برچسب: همایش

۲۴مرداد

زندگی یعنی آموختن

جمع بندی هفته دوم

روز  اول هفته ما مهمون داشتیم، داوود تراب زاده از مشهد و محمد آنالویی از اراک، از قدیم درست گفتند که مهمون حبیب خداست، سعی کنید مهمون زیاد دعوت کنید، به خصوص مهمون هایی که چیزهای زیادی برای تعریف کردن دارن و می تونید خیلی چیزها ازشون یاد بگیرید، البته منظورم تعریف درست و حسابی هست، نه حرف های صد من یک قاز که هزارتاش به یک ریال هم نمی ارزه، شاید توجه کرده باشید، وقتی خانواده تصمیم می گرفتن به یک مهمانی برید، شما اول تصویرهای ذهنی تون رو نسبت به اون شخص بررسی می کردید، بعد یا با هیجان می گفتید بریم، یا با ناراحتی می گفتید نه آخه چرا اونجا، ناخودآگاه ذهن شما آدم های به درد بخور را از به درد نخور تفکیک می کنه، در کل من خیلی چیزها از مهمونامون یاد گرفتم و ازشون تشکر می کنم.

روز دوم به انتخاب رشته دانشگاه برای خواهرم گذشت، البته تا روز سوم هم طول کشید، خیلی وقت ها پیش میومد که خانواده به من می گفتن تو چرا درباره ی بعضی چیزها راحت نظر نمیدی یا راهنمایی نمی کنی، من همیشه از ایجاد پارادایم برای خودم ناراحت میشم، و فکر می کنم وقتی من بین رشته های دانشگاهی از یکی دو رشته خوشم میاد، پس حتما اینقدر زیبا درباره مزیت های اون رشته صحبت می کنم، که طرف توی ذهنش بتونه یه تصویر عالی بسازه و هیچ تصویری جای تصویری که من ساختم رو نگیره، بعد وقتی طرف وارد دانشگاه بشه، چون بر اساس توانمندی هاش و استعدادهاش و حتی تصاویر ذهنی خودش انتخاب نکرده، دچار یک شکست بزرگ روحی میشه، که آینده اش هم تحت الشعاع اون قرار می گیره، برای همین من راه های تحقیق رو بیشتر نشون میدم و اینکه طرف بتونه استعداد های خودش رو کشف کنه و جسارت پیدا کنه خودش برای خودش تصمیم بگیره. ادامه مطلب »

۱مرداد

خدای دیوونه ها با همه فرق داره!

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت دوم

چند روز پیش داشتم توی دیوونه خونه ذهنم قدم میزدم که به سرم زد یه سری هم به کتابخونه اش بزنم، منابع خوبی از دیوانگان بزرگ از ابتدای عالم هستی تا کنون اونجا جمع آوری شده بود، البته اطلاع درستی در دسترس نیست که توسط چه کسانی توی ذهن من جمع آوری شده ولی منابع خوب و قابل استنادی وجود داشت، بعضی وقت ها توی دنیای آدم ها که قدم میزارم احساس می کنم خودشون خودشون رو قبول ندارن، همش به حرف های این و اون استناد می کنن، حس کردم اعتماد به نفس آدم ها نسبت به ما دیوونه ها خیلی پایین تره، البته استناد به حرف های بزرگان خیلی خوبه و ما هم انجام میدیم ولی نه تو کوچیک ترین مسائل ممکن.

اینکه میگن آدم ها عقلشون به چشم هاشونه رو باور نمی کردم تا اینکه برای شرکت در یک همایش سوار قطاری شدم، توی اون قطار دو تا آدم رو دیدم  که همدیگه رو نمی شناختن و برای اینکه گذر زمان رو حس نکنن داشتن با هم صحبت می کردن، اوایلش خیلی خوب بود ولی در آخر بحث هر دو به صورت یه جنگ تمام عیار سعی در مغلوب کردن طرف دیگه رو داشت تا اینکه از قطار پیاده شدیم، از قضا مسیر هر سه ما سالن همایش بود، وقتی رسیدیم یکی از همون آدم ها رفت پشت تریبون و همون حرف های توی قطار را برای حاضرین در همایش بازگو کرد، همه بعد از پایان سخنرانی اون آدم با کف و سوت تشویقش می کردن، عجیب اینجا بود که اون یکی آدم به همه می گفت ایشون رفیق بنده هستن و رفت پیش سخنران و گفت ببخشید الان که فکر می کنم حرف های شما خیلی صحیح بود، ببخشید نشناختم!!

آدم ها کلا موجودات خیلی خاصی هستن، حرف خوب و درست رو از هم قطارهای خودشون قبول نمی کنن، ولی همون حرف رو یکی دیگه با یه برند خاص مثل دکتر، مهندس، استاد، رئیس فُلان و بَهمان بهشون بزنه، یادداشت می کنن با ذکر منبع که چه کسی گفته به کتاب تبدیل می کنن و به عنوان یکی از مرجع های قابل استناد در ذهنشون ذخیره می کنن، من موندم این آدم ها که تا این حد هم از عقلشون استفاده نمی کنن، به چیشون نسبت به ما دیوونه ها می نازن، ما دیوونه ها اصلا برامون مهم نیست داریم با کی حرف می زنیم، با رُفتِگر محلمون یا با اساتید عالیقدرمون هر کدوم حرف درستی بزنن ذخیره می کنیم، هر کسی هم حرف چرتی بزنه بدون توجه به اسم و مقام و جایگاهش حتی یک بیت هم در ذهنِ نداشتمون بهش فضا اختصاص نمی دیم، چه کاریه خُب.

آدم ها خداشون هم همین طوری قبول دارن، کلی باید بهشون کتاب و معجزه و اینا نشون بدی تازه اولش بگن باشه خدایی هم هست، بعدش همون خدا باید کلی پیامبر و امام بفرسته روی این آدم ها کار کنن تا یکم از عقلشون بهتر استفاده کنن، البته این پیامبران و امامان با ما دیوونه ها هیچ مشکلی نداشتن در طول تاریخ چرا که ما حرف خوب و درست رو توی هوا می زنیم و نیازی نداریم موسی عصا بکنه تو آب یا بشینه با آدم ها مار بازی کنه تا ایمان بیارن و یا عیسی مرده زنده کنه بیچاره رو دوباره بیاره توی این دنیا کلی اذیت بشه، البته همین آدم ها اولش ادای روشن فکر ها رو در میارن و میگن خدا کیه، ولی تو پاشون که یه سوزن گیر می کنه، پیامبر و امام که هیچ، تا حضرت عباس (ع) رو هم واسطه قرار میدن پیش خدا بلکه این سوزن از پاشون در بیاد، آدم ها اینجوری هستن.

آدم ها خیلی عجیب هستن، بهشون میگن خدا گفته نماز بخون، نماز هم عربی بخون، دیگه فارسی کلا یادشون میره، فکر می کنن دعا هم باید حتما عربی بخونن، ما دیوونه ها این طوری نیستیم، ما همون نماز رو عربی می خونیم اونم چون خدا گفته ولی تو همون نماز هم قنوتش هر چی عشقمون می کشه فارسی با خدا حرف می زنیم بیشتر از همه عربی هایی که صحبت کردیم، اصلا صبح تا شب با خدا حرف می زنیم، فارسی ها؟ باور کنید، به جان خودم فارسی بلده خدا، به جز فارسی من شنیدم به تمام زبان های زنده و مرده دنیا هم مسلط هستن، فقط این آدم ها عقلشون نمی رسه که می شه با خدا به زبان مادری هم حرف زد، اصلا خدای ما دیوونه ها یه چیز خیلی عجیبی هست،

سرتون رو درد نیارم، ما مثل آدم ها به خاطر اینکه خدا ما رو جهنم نبره کاری نمی کنیم، چون اعتقاد داریم جهنم خدا مثل لولو خُرخُره مامان ها تو کودکی میمونه که هر وقت کار بدی می کردیم یا می خواستیم بکنیم می گفتن می گیم لولو بیاد بُخورت، خدا هم که ما همه رفیق هاش حساب می شیم، برای اینکه ما الاغ بازی در نیاریم و یه سری کار اشتباه رو انجام ندیم میگه اگه انجام بدی می برمت جهنم ها، وگرنه اون خدایی که من می شناسم با اون همه مهربونی اصلا بهش نمیاد یه همچین جای بیخودی آفریده باشه، ما هر کاری می کنیم احساس می کنیم برای رفیقمون انجام می دیم با وجودیکه اصلا براش مهم نیست، بگذریم خدای ما دیوونه ها با تمام بزرگی و عظمتش برای ما رفیق هست، یه رفیق فابریک.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)