برچسب: کافه پاییز

۱۷دی
برف، زمستون

هنوزم یادمه، فقط دیگه مهم نیست.

هنوزم یادمه، همون شب های برفی که همه توی خونه هاشون کنار بخاری نشسته بودن و داشتن از تماشای تلویزیون لذت می بردن، گوشی رو بر می داشت و به اولین اسم دفترچه تلفنش زنگ می زد و می گفت چقدر دلش می خواد زیر برف قدم بزنه، می دونست هیچ وقت نه نمی شنوه، چند دقیقه بعد جلوی در منتظرش بود تا بیاد پایین، اولین رد پاها روی فرش سفیدی که آسمون پهن می کرد اون شب ها برای اون دو تا بود، هیچ کس توی خیابون ها نبود، نگاهشون به زیر پاشون بود، به رد پایی که به جا می ذاشتن، حتی گاهی بر می گشتن و به نقاشی خودشون روی برف ها نگاه می کردن و می خندیدن و خوشحال از اینکه اون شب رو از دست ندادن. ادامه مطلب »

۵دی

نارنجی بزن رها کن این حرف ها رو

جمعه ها به خودیه خود دلگیر هست، حالا نبودن دلبر و یار هم بهش اضافه کنید، چه شود، گاهی دلتون می خواد با سر برید تو دیوار، نه به خاطر نبودن دلبر و یار، به خاطر اینکه سرتون خیلی درد می کنه، نمی دونم سرما خوردم، نارنجی زیاد خوردم، چی خوردم که اینقدر سرم درد می کنه، به هر حال چشم هام کمی می سوزه، دوست ندارم خونه بمونم، شال و کلاه می کنم تا برم کافه، یکم تنهایی بشینم و یاد روزهای خوش زندگیم بیافتم، شال و کلاه رو فقط به خاطر سرمای استخوان شکن این شهر می پوشم، ولی از برف و سپیدی خبری نیست، اینم شد زمستون آخه؟ رفتم نشستم توی سالار، بی قراری می کرد، روشن نمی شد، ازش خواهش کردم تو دیگه اذیتم نکن، دمش گرم قبول کرد و به هر زحمتی بود خودش رو روشن کرد و رفتیم به سمت کافه. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه