برچسب: مدرسه

۲۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۱): بغض های یک پدر

امروز ظهر دلم خیلی برای مادرم تنگ شده بود، کاری هم داشتم که می خواستم هفته بعد پیگیری اش کنم ولی به حرف دلم گوش دادم و دل رو زدم به جاده و از تهران خارج شدم، وقتی رسیدم داشتم از ماشین پیاده می شدم که مادرم خیلی اتفاقی اومد پشت پنجره و با دیدن من هم تعجب کرده بود و هم اینقدر خوشحال شده بودم که نمیشه گفت، یک لبخندی بهش زدم و تو دلم گفتم همین خوشحالیت به تمام دنیایی می ارزه، عصر با هم رفتیم اسباب بازی فروشی تا من یک عروسک کوچولو برای خواهرزاده گرامی بخرم، همین طوری که داشتم عروسک هاش رو نگاه می کردم چشمم خورد به عکس یک پسر جوان که روی چمن ها دراز کشیده بود. ادامه مطلب »

۵اسفند

یک شب در مدرسه

وقتی می رفتم مدرسه همیشه ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه ظهر که زنگ مدرسه را می زدن، با سرعت هر چه تمام تر مدرسه را به هر مقصد دیگه ای ترک می کردم، ابن قضیه برای زمان هایی که بعد از ظهری هم بودیم صادق بود، یه جورایی از ساعت ۱۲ به بعد درس و مشق را تعطیل می کردیم، گوش نمی دادیم، معلم ها هم این رو فهمیده بودن، سخت نمی گرفتن، حتی بعضی از اونها از کارشون می دزدیدن و ما را چند دقیقه ای زودتر تعطیل می کردن، البته خودشون کار داشتند به خاطر ما این کار را نمی کردن. ادامه مطلب »

۲۵دی

پس گاو نر کجاست؟

افسانه سوماترا و شیبالا – قسمت دوم

بعد از این که سوماترا برای اولین بار گاو را کشف کرد و تصمیم گرفت در زندگی خود گاوآفرین شود، حدود چهل روز می گذشت، در این مدت او از شیر گاو بهره ها جست و به مردم دهکده می فروخت و درآمد خوبی به دست آورده بود تا اینکه شیبالا هم به ریاضت خود پایان داد و به دهکده بازگشت و با دیدن این صحنه ها دچار استرس شدید شد که با این پسرک چه باید بکند، گویا با ریاضت کار به جایی نبرده بود، برای همین بین شاگردان خود بازگشت و تصمیم گرفت برای مدتی کاری به کار سوماترا نداشته باشد. ادامه مطلب »

۱۸دی

دویست سال قبل از عصر یخبندان

افسانه سوماترا و شیبالا – قسمت اول

دویست سال قبل از عصر یخبندان، دهکده ای در اون ور دنیا بود که الان حدودی بخوام بهتون بگم کجا بوده، وسط های اقیانوس آرام باید باشه الان، البته دیگه نیست، موقعیت جغرافیایی اون موقع رو می خواستم بهتون بگم، که پیرمرد فرزانه ای به اسم شیبالا و یه سری مردم عادی و یه پسر بچه ی خیلی شیطون و باهوش به اسم سوماترا زندگی می کردند، شیبالا در اون دهکده مدرسه ای بنا کرده بود تا اصول فرزانگی را به سایر مردم و شاگردانش آموزش بدهد. ادامه مطلب »

۱۷دی

هدیه ای از جنس ابریشم

یادم میاد کلاس اول ابتدایی که بودم، همیشه توی کلاس دو عنوان به من تعلق می گرفت، یکی شیطون ترین و یکی هم درس خون ترین بچه ی کلاس، اولی که درست بوده و هست ولی دومی رو اصولا اشتباه می کردند چون من از ابتدای تحصیلم تا جایی که حوصلم اومد و خوندم هیچ وقت خونه درس نخوندم، فقط به زور می رفتم مدرسه و بر می گشتم، همیشه تکالیف خونه رو هم توی مدرسه انجام می دادم یا کلا انجام نمی دادم، تنها دلیلی که برای کتک خوردن داشتم توی مدرسه همین تکالیفی بود که انجام نمی دادم. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)