار بوده و هست، خیلی این مرد رو دوست دارم، یادم میاد برای اولین بار که رفتم تبریز و به خونه شهریار سر زدم حال و هوای خیلی عجیبی داشتم، همون بار سر مزار ایشون هم رفتم، خیلی وقت ها وقتی دلم می گیره دیوان شهریار رو بر می دارم و فالی برای خودم می گیرم و پای صحبت های شهریار می شینم، انگار همین الان جلوی روی من نشسته و داره برای من شعر می خونه، خدا رحمتش کنه. ادامه مطلب »

۴مهر

همه رفته بودناشون رو میزارن واسه پاییز

جمع بندی هفته ی بین الفصلین

مشکلات مالی

شنبه مشکلات جدی در حوزه دریافت ها و پرداخت هام داشتم که نتیجه بی تدبیری های چند ماه اخیر خودم بود، تا حالا سابقه نداشت من این طوری در حوزه ی مالی برنامه ریزی کنم، چون شاید فکر نمی کردم مشکلاتم اینقدر جدی باشن و نتونم به راحتی حلشون کنم، بعضی وقت ها ما مشکل رو خیلی ساده نگاه می کنیم یا شاید فکر می کنیم کسی کمکمون می کنه، برای همین صبر می کنیم و بازم صبر می کنیم تا اینکه مشکل اون روی خودش رو به ما نشون میده و زمین گیرمون می کنه، مشکلات رو جدی بگیرید و به موقع یه فکری به حالشون بکنید. ادامه مطلب »

۲۲مرداد

شهریار هم خانه دارد

امروز دلم هوس کرد درباره ی خونه یا همون خانه ی امروزی ها یه چیزهایی بنویسم، خونه برای ما انسان ها و صد البته برای حیوانات هم فکر می کنم همین طوری باشه، یک مسئله استراتژیک به حساب بیاد، چرا که از قدیم هم گفتن، هیچ جایی خونه ی خودِ آدم نمیشه، چرا؟ چون توش احساس امنیت می کنیم، حسِ خوب آرامش، خونه یه چهاردیواری است، که حاشیه امن برای ما ایجاد می کنه، چه از مسائل طبیعی مثل برف و بارون و گرما و سرما چه از مشکلات اجتماعی، خونه جایی هست که آدم بدون دغدغه توش فکر می کنه، از همه مهمتر می تونه با زیرشلوار توش بچرخه، کاری که اصولا توی اجتماع نمیشه انجام داد.

قبلا کسی که خونه می خرید، بهش می گفتن پولدار، الان خیلی مثل قدیم ها نیست، الان کسی که خونه داشته باشه و این خونه مثلا ۳ یا ۴ هزار متر باشه میگن پولدار، به یکی از دوستان می گفتم تو خیلی تو رشته ادبیات توانمندی داری، بیا برو ادبیات بخون، گفت: «پول توش نیست، آدم حتی نمی تونه خونه بخره»، چند وقت پیش که رفتم تبریز یه سری رفتم خونه شهریار، باور کنید شهریار هم خونه داشت، خیلی اتفاق عجیبی نبود برای من، ولی شاید برای اون دوستم جالب بود، چون به نظر من وقتی خدا هم خونه داره، شهریار نمی تونه داشته باشه! با وجودی که خونه ی خدا بیشتر یه خونه ی معنوی هست تا ما بریم یکم سبک خونه داری یاد بگیریم، که صد البته امروزه بزرگترین و زیباترین و گرون ترین خونه ی دنیا شاید برای خدا باشه، نمی دونم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)