برچسب: هدف

۲۶اسفند
تنهایی

دلیلی که ارزش جنگیدن داشت!

آخرین باری که دیدمش خودم رسوندمش سر دو راهی تا برای همیشه از پیشم بره، لحظات سخت و دردناکی بود، فکر نمی‌کنم هیچ وقت از یادم بره، اون موقع فکر می‌کردم دیگه چیزی تو این دنیا وجود نداره که ارزش جنگیدن داشته باشه برای من، سال‌ها بود برای اون می‌جنگیدم، دوستش داشتم، وقتی برگشتم خونه دو تا میخ به دیوار زدم، شمشیرم رو از کمرم باز کردم و زدمش روی دیوار اتاقم جایی‌ که هر وقت از خواب بیدار میشدم و چشم‌هام رو باز می‌کردم نگاهم بهش می‌افتاد، مدت‌های زیادی خوابیدم، وقت‌هایی هم که بیدار بودم خیره می‌شدم به شمشیری که روی دیوار آویزون شده بود و با خاطرات روزهایی که می جنگیدم و تو دستم می چرخوندمش زندگی می‌کردم. ادامه مطلب »

۱مرداد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۲): جای ما کجا خالیه؟

من هر روز صبح که از خواب بیدار میشم این سوال رو از خودم می پرسم که «چرا اینجا هستم؟»، شروع می کنم به بررسی دونه دونه کارهایی که تو زندگیم از گذشته تا حالا انجامشون دادم، و باز از خودم می پرسم چرا من اون کارها را انجام دادم، جالب اینجاست که از این کار خسته هم نمیشم و هر روز صبح باز این فرآیند تکراری را انجام میدم، یه جورایی عاشق این کار شدم، عادت کردم بی خودی تو زندگیم تقلا نکنم برای کارهایی که اصلا نباید انجامشون بدم، من بعد از مدت ها فهمیدم روحیه جنگجویی دارم و زندگی آروم و بی دغدغه به دلم نمی چسبه، وقتی سنم کمتر بود به خودم گفتم من می خوام کارآفرین بشم، توی سی و یک سال زندگیم هم برای کسی کار نکردم و همیشه خدا روزیم و رسونده و ازش ممنونم، در این سال ها برای خیلی ها کار درست کردم و به خیلی ها چیزهای مختلفی یاد دادم که به واسطه اونها در حال کار کردن هستند ولی باز من این سوال رو از خودم پرسیدم، حالا که چی؟ ادامه مطلب »

۳۱فروردین

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۱۷شهریور

برنامه ها را بر اساس تمرکز طراحی کنیم.

گویا بی خوابی شدیدی زده به سرم امشب و قرار نیست بخوابم، خیلی دوست داشتم صبح زود بیدار بشم و شروع کنم به کار کردن ولی الان ساعت ۲:۱۳ دقیقه است و من نمی تونم بخوابم به خاطر حجم زیاد فکرهایی که مدام توی سرم می چرخند، مهم نیست، با خودم گفتم چه کار کنم که این تهدید رو به فرصتی برای خودم تبدیل کنم، بهترین چیزی که به ذهنم خطور کرد، نوشتن بود، می خوام درباره تمرکز و اسرار خودم و شاید شما به عدم تمرکز بنویسم، بعد از ماه ها بی برنامگی از ۹ شهریور سعی کردم برنامه جدیدی رو در پیش بگیرم، حالا چرا از نهم؟ چون فقط می خواستم نه از شنبه شروع کرده باشم، نه از یکم و نه از هیچ مناسبت دیگه ای، همین طوری بی خودی، این اتفاق رو دوست دارم. ادامه مطلب »

۲۳فروردین

من می خوام برق شریف قبول بشم.

پسرک باهوش- قسمت ششم

الان چند روزه بیکار شدم، یعنی خودم با دست های خودم رفتم استعفا دادم، کارم شده راه رفتن توی خونه، از این ور به اون ور، بعضی وقت ها هم می شینم بر و بر به دیوار نگاه می کنم و به خریتم فکر می کنم، بابام از ترس اینکه دیوار خونه سوراخ نشه یه لگدی نثار شکمم می کنه و میگه پاشو که اگه عقل داشتی این وضعت نبود، بنده خدا راست میگه، هر جای خونه که می خواد بره، یهو می خوریم به هم، نمی دونم سرعت راه رفتن من زیاده، یا اونا عمدا از جایی رد می شن که من می خوام رد بشم، آی لالالای لالای، لالای لای لالای، صدای گوشی من از کجا داره میاد؟ آی لالالای لالای، لالای لای لالای، کی انداختش زیر مبلا!!

الو سلام بفرمایید.

– سلام، چطوری پسرک تنها، می شناسی که؟

زدی ما رو به خاک سیاه نشوندی می خوای نشناسمت، پسرک باهوش.

– ببخشید چند روز کاری پیش اومد نتونستم زنگ بزنم، اگه وقت داری بیا یه سر بریم پارک امیرآباد، همون که وسطش کتابخونه داره، یکم با هم صحبت کنیم.

یه جوری میگه اگه وقت داری بیا، که آدم دلش می خواد با سر بره وسط  ساعت، باشه من تا یه ربع دیگه حاضر می شم میام، جلوی درب غربی .

– حالا چرا عصبانی هستی؟ بیا منتظرم، فعلا خداحافظ. ادامه مطلب »

۱۵فروردین

بالاخره زمین گرده یا تخته؟

پسرک باهوش- قسمت پنجم

روزها و هفته ها پشت سر هم با سرعت اسب رفتند، سفیدی کوه ها، نمه نمه آب شدن و ریختن پای درخت ها، زمین هم دیگه سرمای چند هفته پیش رو نداره، گرم شده و داره با گرماش درختارو صدا می کنه، بلکه از خواب ناز زمستونی بیدار بشن، بعضی از درخت های سحرخیز نتونستن تحمل کنن تا بهار بیاد، هم سبز شدن، هم شکوفه زدن، وای که چقدر این درخت ها و قیافه شون رو دوست دارم.

هنوز دو سه روزی مونده تا سال تحویل بشه و وارد اون یکی سال بشیم، امروز با پسرک باهوش قرار مدار گذاشتیم بریم کوه، دارم حاضر میشم که برم ولی این جورابامو پیدا نمی کنم، همیشه با این مسئله درگیرم نمی دونم چرا، باور کنید سعی می کنم یه جا در بیارم که یادم نره ولی پرت کردن جوراب یکی از لذت های جدایی ناپذیر زندگی من شده، البته فرداش این لذت کوفتم میشه ولی اینم مثل هزاران عادت بدی که دوستشون داریم و نمی خواییم رهاش کنیم، آهان ایناهاش، پیداش کردم، خوب دیگه بریم که دیر نرسیم.

هر وقت میام کوه این سوال برام پیش میاد که میگن «کوه ها میخ های زمینه» دقیقا یعنی چی؟ مگه زمین رو روی دیوار چسبوندن که میخ لازم باشه، نکنه این بیچاره ها که تشخیص دادن زمین گرده اشتباه می کنن و زمین تخته و با میخ که کوه ها باشن روی یه دیوار خیلی بزرگ چسبوندنش، توی کتاب ها هم همه قاره ها رو توی یه صفحه می کشن، اگه زمین مثل تخته نیست چرا توی کتاب ها گرد نمی کشن، اِ سلام، ببخشید متوجه نشدم اومدی، چطوری؟ خوبی؟ ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)