۲مهر
آدم سابق

آدم سابق

این روزها به شدت درگیر خودم هستم، نمی‌دونم افسردگی خیلی شدید گرفتم یا صرفا روحم خسته است، ولی می‌دونم ذهنم به شدت درگیر گذشته و آینده است، با استرس و اضطراب شدید بیدار میشم، با استرس و اضطراب شدیدتر به رختخواب میرم، از خواب می‌پرم، به یک نقطه خیره میشم بدون اینکه چیزی توی مغزم باشه، باورنکردنیه به هیچی فکر نمی‌کنم. تصمیم گرفتم دوباره برای مدتی هر روز بنویسم، البته اگر بتونم، شاید بتونم خودم رو بهتر درک کنم، دیروز که فیلم «Once Upon a Time in America» رو دیدم، ذهنم خیلی درگیر گذشته و دوستی شد، چرا ذهن ما به صورت یک طرفه درگیر روابط گذشته میشه، چی میشه یک آدم دیگه شبیه گذشته‌اش نیست، مهم نیست که تغییر می‌کنه چون بدون شک، تغییر اجتناب ناپذیره، ولی چرا ویژگی‌های مثبت گذشته را دیگه همراه خودش نداره، چی میشه که با حذف یک رابطه خیلی از ویژگی‌ها انگار در آدم می‌میره و دیگه تکرار نمیشه، انگار برای تکرارشون دنبال علتی می‌گردیم که در گذشته گیر کرده، اینکه این دنیا طوری طراحی شده که آدم به چیزهایی که دوست‌شون داره نمیرسه به خصوص در حوزه‌ی روابط چیز عجیبی نیست، اونقدر کتاب درباره‌ی این نوع روابط داریم که برامون عادی و باورپذیر است، ولی واقعا چرا؟ مسخره نیست! قبلا بهمون می‌گفتن وقتی به چیزی نمیرسی حتما خیر و صلاح تو در اون هست، با گذر زمان خیلی به این موضوع رسیدم، ولی چرا ما اینقدر اصرار داریم؟ چرا ما حاضریم عواقب داشتن چیزهایی که به صلاح‌مون نیست رو بپذیریم ولی داشته باشیم‌شون؟! توی فیلم دیروز هم دقیقا یک آدم بلندپرواز، باهوش، پرهیجان، پرجنب و جوش و نترس برای سی و پنج سال تبدیل شده بود به یک آدم منزوی، ساکت و آروم، به دور از تمام آدم‌های گذشته و اطرافش، فقط به خاطر اینکه رفیق‌اش تصمیم گرفته بود در زندگی اون بمیره؟! آیا نمی‌تونست برگرده و چیزی شبیه زندگی قبلیش رو ادامه بده؟ چی میشه که آدم از یک جایی به بعد دیگه اون آدم سابق نمیشه؟ جالب اینجا بود که دوستش در زندگی جدیدش چیز خاصی به دست نیاورده بود به جز پول و مقام و … که باعث خوشحالی و رضایتش نشده بودند. راستش نمی‌دونم خوبه که آدم دیگه اون آدم سابق نمیشه یا بده، ولی خودم ترکیب اون آدم سابق رو با آدم جدیدی که هستم رو بیش‌تر دوست دارم. فقط نمی‌دونم چطوری می‌تونم این کار را انجام بدم و به ترکیب جذابی از خودم برسم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)