برچسب: کار

۵تیر
لیست کارهای قبل از مرگ

لیست کارهای قبل از مرگم

مدتی هست به خاطر شرایط روحی که توش قرار داشتم و دیدن یک فیلم سینمایی زیاد به مرگ فکر می کردم و با خدا حرف می زدم، آخرش تصمیم گرفتم یک لیست از کارهایی که دوست دارم قبل از مرگ ام انجام بدم بنویسم و تا جایی که در توانم هست به فکر اجرایی کردنشون باشم، یاد سخنی از امام علی (ع) افتادم که می فرمودند: «برای مؤمن (در شبانه روز) سه ساعت (زمان) وجود دارد، زمانی که در آن با پروردگار خویش مناجات می کند و زمانی که هزینه زندگی را تامین می کند و زمانی برای وا داشتن نفس به لذت هایی که حلال و مایه زیبایی آن است»، با خودم گفتم لیست کارهام رو طوری بنویسم که شامل هر سه این موارد باشه. ادامه مطلب »

۳آبا

خانه واده ما

تو مطلب قبلی درباره خانواده یکم حرف زدم، قصد دارم تو این مطلب درباره نوع نگاه خانواده ها به بچه ها بنویسم، یه جورایی میشه گفت حاصل تجربه برخوردهایی که با خانواده های مختلف داشتم، از خودم شروع می کنم، توی خانواده ما خیلی مهم نبود هیچ کدوم از بچه ها دکتر بشن یا مهندس، بیشتر مهم این بود که حتما وارد دانشگاه بشیم، به جز من همه لیسانس و فوق لیسانس گرفتن من توی دو راهی موندم دکتر بشم، مهندس بشم، روانشناس بشم، مدیر بشم، چی بشم بالاخره، دوران بدی بود، فکر کنید یک بچه هجده ساله چی از آینده می فهمه، من اصلا نمی دونستم کی هستم، راستش همین الانم جواب این سوال رو درست و حسابی نمی تونم بدم، ادامه مطلب »

۲۰شهر

حال آدم رو سر میبره!

چند وقت پیش خیلی کلافه شده بودم، کلی کار نصفه نیمه داشتم که به هیچ نتیجه ای نمی رسیدن، یه جورایی اعصابم خورد میشد صبح که بیدار می شدم مجبور بودم بهشون فکر کنم، واقعا سردرگم شده بودم، بعضی از اونها پروژه های کوچیکی نبودن و بعضی هم سرمایه گذار داشتند و به مشکلات خاص خودشون برخورد کرده بودن، یه روز دوستی یک ایمیل به من زد و گفت: «یقین بدون هر پروژه ایی با هر مبلغ سرمایه گذاری که بشه، بیش از حد طول بکشه حال آدم رو سر میبره و دست و دلت به کار نمیره. پس چه بهتر تو چند تا فورس تمومشون کنی». راست می گفت، اوایل که کار رو شروع کرده بودیم، کلی امید و انرژی داشتیم و فکر می کردیم چقدر کار می تونیم انجام بدیم ولی از اونجایی که برنامه ریزی های ما اصولا برخواسته از توانایی های ما و حجم کارها نیست، همش غلط از کار در میومد، از اونجایی هم که چندین و چند پروژه باز داشتیم و هر روز یکی شون دارای اولویت میشد، هیچ وقت، هیچ کدوم پیش نمی رفت و این باعث شده بود، حوصله مون دیگه سر بره و از انجام کارها لذت نبریم چون اصلا نمی دونستیم قراره چی بشه و دنبال چی هستیم و گاهی واقعا نمی دونستیم داریم چی می سازیم. ادامه مطلب »

۱۲شهر

به خودمون فرصت بدیم

چند روزی بود که یکی از شرکت کننده های استارتاپ ویکند که الان یادم نیست در کدوم رویداد دیده بودمش، اسرار داشت تا همدیگر را از نزدیک دوباره ببینیم و می گفت مشکل جدی براشون پیش اومده و نیاز به کمک دارند، من هم واقعا حال و حوصله نداشتم و بهش گفتم طرح رو برام بفرست تا بخونم و بگو مشکل چیه اگر کاری از دستم بر اومد بهتون میگم، تا امروز که باز پیگیر شدند و من هم با یکی از دوستان قرار ملاقاتی گذاشته بودم، به دوستم گفتم میای بریم با چند نفر صحبت کنیم، اون هم گفت باشه و من قبول کردم و در کافه ای قرار گذاشتیم، خیلی وقت بود کافه نرفته بودم، کافه شیک و قشنگی بود و دکوراسیون شیکی داشت. ادامه مطلب »

۱اسف

دلم برای خودم تنگ شده، …!

حدودا دو ماه از آخرین مطلبی که اینجا نوشتم داره می گذره و در چند سال گذشته این بی سابقه بوده که من برای مدت طولانی ننوشته باشم، همیشه نوشتن باعث میشد شادتر بشم یا غم هام رو فراموش کنم و حتی دردهایی که داشتم تسکین پیدا کنند حالا چی شد که این طوری شد، بیشترش رو خدا می دونه، اندکی هم اینجا خواهم گفت، توی این مدت دوستان زیادی بهم پیام دادن که چرا نمی نویسی و من همیشه می گفتم به زودی می گم، حتی یکی از بچه ها لینک پست های امید بخش خودم رو برای خودم فرستاد که خیلی خوشحال شدم با دیدن و دوباره خوندنشون، قبل از شروع حرف هام دوست دارم یک بار دیگه اونها رو با شما به اشتراک بزارم. ادامه مطلب »

۱۸آذر

خودم رو گم کردم!

آخرهای شهریور با کلی امید و آرزو و طرح و برنامه و قول و قرار اومدیم تهران و کلی هزینه و تعهد و … درست کردیم، همه چیز شدنی بود و می تونست عالی پیش بره، تا اینکه مشکلات کاری و مالی زیادی به وجود اومد و فکر می کردم مشکل بدی به وجود اومده، با کلی جلسه و صحبت یک برنامه ی فشرده طراحی کردیم تا بتونیم هم مشکلات را حل و فصل کنیم هم بتونیم به چیزهایی که می خواهیم برسیم، گذشت و گذشت تا اول آبان، در این مدت مشکلات دیگه ای هم برای من وجود داشت از گذشته که راه حل مناسبی یقینا براش انتخاب نکرده بودم البته زمان کمی نیاز داشت تا بتونم همه چیز رو سر و سامون بدم ولی یکی از دوستانم نتونست تحمل کنه و گذاشت و رفت، … ادامه مطلب »

۳۰بهم

تجربه یک روز کافه من شدن

چند وقتی بود زده بود به سرم برم توی کافه کار کنم، این اواخر به حدی رسیده بود که هر روز با خودم درگیر بودم و خودم رو قانع می کردم که بی خیال این قضیه بشه، ولی بی خیال بشو نبود و روز بعد بیشتر اصرار می کرد، خیلی برام عجیب بود، چند باری به علی مسئول کافه هم گفتم و اون هم خندید و گفت مشکلی نیست هر وقت دوست داشتی بیا، این جواب باعث شد از فرداش با شدت و قدرت بیشتری اصرار کنه تا یک روز در کافه کار کنم، بالاخره نتونستم دوام بیارم و قبول کردم و تصمیم گرفتم فردا روزی کار کردن در کافه را تجربه کنم. ادامه مطلب »

۲۱مرد

معرفی کتاب

عنوان : ثروتمندترین مرد بابل

کتاب «ثروتمندترین مرد بابل» یکی از شگفت انگیزترین کتاب هایی است که در زمینه مسائل مالی تا کنون نوشته شده است. در این کتاب نویسنده با الهام گرفتن از داستان های واقعی بابل قدیم، راه حل هایی اعجاب انگیز برای بر طرف کردن مشکلات مالی و دسترسی به ثروت، در اختیار همگان قرار می دهد.

هیچ خانواده ای لذتی از زندگی نمی برد مگر آنکه قطعه زمینی داشته باشد که فرزندان در زمین تمیز آن بازی کنند و خانم خانه در جایی از آن نه تنها گل پرورش دهد بلکه به کشت سبزی هم مشغول شود، خوردن انجیر و انگور درختان خانه، دل انسان را شاد می کند. داشتن خانه ای از خود و مراقبت از آن، مایه ی افتخار و غرور می شود، به انسان اعتماد به نفس می بخشد و تلاش او را مضاعف می کند. از این رو سفارش می کنم که هر کسی صاحب سقفی شود که هم خود و هم خانواده اش را در پناه گیرد.

تفاوت این کتاب با دیگر کتاب هایی که در زمینه ی ثروت نوشته شده اند، این است که در این کتاب فرمول ها با زبانی ساده و برای همه نوشته شده اند، از یک نفر که لب خیابان دستمال کاغذی می فروشد تا تاجران بزرگ دنیای تجارت. قوانین این کتاب، زندگی میلیون ها انسان را در دنیا دستخوش تغییر قرار داده و تاثیر این کتاب به حدی بوده است که در بسیاری از کشورهای دنیا، شرکت های بیمه و بانک ها آن را با تیراژهای میلیونی به چاپ رسانده و در اختیار مشتری هایشان قرار دادند. لذت خواندن این کتاب را از دست ندهید و از هم اکنون برای رسیدن به ثروت برنامه ریزی کنید.
ادامه مطلب »

۱۵فرو

بالاخره زمین گرده یا تخته؟

پسرک باهوش- قسمت پنجم

روزها و هفته ها پشت سر هم با سرعت اسب رفتند، سفیدی کوه ها، نمه نمه آب شدن و ریختن پای درخت ها، زمین هم دیگه سرمای چند هفته پیش رو نداره، گرم شده و داره با گرماش درختارو صدا می کنه، بلکه از خواب ناز زمستونی بیدار بشن، بعضی از درخت های سحرخیز نتونستن تحمل کنن تا بهار بیاد، هم سبز شدن، هم شکوفه زدن، وای که چقدر این درخت ها و قیافه شون رو دوست دارم.

هنوز دو سه روزی مونده تا سال تحویل بشه و وارد اون یکی سال بشیم، امروز با پسرک باهوش قرار مدار گذاشتیم بریم کوه، دارم حاضر میشم که برم ولی این جورابامو پیدا نمی کنم، همیشه با این مسئله درگیرم نمی دونم چرا، باور کنید سعی می کنم یه جا در بیارم که یادم نره ولی پرت کردن جوراب یکی از لذت های جدایی ناپذیر زندگی من شده، البته فرداش این لذت کوفتم میشه ولی اینم مثل هزاران عادت بدی که دوستشون داریم و نمی خواییم رهاش کنیم، آهان ایناهاش، پیداش کردم، خوب دیگه بریم که دیر نرسیم.

هر وقت میام کوه این سوال برام پیش میاد که میگن «کوه ها میخ های زمینه» دقیقا یعنی چی؟ مگه زمین رو روی دیوار چسبوندن که میخ لازم باشه، نکنه این بیچاره ها که تشخیص دادن زمین گرده اشتباه می کنن و زمین تخته و با میخ که کوه ها باشن روی یه دیوار خیلی بزرگ چسبوندنش، توی کتاب ها هم همه قاره ها رو توی یه صفحه می کشن، اگه زمین مثل تخته نیست چرا توی کتاب ها گرد نمی کشن، اِ سلام، ببخشید متوجه نشدم اومدی، چطوری؟ خوبی؟ ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه