برچسب: گیفتی میفتی

۲۴اسفند

کوله پشتی را بردار بریم.

توی این روزهای آخر سال داشتم مسیر یکساله خودم رو برانداز می کردم که به نتیجه ی با مزه ای برخوردم، اونم این بود که زندگی من مثل یه تابع سینوسی می مونه، یعنی کلی تلاش می کنم خودم رو به ماکزیمم نمودارم برسونم، بعد که میرسم ، مشکلات و چالش ها مجبورم می کنن برگردم به مینیمم نمودار، اولش کمی نگران شدم، بعد دیدم کوهنورد ها هم برای رسیدن به بلند ترین قله، مجبورن از کوه های مختلف بالا و پایین برن.

در کل سال ۹۲ با همه‌ی خوبی ها و بدی هاش داره تموم میشه، نیمه اول سال رو با تجربه های تلخ و شیرین و چالش های فوق العاده جدی در حوزه کاری و شخصی و گرفتن تصمیمات اساسی و سرنوشت ساز به پایان رسوندم، قول و قرارهای کاری با یه رفیق فوق العاده نوید بخش یه شروع خوب بود برای نیمه دوم سال ، حضور در استارتاپ ویکند تبریز و آشنایی با دوستانی فوق العاده برای من شروع یک حرکت جدی و بلند مدت به سمت رسیدن به تصاویر ذهنی بود که ساخته بودم و ایده گیفتی میفتی و اول شدن اون با همکاری یه تیم رویایی در تبریز،  امید تحقق تصویر های ذهنی منو دو چندان کرد و دیدار مجدد من با برخی از این دوستان در استارتاپ ویکند ساری ، انگیزه من رو برای تحقق خواسته هام به منتهای خودش رسوند و بالاخره دو ماه آخر سال رو به تدوین برنامه های سال ۹۳ پرداختم و الان با دیدی مناسب و خوب به استقبال بهار می رم.

تنها چیزی که می تونه منو در سال جدید خیلی خوشحال کنه، رسیدن به بلندترین قله‌ی رضایت قلبی از خودمه ، کوله پشتی ام رو خالی برداشتم الانم اول سلسله کوه های دنیای زندگیم ایستادم و دارم به این موضوع فکر می کنم که برای رفتن به چه چیزهای نیاز دارم تا توی کوله پشتیم بزارم و برم. ادامه مطلب »

۲۲آذر

سردمداران ، بازیگر می شوند

سفرنامه تبریز – ۴

پنج شنبه صبح ، با هزار زحمت از خواب بیدار شدیم و راه افتادیم که بریم سرپروژه ، به لابی هتل که رسیدیم ، دیدیم جانی ، مثل این بچه مثبت ها نشسته اونجا ، ما رو که دید ،  شروع کرد انگلیسی حرف زدن ، منم که زبان یک کلمه در میون یاد گرفته بودم ، از تو حرف هاش فهمیدم ، سی دقیقه است داره نقش هویج رو بازی می کنه و آرش هنوز نیومده دنبالش ، زنگ زدم به آرش و گوشی رو دادم دستش ، کلی بچه ذوق کرد ، بعد هم تا فرزام بیاد ، بهش فهموندم باید با من با پانتومیم صحبت کنه ، جاتون خالی ، کلی شکلک قشنگ در می آورد ، یادش بخیر .

به هر زحمتی بود ، خودمون رو رسوندیم سالن همایش ، همه در حال صبحانه خوردن بودن ، ماشاالله ، اونجا بود که فهمیدم صبحانه ، نقش خیلی سازنده ای در فرهنگ تبریزی ها داره ، آخه واقعا به نسبت بقیه چیزها ، مفصل و خوب بود ، تنها جایی که خوب سیر می شدیم  مرحله صبحانه بود ، هر روز قبل از اینکه بریم سر پروژه ، سردمداران عزیز ، میرفتن بالای استیج و موتورشون که روشن میشد ، باید صد تا پیغام و پسغام میدادیم تا بیان پایین ، به جز داوود که یه روز نمیدونم گشنه بود چی بود ، خودش سریع تمام کرد و در افق محو شد ، تا ساعت ها ازش خبری نبود ، محتواهای خوبی ارائه می دادن ، مثلا همین عطای خودمون ، ارائه خوبی درباره بوم کسب و کار داد ، اسد درباره کار تیمی حرف زد ، روزبه که کارش فقط حرص خوردن بود ، علی هم که برای خودش دایره المعارف سیار بود . ادامه مطلب »

۱۸آذر

همش ، شوخی با یک سردمدار بود

سفرنامه تبریز – ۳

سه شنبه شب ، ما تبریز بودیم ، از سر شب تا ساعت ۱۲ ، بنیامین داشت روی ایدش کار میکرد و توی یک دقیقه جاش میکرد ، آخرش منم گفتم به درد نمی خوره و گرفتم خوابیدم ، ساعت حدودای دو نصف شب بود که بنیامین با لپ تاپش محکم زد روی شکمم و گفت پاشو یافتم ، یافتم ، باور کنید طوری گفت یافتم ، که من فکر نکنم ادیسون ، نه انیشتن ، کدوم بود سیب خورده بود تو سرش ، همون ، وقتی قانون دوم نیوتن رو کشف کرده بود اینقدر خوشحال نشده بود ، جالبیش اینه میگه خواب بودی ؟

صبح ، بعد از خوردن صبحانه با سردمداران ، راهی سالن برگزاری استارتاپ ویکند شدیم ، همه یه جورایی درگیر بودن ، داوود با آرامش همیشگی خودش نشست روی یکی از میزها و لپ تاپشو باز کرد و الکی ور می رفت ، جانی هم ، یه چیزی گذاشت روی میز و درش و که باز کرد من یاد در یخچال مامان بزرگم اینا افتادم ، که از این آدامس خرسی ها میخریدم ، میرفتم عکسشو می چسبوندم در یخچال اونا ، روزهای بعد فهمیدم ، مک بوک ایر بوده نه یخچال ، بالاخره تصمیم گرفتیم  ما هم لپ تاپ رو روشن کنیم ، مبین نت رو زدیم به برق ، عطر اینترنت در فضا طنین انداز شده بود ، اول به داوود اینترنت دادیم ، کلی ذوق کرد . ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)