برچسب: نویسندگی

۲۸دی
حرفه: داستان نویس – جلد ۲

حرفه: داستان نویس – جلد ۲

نوشتن یکی از بهترین کارهایی هست که من دوست دارم و بهم آرامش خاصی میده، خیلی وقته دلم می خواد برم سمت نوشتن داستان کوتاه ولی هنوز درک درستی از داستان نویسی ندارم، چند وقت پیش کتاب «حرفه: داستان نویس ۱» رو خوندم و الان هم کتاب «حرفه: داستان نویس ۲» رو تموم کردم، مجموعه مقالات جالب و خوندنی درباره اینکه چطوری یک داستان خوب بنویسیم، در این کتاب درباره پی رنگ، شخصیت پردازی و زاویه دید بحث های جالبی میشه که دید کلی نسبت به این مسائل آدم پیدا می کنه، من به عنوان آدمی درباره این کتاب نظر میدم که در این حوزه مبتدی هستم و برای من این مباحث جالب به نظر اومد و چیزهایی فهمیدم که قبلا نمی دونستم. ادامه مطلب »

۲اسف

داستان های کوتاه از نویسندگان بزرگ

این کتاب را یکی از دوستان هنرمندم بهم هدیه داد، کتابی متشکل از داستان های کوتاه زیبا از نویسندگاه مشهور قرن ۱۹ و ۲۰، از جمله، ارنست همینگوی، لوییجی پیراندللو، لئو تولستوی، ادگار آلن پو، شرلی جکسون، اُ. هنری و اسکار وایلد، خیلی از این آثار، جزء اثرهای ابتدایی این نویسندگان هست و برام خیلی جالب و امید بخش بود که می شود با تمرین و نوشتن ما هم روزی یک نویسنده خوب بشیم، فقط اولین و اساسی ترین شرطش این هست که بنویسیم و بنویسیم و باز هم بنویسیم. ادامه مطلب »

۹دی

من یک هنرمند هستم

تا حالا شده به این موضوع فکر کنید که دوست دارید یک هنرمند بشید؟ حالا مهم نیست چه نوع هنرمندی قراره بشید، مثلا یک نویسنده، شاعر، فیلمنامه نویس، کارگردان و یا حتی آرزوی همه نوجوان ها و جوان ها بازیگر مشهور، مهم اینه دلتون بخواد، حتما جواب شما هم بله است، خیلی راه دوری نریم، خود من همیشه دوست داشتم بازیگر بشم، به خصوص در نقش جکی چان، بعد از دیدن فیلم های چان، کل خونه به صحنه ی نبرد تبدیل می شد و من استعداد های داشته و نداشته خودم رو در صحنه ی نمایش خونمون به معرض نمایش میذاشتم و مادرم می گفت جمع کن این مسخره بازی ها رو بازم فیلم دیدی؟ ادامه مطلب »

۱۰شهر

اولین دورهمی «طرح هفده»

جمعه با خودم تصمیم گرفتم هم دوستانم رو سوپرایز کنم و هم خودم رو برای شروع یک کار هیجان انگیز دیگه آماده کنم، برای همین یک سِری اسباب و وسایل جدید رو بار یک نیسان آبی رنگ کردم و عازم تهران شدم تا یک دستی به سر و روی دفتر کارمون بکشم، ساعت ۳ بود که رسیدم تهران و مجبور بودم تنهایی اون همه وسیله رو خالی کنم ولی انگیزه ی لازم برای این کار رو داشتم، دقیقا ۲۴ ساعت طول کشید تا چیزی که می خواستم رو با کمک اون وسایلی که آورده بودم ساختم.

بعدش با پیام* تماس گرفتم و قرار شد اون روز بیاد و سری به من بزنه، کلی کلیپ جالب و فوق العاده با هم دیدیم و تصمیم گرفتیم فردا یک دورهمی برگزار کنیم، منم که بعد از استارتاپ ویکند تبریز یک طرح رو توی حوزه ی کتاب آماده کرده بودم و تا امروز حال و حوصله ی اجرایی کردنش رو نداشتم، تصمیم گرفتم دورهمی را با محوریت ایده ای که از قبل داشتم برگزار کنم تا شاید محرکی باشه تا من اون ایده را عملیاتی کنم، برای همین یک کلیپ و یک پاورپوینت آماده کردم برای برنامه ی فردا و از چند نفری دعوت کردم.

دیروز ساعت ۶:۳۰ دقیقه بود که دورهمی ما با عنوان «هفده» و با موضوع آینده و هدف شروع شد، ابتدای جلسه من یه کلیپ پخش کردم، بعد درباره ی آینده و نظرم نسبت به اون صحبت کردم، اینکه ابتدا ما آینده ای که دوست داریم را توی ذهنمون به تصویر می کشیم، بعد برای رسیدن به اون تصویرهایی که ساختیم مجموعه ای از اقدامات رو انجام میدیم، و حاصل اشتراک این دو تا میشه آینده ای که ما دوست داریم!! البته که نه، این چیزی هست که اصولا همه فکر می کنن ولی برای رسیدن به اون چیزی که می خواییم یک مورد خیلی مهم دیگه هم هست و اون روندها و روش های ما برای رسیدن به اون تصاویر هست، اگر ما سعی زیادی هم داشته باشیم ولی از راه و روش درست استفاده نکرده باشیم بیشتر از اینکه به تصاویر ذهنی مون نزدیک بشیم از اون ها دور می شیم، سوال این جاست که آیا آینده ای که ما می خواهیم حاصل اشتراک این سه تا هست؟! جواب من اینه که بله، اما یک شرط داره، اونم اینه که ما رخدادها را هم مدیریت کنیم، رخدادها مواردی هستند که اصولا ما خودمون اون ها رو بوجود میاریم و کسی در به وجود آوردنشون دخالتی نداره، برای همین باید مانع از این بشیم که رخدادهای الکی ما را از رسیدن به اهداف و چشم اندازهامون باز بدارن، این هم خلاصه ی مطلبی بود که من در دورهمی دیروز مطرح کردم و دربارش صحبت کردم. ادامه مطلب »

۱۴مرد

معرفی کتاب

عنوان : بیست و هشت اشتباه نویسندگان

نویسندگی یکی از علاقه مندی های شخصی من از کودکی تا به امروز بوده، به حدی که توی دوران دبیرستان کتاب های برنامه ریزی و مدیریت زمان می نوشتم و چند نسخه ازش پرینت می گرفتم و بعد از صحافی، هم خودم استفاده می کردم هم به دوستانِ نزدیکم می دادم، تا اینکه قبل از عید امسال تصمیم گرفتم مطالعاتی هم در حوزه نویسندگی داشته باشم، تا با اصول این رشته آشنا بشم و سعی کنم بهتر و اصولی تر بنویسم، چند تا کتاب پیدا کردم و در حال مطالعه هستم، یکی همین که دارم معرفی می کنم، کتاب خیلی خوب و مناسبی است، نکات خیلی خوب و کاربردی را توضیح داده و با مثال هایی قابل فهم به شرح و تفسیر موضوعات در قالب اشتباه پرداخته است.

یک روز می نویسم. یک روز هم من می خواهم اسم یکی از کتاب هایم را بگذارم «یک روز می نویسم!» همه ی آن هایی که حرفشان با حُسنِ نیت همراه نیست می گویند یک روز کتابی می نویسم اما هیچ وقت آن را نمی نویسند، چون از آن نوع آدم هایی هستند که دائم امروز و فردا می کنند. البته نمی دانم چرا مردم بیشتر برای نوشتن امروز و فردا می کنند تا چیزهای دیگر، شاید چون نویسنده کتاب بودن خیلی لذت دارد، ولی نوشتن خیلی سخت است!

نکات و اشتباهاتِ نویسندگی که در این کتاب بیان شده شامل همه نوع نوشته ای میشه، از داستان و رمان بگیر تا مقاله و گزارش و … فقط ممکنه بعضی از این اشتباهات در برخی قالب ها بیشتر اتفاق بیافته، ولی با پرهیز از این اشتباهات نوشته های شما بهتر از قبل خواهد شد، در آخر هم توصیه می کنم شما را به نوشتن، حتما بنویسید، اصلا هم مهم نیست خوب می نویسید یا نه، مهم نوشتن است، آدم درباره هر چیزی که بهش فکر می کنه، می بینه یا می شنوه می تونه بنویسه، نوشتن هم باعث رُشدِ فردی ما میشه هم اجتماعی.

  • نام پدیدآوران : جودی دلتون
  • مترجم : محسن سلیمانی 
  • مشخصات نشر :  تهران ، شرکت انتشارات سوره مهر ، ۱۳۸۵
  • موضوع : نویسندگی.
۱۵فرو

بالاخره زمین گرده یا تخته؟

پسرک باهوش- قسمت پنجم

روزها و هفته ها پشت سر هم با سرعت اسب رفتند، سفیدی کوه ها، نمه نمه آب شدن و ریختن پای درخت ها، زمین هم دیگه سرمای چند هفته پیش رو نداره، گرم شده و داره با گرماش درختارو صدا می کنه، بلکه از خواب ناز زمستونی بیدار بشن، بعضی از درخت های سحرخیز نتونستن تحمل کنن تا بهار بیاد، هم سبز شدن، هم شکوفه زدن، وای که چقدر این درخت ها و قیافه شون رو دوست دارم.

هنوز دو سه روزی مونده تا سال تحویل بشه و وارد اون یکی سال بشیم، امروز با پسرک باهوش قرار مدار گذاشتیم بریم کوه، دارم حاضر میشم که برم ولی این جورابامو پیدا نمی کنم، همیشه با این مسئله درگیرم نمی دونم چرا، باور کنید سعی می کنم یه جا در بیارم که یادم نره ولی پرت کردن جوراب یکی از لذت های جدایی ناپذیر زندگی من شده، البته فرداش این لذت کوفتم میشه ولی اینم مثل هزاران عادت بدی که دوستشون داریم و نمی خواییم رهاش کنیم، آهان ایناهاش، پیداش کردم، خوب دیگه بریم که دیر نرسیم.

هر وقت میام کوه این سوال برام پیش میاد که میگن «کوه ها میخ های زمینه» دقیقا یعنی چی؟ مگه زمین رو روی دیوار چسبوندن که میخ لازم باشه، نکنه این بیچاره ها که تشخیص دادن زمین گرده اشتباه می کنن و زمین تخته و با میخ که کوه ها باشن روی یه دیوار خیلی بزرگ چسبوندنش، توی کتاب ها هم همه قاره ها رو توی یه صفحه می کشن، اگه زمین مثل تخته نیست چرا توی کتاب ها گرد نمی کشن، اِ سلام، ببخشید متوجه نشدم اومدی، چطوری؟ خوبی؟ ادامه مطلب »

۴فرو

سیلی آبدار از خدا خوردی؟!

پسرک باهوش – قسمت چهارم

کافه چی، چایی ها رو آورد و روی میز گذاشت، استکان ها مثل لوکوموتیوهای قدیمی بخار می کردن، دیوارهای کافه زمستون پر از کتاب بود که میشد برشون داشت و خوند و نقاشی هایی که با دیدن اونا حال و هوات عوض می شد، انتهای کافه جای خوشگلی رو برای فروش کتاب ها درست کرده بودن که نظرم به اونجا جلب شد و فراموش کردم چایی ها خیلی داغ هستن، استکان رو برداشتم جلوی صورتم گرفتم، بخار چایی چشمه هایی رو در اطراف بینیم درست کرد ولی من اصلا توی باغ نبودم و یه دفعه استکان رو دادم بالا، همین که مواد مذاب وارد گلوم شد، از نوک زبان تا مجاری انتقال مایعات به معده می سوخت، باور کنید توی راه، خنک هم نشد، چون وقتی رسید به معدم احساس کردم درونم داره منفجر میشه، خیلی خود داری کردم ، آخ و اوخ راه ننداختم، چایی خوردنمون که با اعمال شاقه تمام شد، پسرک باهوش به سمت کتاب ها رفت، منم رفتم تا حواسش نیست به حساب و کتاب برسم.

گشت و گزارمون که بین کتاب ها تموم شد، از کافه زدیم بیرون، گرمای صحبت و اون چایی لامصب سرمای بیرون رو از یادمون برده بود، برف دونه درشت و آبداری داشت میومد ،مسیرهامون با هم خیلی فرق داشت از همونجا از هم جدا شدیم، یواش یواش به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم که احساس کردم خیلی خیابون خلوته نگاهی به ساعت انداختم و دیدم متوجه چرخیدن عقربه های ساعت نشدم و ساعت از اومدن اتوبوس دیگه گذشته، دستم رو می کنم توی جیب شلوارم، خالیه، اون یکی جیبم رو چک می کنم اونم که خالیه، اول خدا رو شکر می کنم که به اندازه پول چایی، همرام بود، از اینکه توی اون سرمای لعنتی مجبور بودم فاصله کافه تا خونه رو پیاده برم کفرم داشت در میومد آخه اینم شد زندگی.

بالاخره تصمیم کبری رو گرفتم، البته مسخره است فکر کنید راه دیگه ای هم داشتم، اول تا آخر باید این مسیر رو پیاده می رفتم، هر چند قدمی که بر می داشتم، خدا هم لطف می کرد باد رو به سمت حرکت من کج می کرد و دونه های برف رو مستقیم مثل کشیده ی آبدار توی صورتم می زد، همش با خودم می گفتم: کی بهتر از خدا ، بزار بزنه، بعد با خودم تا دم در خونه حرف زدم، چه چرت و پرت هایی که نگفتم و فکر نکردم، یادم نیست وسط کدوم فکرم بودم که رسیدم خونه، دم در دستم بالا نمی یومد که زنگ رو فشار بدم، به زور که دستم رو به دکمه زنگ رسوندم چند بار زدم چون دیگه احساس نداشتم و فکر می کردم نزدم، در رو با کلی بد و بی راه باز کردن، دیگه نمی تونستم کفش هام رو از پام در بیارم، با نوک یکی از پاهام از پشت اون یکی رو در آوردم و خودم رو رسوندم بالا، پاهام که احساسی نداشت، جورابام رو که از پام درآوردم رنگشون به کبودی میزد، مستقیم رفتم جلوی بخاری و پاهام رو چسبودنم به بخاری، در حالت عادی حتما می سوختم، ولی هیچ احساسی نداشتم، با آوردن یه بالش، …

صبح شده بود، آفتاب از پنجره تا نزدیکی صورتم اومده بود تو، نمی دونم آفتاب بیدار کردم یا گنجشک ها که روی درخت جلوی خونمون میشینن و گویا با هم درد و دل می کنن، ولی با وجود اون همه بدبختی که کشیدم، دیروز خیلی چسبید و احساس کسی رو داشتم که بعد از طی کردن یه غار طولانی چشمش به یه نور می افته و دلش روشن میشه.

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه