برچسب: چالش

۳۱فرو

کنار هم معنی پیدا می کنیم

همیشه یه ترس عجیبی از سی سالگی داشتم، هیچ وقت هم دلیلش رو درک نمی کردم، هر جایی می نشستم از بحران سی سالگی حرف می زدند، تا اینکه چند ماه مونده بود به سی سالگیم، کل زندگیم یهو فرو ریخت، احساس کردم دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم، جالب اینجا بود که یک ماه قبل از اتمام دهه سوم زندگیم راهی بیمارستان شدم و انواع و اقسام مشکلات و چالش ها پیش اومد، فشارهای کاری، روحی، زندگی، رسما مغزم رفت تعطیلات، دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم، حتی علاقه ای نداشتم کار کنم، روز تولدم غمگین ترین تولد عمرم رو تجربه کردم و وارد دهه چهارم زندگیم شدم، تا یکسال بعدش هم کار خاصی نمی کردم، فقط روی تخت دراز می کشیدم و به یک نقطه خیره می شدم و به خودم و کارهایی که کردم و راهی که ازش اومده بودم فکر می کردم و بین آدم ها فقط به یک نفر فکر می کردم که نبود. ادامه مطلب »

۱۵آبا

چالش ۴۰ روز نوشتن در وبلاگ شخصی!

مدتی هست مثل پارسال دیوونه بازیم گل کرده و زده به سرم باز هم چالش نوشتن روزانه را شروع کنم حداقل برای ۴۰ روز، ولی حال و هوای این روزهای من با این چالش کمی منافات داره ولی حریف دلم نمی شم و احساس می کنم اگر گوش به حرفش ندم فردا شرمنده اش میشم، پس هر چی می خواد بشه بادا باد، آخرش اینه نتونم دیگه، آسمون که به زمین نمیاد، ولی من می دونم که می تونم، حداقل می تونم به خودم قول بدم که تمام سعی و تلاش خودم رو می کنم تا بشه، همیشه گفتم باز هم میگم، کار نشدنی در عالم وجود نداره، به جز مردن که همه روزی می میریم، با این وجود بقیه کارها همه شدنی هستند، پس باید شروع کنم. ادامه مطلب »

۱۵دی

ماجرای پرواز شماره ۵۲۰۵

چند روز پیش برای یک سفر کاری عازم تبریز بودم، همیشه برای سفرهایی که با ماشین خودم نمیرم، بلیط رفت و برگشت می گیرم، شب قبل از پرواز کمردرد خیلی شدیدی گرفته بودم به حدی که تصمیم جدی گرفته بودم این سفر رو کنسل کنم و به استراحت بپردازم، ولی به هر زحمتی بود از خر شیطون پیاده شدم و خودم رو به پرواز رسوندم، همیشه موقع گرفتن کارت پرواز به طرف میگم جلوی پنجره به من بده، این بار هم همین کار رو انجام دادم ولی وقتی رسیدم پای صندلی یه خانم و پسرش نشسته بود، بهش گفتم ببخشید جای من نشستید، گفت حالا یک مادر نشسته، لبخندی زدم و نگاهی به مهماندار کردم و اون هم لبخندی زد و نشستم روی صندلی اول. ادامه مطلب »

۱۸شهر

من خودم رو به چالش دعوت می کنم

من سال ۹۳ رو به یادگیری اختصاص دادم، یادگیری خیلی چیزهایی که هیچ وقت براشون وقت درست و حسابی نمیزاشتم، اول سال همه جا منتشر کردم قراره چه کارهایی بکنم و چه چیزهایی یاد بگیرم، برای همین من با وجودیکه همیشه خودم برای خودم کار می کردم، امسال همه ی کارهای گذشته رو تعطیل کردم و تصمیم گرفتم خودم رو به چالش جدی تری دعوت کنم، اونم نقطه، زندگی سر خط، یعنی همه چیز رو از اول شروع کنم، انگار از اول چیزی وجود نداشته و من باید کارهای جدیدی خلق کنم.

یکی از نفرت انگیز ترین چیزهایی که می تونه توی زندگی من وجود داشته باشه، اینه که دچار روزمرگی بشم، یا یک فعالیت مشخص را برای مدت طولانی به صورت یکنواخت انجام بدم، من قبل از سال ۹۳ هم زندگی خوب و آرومی داشتم، هر کاری که راه انداختم رشد خوبی داشت و همه ی اون ها را هم خودم خلق کرده بودم، ولی سه سال بود درگیر اونها شده بودم و دیگه یواش یواش داشت حوصلم سر می رفت تا اینکه تصمیم جدی گرفتم با مهاجرت بکشم زیر همه چیز و اصلا برم کارهای جدیدی خلق کنم برای همین اومدم تهران.

روزهای فوق العاده سختی رو دارم پشت سر میزارم و هر روز درگیر چالش های جالب و هیجان انگیزی میشم، ولی شروع کردم و از این مورد خیلی خوشحالم، دوستان و همکاران جدیدی پیدا کردم، خیلی ها رو امتحان کردم و با خیلی ها نشست و برخواست کردم و از بین اون ها سعی کردم بهترین هاشون رو برای خودم گلچین کنم که ابتدای سال ۹۴ اسامی تک تکشون رو خواهم گفت و ازشون به خاطر همکاری و رفاقتشون تشکر ویژه می کنم و شاید دیگه وقت حرکت به سمت جلو باشه. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه