برچسب: قول

۱۹مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۷): جلسه ای که ماندگار شد

چند وقتی میشه به سازمانی قول داده بودم یکسال، هفته ای ۴ ساعت برم اونجا و بخش دیوونه بازی براشون راه بندازم، یه دوره مقدماتی گذاشتیم برای انتخاب ۱۲ نفری که لازم داشتیم، حدود ۶۰ نفر شرکت کردن و بعد از مصاحبه ۱۲ نفر را انتخاب کردیم، قسمت هیجان انگیزش اونجا بود که همه برای انتخاب شدن نهایت تلاش خودشون رو می کردن، دیروز ازم خواستند جلسه ای داشته باشم باهاشون و قبل از شروع کار هماهنگی های لازم و انجام بدیم، راستش خیلی کلافه بودم، می خواستم چند روز برم مرخصی ولی هر روز اتفاقی پیش میومد و نمیشد، از اینکه وارد جلسه ای بشم و ندونم چی باید بگم و نتونم درست تصمیم بگیرم حالم به هم می خوره ولی چاره ای نبود، این روزها خیلی از کارهایی که می کنم لذت نمی برم، ولی قول داده بودیم و قول قول بود. ادامه مطلب »

۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۲): جوابی نداشتم!

چند روز پیش یکی از کسایی که بلاگم رو می خونه ایمیل عجیب و دردناکی برای من فرستاد که هنوز هم وقتی بهش فکر می کنم قلبم درد می گیره و ذهنم درگیرش میشه، در تمام این سال ها که اینجا می نوشتم برای دل خودم می نوشتم، واقعا فکر نمی کردم یک روز یکی از نوشته هام باعث ناراحتی کسی بشه، البته ناراحتیش هم برای خودم بود و نه خودش، وقتی مطلب قبلی رو نوشتم بهم ایمیل زد و گفت از خوندن اون نوشته کلی حرص خورده که چرا یک آدم باید اینقدر راحت بشینه و بزاره زندگی راحت از کنارش عبور کنه، یک ماه، دو ماه، سه ماه، یک سال، گاهی اوقات انتظار دروغین چیزی جز حماقت نیست. ادامه مطلب »

۱۴فرو

یک ماجراجویی بی نظیر دیگه هم تمام شد

همیشه با این واقعیت که هر سفری بالاخره روزی تموم میشه مشکل داشتم، چون بعد از اون مجبورم چند روزی با دلتنگی ها و خاطرات سفر دست و پنجه نرم کنم، به نظرم این سخت ترین قسمت یک سفر هست، راستش وقتی با آرش و میلاد تصمیم گرفتیم این کار رو شروع کنیم هیچ تصویر مشخصی از آنچه اتفاق خواهد افتاد نداشتیم و امروز که سفر تمام شده و داریم به نتیجه ی کاری که انجام شده فکر می کنیم واقعا برامون لذت بخش هست، چون خیلی متفاوت تر و عالی تر از چیزی که تصورش رو می کردیم شد، حداقل برای من که این طور بود، یه جورایی از سختی ها و شب نخوابی هایی که کشیدم راضی هستم و به نظرم ارزشش رو داشت. ادامه مطلب »

۸اسف

به عهد وفا کنید که از عهد سوال می شود

یک سری حرف ها هست که خیلی سنگینی می کنه روی دلم، چند روزه درد زیادی دارم می کشم و سعی می کنم به روی خودم نیارم با خودم گفتم یک مطلب همین طوری بنویسم یکم آروم تر بشم، توی سال های گذشته به خیلی ها اعتماد کردم، پول قرض دادم، مسئولیت دادم، رفاقت کردم و … ولی بالاخره یه جوری ازشون خوردم، تا الان کمتر کسی رو می شناسم که به عهد و پیمانش وفادار مونده باشه، بچه که بودم خیلی روی قول و قرار حساس بودم، با کسی قرار می ذاشتم چند دقیقه زودتر سر قرار حاضر می شدم، به کسی قول می دادم سعی می کردم حتما بهش عمل کنم ولی اصولا این قضیه بر عکس اش زیاد صادق نبود و طرف مقابلم مثل من رفتار نمی کرد. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه