برچسب: مشکلات

۱۲فروردین
کدوم مشکل رو باید اول حل کنم؟

کدوم مشکل رو باید حل کنم!

امروز روز خیلی عجیبی هست برای من، تکرار مجدد خاطرات گذشته‌ام، از اون روزهایی که به این راحتی‌ها نمی‌تونم فراموشش کنم. البته با یک تفاوت عمیق‌ نسبت به گذشته، اینکه امروز بیش‌تر از گذشته به خودم مسلط هستم، هر چند درد همون درد هست. داشتن چالش در زندگی از جذابیت‌های اون هست ولی وقتی تعداد مشکلات و چالش‌هایی که باید در روز و حتی در ساعت حل کنی زیاد میشه، آدم گیج میشه! گرفتن هر تصمیم اشتباهی ممکنه به نابودی کامل زندگیم ختم بشه. گاهی نمیشه که نمیشه، هر کاری که می‌کنیم برای درست شدنش به بن‌بست می‌خوره، هنوز نمی‌دونم باید در این مواقع چه کاری کنم، برای همین به خودم فرصت بیش‌تری میدم، قبلا خیلی سریع و شتاب‌زده تصمیم می‌گرفتم ولی این روزها آروم‌تر از گذشته هستم، امیدوارم به بهترین تصمیم ممکن برسم.

۱۲خرداد

دوست داشتیم انجامش بدیم و دادیم!

فکر می کنم مدت زیادی بود که نمی‌نوشتم، بعضی اوقات این‌طوری میشم بدون هیچ دلیلی حوصله هیچ کاری رو ندارم، دراز می‌کشم روی تخت یا با ماشین میرم این طرف و اون طرف یا با دوستام قرار میزارم و باهاشون چایی یا قهوه می‌خورم و حرف می‌زنم، در کل همه‌ی این کارها بهانه‌ای هست تا برای خودم یکم وقت بزارم، به خودم فکر کنم، به چیزهایی که می‌خوام، به دلایلی که برای ادامه زندگی دارم، به کارهایی که می‌کنم به گذشته‌ای که هر از چند گاهی درگیرم می‌کنه و به مشکلاتی که شاید سی ساله همراهم هستن و هر روز دردش رو حس می‌کنم و هر کاری برای حلشون می‌کنم انگار بی فایده است، البته زندگی همینه دیگه.

نکته‌ی قابل توجهش برای من اینه که چیزهایی که من به دید مشکل بهشون نگاه می‌کنم توی زندگیم دیگران به عنوان بخشی از زندگی‌شون پذیرفتن و من اصلا دوست ندارم چنین کاری رو انجام بدم، راستش به درست و غلط بودن مشکلات کاری ندارم، بیشتر به این کار دارم که دوستشون ندارم برای همین برای من مشکل به حساب میان، بگذریم، وقتی توی کافه می‌شینم یا گاهی به مهمونی میرم، همه درباره‌ی کارهایی که برای به دست آوردن پول انجام میدن حرف می‌زنن، یه جورایی همه در حال تلاش بیشتر برای به دست آوردن پول بیشتر هستن، در حالیکه هیچ برنامه‌ای هم برای اون پول بیشتر ندارن و فقط حس می‌کنن اگر پول بیشتری داشته باشن خوشحال‌تر هستن، در حالیکه این دو تا خیلی رابطه‌ی مستقیمی با هم ندارن، راستش من هیچ وقت دوست نداشتم یه شرکت بزرگ داشته باشم یا آدم پولداری باشم، همیشه دوست داشتم و تلاشم هم توی زندگی در همین راستا بوده که به اندازه کافی داشته باشم، این اندازه‌اش هست که در طول زمان تغییر می‌کنه و راستش هیچ تلاشی برای موفقیت، رشد شخصی، پولدار شدن و … نمی‌کنم، من هر کاری می‌کنم برای اینه که دوست دارم آدم موثر‌تری نسبت به گذشته باشم، همین، وقتی این چند روز دقت می‌کردم به زندگیم خدا رو شکر همیشه هم به اندازه کافی داشتم، یه کتابی می‌خوندم درباره‌ی زندگی یکی از کارآفرینان دیوانه (لبخند) که بعدا درباره‌اش می نویسم، یه کار جالب می‌کنه بعد ازش می‌پرسن چقدر پولداری! میگه به اندازه کافی، میگن خب مثلا چقدر! میگه به اندازه کافی، این جمله برای من فوق العاده بود چون همیشه به همین سبک زندگی کردم و دوستش داشتم. ادامه مطلب »

۲مرداد

شانس با ما بود

خیلی وقت هست دلم برای همه چیز تنگ شده به خصوص خودم، همون کسی که شب ها توی دنیای خیالی خودش قدم میزد و روز ها در دنیای واقعی در حال تلاش برای به واقعیت تبدیل کردن رویاهاش بود، پس چی شد؟ گاهی قوی ترین آدم ها و حتی منطقی ترین اونها هم وقتی قلبشون با مغزشون درگیر میشه زمین گیر می شوند، متاسفانه ما آدم ها نه محبت کردن بلد هستیم نه جبران محبت دیگران، گاهی اینقدر در خودخواهی های خودمون گیر می کنیم که یادمون میره دیگرانی هم روزی کنار ما بودن و شاید اگر اینجا هستیم کمک های بی چشم داشت دوستانمان در گذشته بوده است.

گاهی خودمون با دست های خودمون شانس رو زندانی می کنیم تا بازی رو ببازیم، به این خیال که چیزهای بهتری به دست بیاریم، در حالیکه شانس با ما بود، وقتی آدم ها گرفتار می شوند حالا به هر دلیل و مشکلی اطرافیان  سعی می کنند با گفتن جملات، بی خیال، ولش کن، تموم شده، این نیز بگذرد، به درک، چه کاریه، حالا مگه چی شده؟ دنیا که تموم نشده و کلی جملات دیگه آدم رو آروم کنند و متاسفانه هیچ وقت حتی سر سوزنی سعی نمی کنند خودشون رو جای شما بگذارند و بعد ببینند حالا می تونند چنین جملاتی را باز تکرار کنند؟! حتی بعضی از مشکلات اینقدر پیچیده هستند که دیگران حتی نمی توانند خودشان را به جای آدم تصور کنند چه برسه به درک موقعیت.

شاید هیچ مشکلی دردناک تر از مشکلات جسمی و مربوط به سلامت انسان نباشه که گاهی جبران ناپذیر هستند و بعد از اون مشکلات روحی که برای مدت طولانی همراه آدم هستند،از تمام این حرف ها که بگذریم، نمی دونم چی شد که امروز تصمیم گرفتم تغییراتی رو شروع کنم، واقعا بعضی از موقعیت های زندگیم به شدت خسته کننده شده اند، نمی خوام از خودم بخوام که چیزی رو رها کنه و یا حتی بهش فکر نکنه چون می دونم در حال حاضر نمی تونه، ولی از خودم می خوام لااقل یه چیزهایی رو بهش اضافه کنه، اگر نمی تونه بلند بشه لااقل نیم خیز بشه، یا حتی یک تکون خیلی کوچیک به خودش بده، به نظرم میشه، یا بهتر بگم باید بشه، شما دوستان هم دعا کنید، شانس با ماست.

۴خرداد

تنش های عصبی

ناراحت و عصبانی شدن جزئی از احساسات آدم هست که نمیشه ازش جدا کرد، واقعا هنوز نفهمیدم وقتی چیزی اینقدر بد هست چرا اصلا باید وجود داشته باشه، به قول دکتر به شدت هم اثرات منفی روی سلامت بدن انسان داره، در مورد استرس و اضطراب هم بهتره دیگه چیزی نگم شک ندارم همه ی شما بهتر از من می دونید چیه، واکنش های هیجانی که باعث ایجاد دلواپسی و بی قراری میشه، چیزی که این روزها صبح تا شب و شب تا صبح من باهاشون درگیر هستم و دیگه به یک مسئله ی خسته کننده برای من تبدیل شده، چون نه براش راهکار درست و دائمی دارم و نه تا حالا موفق به حل این مشکل شدم ولی به شدت از نظر جسمی آسیب دیدم. ادامه مطلب »

۱۵اسفند

کوله پشتی را برای یک نبرد سخت برداشتم

چند روز پیش دیدم دوست خوبم امیر مهرانی عزیز که چند سالی هست افتخار آشنایی ایشون رو پیدا کردم مثل سال های پیش از همه دعوت کرده تا کوله پشتی خودشون رو آماده کنند برای شروع سال جدید، امسال شک داشتم این مطلب را بنویسم یا نه، چون شرایط ام خیلی با سال های گذشته فرق کرده ولی با خودم گفتم باز نوشتن بهتر از ننوشتن هست حالا کمی در هاله ای از ابهام بنویسم چه ایرادی داره، بگذریم، آدم زمانی میره سمت کوله پشتی اش که قصد سفر کردن داشته باشه و چیزهایی با خودش می بره که در سفر بهشون احتیاج پیدا می کنه و مقدار و حجم وسایلی که با خودش می بره به مسافت و نوع سفری که انتخاب کرده بستگی داره. ادامه مطلب »

۱اسفند

دلم برای خودم تنگ شده، …!

حدودا دو ماه از آخرین مطلبی که اینجا نوشتم داره می گذره و در چند سال گذشته این بی سابقه بوده که من برای مدت طولانی ننوشته باشم، همیشه نوشتن باعث میشد شادتر بشم یا غم هام رو فراموش کنم و حتی دردهایی که داشتم تسکین پیدا کنند حالا چی شد که این طوری شد، بیشترش رو خدا می دونه، اندکی هم اینجا خواهم گفت، توی این مدت دوستان زیادی بهم پیام دادن که چرا نمی نویسی و من همیشه می گفتم به زودی می گم، حتی یکی از بچه ها لینک پست های امید بخش خودم رو برای خودم فرستاد که خیلی خوشحال شدم با دیدن و دوباره خوندنشون، قبل از شروع حرف هام دوست دارم یک بار دیگه اونها رو با شما به اشتراک بزارم. ادامه مطلب »

۱۶آبان

مهارت حل مسئله ی من کجاست؟!

امروز بعد از مدت ها برای نوشتن اولین مطلب از چالشی که به تازگی شروع کردم دچار ترس و نگرانی شدم، ساعت ها به موضوعات مختلف فکر می کردم ولی هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسید، به حدی که به شدت عصبی شده بودم، البته این روزها این اتفاق خیلی برام پیش میاد و سریع با کوچکترین مسئله ای عصبی میشم و حتی گاهی رفتارهای پرخاشگرانه از خودم بروز میدم، نمی تونم بگم تحت اختیار من نیستند، چون به نظرم غیر ممکن به نظر میرسه و اگر چنین فرضی را قبول کنم، اصل داشتن اختیار خودم را زیر سوال بردم، شاید بهتر باشه قبول کنم گاهی رفتارهایی که می کنم تحت کنترلم نیستند. ادامه مطلب »

۱۲خرداد

روزمرگی های این روزها

صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، این روزها دچار چنین مشکلی شدم، تنها چیزی که این روزها خوب احساس می کنم همین است که الان صبح هست، چند ساعت بعد ظهر میشه و شب باید برم بخوابم، وقتی از نظر روحی آدم می ترکه و نمی تونه به هیچ چیزی فکر بکنه، جسم هم چون هیچ فرمانی از روح دریافت نمی کنه، گیج و سردرگم عمل می کنه برای همین بیشتر از روزهایی که کار می کنیم خسته می شیم و یکی از کارهای روزانه مون میشه نگاه کردن به عقربه های ساعت که کی صبح میشه، کی ظهر میشه و کی شب میشه. ادامه مطلب »