برچسب: anand

۱۰خرداد

آناند

اولش فکر کردم این فیلم شبیه لیست آرزوهاست، البته این طوری هم بود. ولی آروم آروم این فیلم باعث شد ذره ذره‌ی وجودم آتیش بگیره. یاد بهترین دوستم بیافتم که چند ماه پیش به خاطر این سرطان لعنتی از دست دادمش. هر بار می‌رفت بیمارستان کوچیک‌تر می‌شد، چون قسمتی از وجودش رو کنده بودن. خیلی سخته آدم شاهد مرگ خودش باشه، به نظرم خیلی سخته، این اواخر واقعا آروم بود. جایی از فیلم به یکی از دوستانش میگن برو پیشش و ببینش، طرف میگه نه، نمی‌تونم، من قدرتش رو ندارم. نتونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم. خیلی وقت‌ها دوست نداشتم برم ببینمش، وقتی مامانم زنگ می‌زد و می‌گفت برو رفیقت رو ببین روم نمیشد بهش بگم قدرتش رو ندارم، ولی می‌رفتم، سکوت، سکوت، سکوت، هیچ حرفی نمی‌تونستم بزنم، اصلا نمی دونستم چی باید بگم، تا اینکه اون شروع می‌کرد به شوخی کردن یا سوال کردن درباره‌ی موضوعات مختلف، انگار راضی بود.

هیچ وقت شب آخری که دیدمش رو از یاد نمی‌برم، حتی یه عکس هم یواشکی ازش گرفتم تا خاطرات اون شب، برای همیشه خیلی واضح توی ذهنم بمونه، نمی‌تونست نفس بکشه، یه لحظه هم اکسیژن رو نمی‌تونست از خودش جدا کنه، چند ساعتی پیشش بودم، مدام دوست داشت پسرش رو بغل کنه، نوازشش کنه، بوسش کنه، بهش غذا بده، تحمل اون لحظات اونقدر سخت بود که فقط دوست داشتم فرار کنم. ولی نشد، مامانش اونجا بود، می‌خواست بره ولی نمی‌ذاشت، نمی‌دونم چی شد یهو به مامانش گفت تو برو، ابوالفضل می‌مونه پیشم امشب، انگار دنیا روی سرم خراب شد. تنها که شدیم، گفت بیا دستم رو بگیر تا بلند بشم، رفتم زیر بغلش رو گرفتم، انگشتانش رو گذاشت لای انگشتای دستم، حتی زور نداشت فشار بده، بلند شد، چند قدم راه رفتیم و دوباره نشست روی مبل و تو چشمام نگاه کرد و گفت، ابوالفضل می‌بینی وضعیت ما رو، خدا را شکر. شاید من بودم به زمین و زمان فحش می‌دادم ولی اون خدا رو شکر می‌کرد. صدای دستگاه اکسیژن و صدای نفس کشیدنش هر روز توی ذهنمه، این روزها بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ذهنیم پسرش هست. وقتی می‌بینمش، بدو بدو میاد من رو می‌گیره بغل، بوسم می‌کنه، میگه دلم برات تنگ شده، یه بار بهم گفت بابا، مامانم بهش گفت ابوالفضل دایی تو هست، گفته بود، چی میشه اگه بابام باشه. اونقدر جاش خالیه که نمی‌دونم وقتی مصطفی من رو می‌بینه دقیقا یاد چی میافته. خیلی مراقبت می‌کنم جلوی اون دخترم رو بغل نکنم. حتی خودمم سختمه. بعضی از بخش‌های زندگی هست که خیلی دردآور و رنج‌آور هست، اینقدر که هر روز بهش فکر می‌کنی، توی دلت گریه می‌کنی، خاطراتت رو مرور می‌کنی، اونقدر در گذشته غرق میشی که تا به خودت میای می‌بینی صبح بود ولی دیگه شب شده و تو هیچ کاری نکردی.

همیشه دوست داشتم هر کاری از دستم بر میاد برای دوستانم بکنم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم شاهد مرگ‌شون باشم. زندگیم واقعا فاصله‌ی بین دلتنگی‌ها شده، اونقدر آدم‌ها میان و میرن که دیگه مامانم چند روز پیش پرسید واقعا ابوالفضل فکر کردی چرا؟ سوال جالبی بود. انگار من با دل تنگ زاده شدم. هیچ چیز این دنیا برام جذاب نیست، هیچ چیزی خوشحالم نمی‌کنه، اگر یک کارهایی میکنم، صرفا برای اینه که باید وقت بگذرونم، با خودم میگم حداقل یه کارهای مثبتی بکنم، بعد سعی می‌کنم انتخابم کارهایی باشه که اگر من انجام‌شون ندم به این زودی‌ها کس دیگه‌ای انجام‌شون نمیده، دوست دارم باعث خوشحالی آدم‌ها بشم، بهشون کمک کنم، این دنیا به نظرم چیزی به جز غم و دلتنگی‌ نداره و برای تحمل اون باید به خدا پناه برد و کنار هم بود تا تحملش راحت‌تر بشه، نمی‌دونم اون دنیا چه خبره، ولی احساس می‌کنم اون دنیا هم چیز جالبی در انتظارم نیست، فیلم دوست داشتنی بود، باعث شد به جای اینکه توی دلم گریه کنم، واقعی‌تر گریه کنم.

IMDb

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)