۵مهر
کتاب سبز

کتاب سبز

هیچ وقت دوران برده‌داری را درک نکردم. خیلی پیش میاد ما همیشه با خودمون درگیر باشیم که وای از زندگی عقب افتادیم، زندگی آرومی نداریم و …، بعد هنوز هم در دنیا آدم‌هایی هستند که به خاطر رنگ پوست‌شون از ساده‌ترین چیزها هم محروم هستند. کتاب سبز، در اصل یک کتاب راهنما برای سفر سیاه‌پوستان به مناطق خاص در کشور آمریکا بوده است. کجا می‌توانند استراحت کنند، کجا غذا بخورند و …، از داستان فیلم گذر می‌کنم و پیشنهاد میدم حتما این فیلم را ببینید، واقعا خوش ساخت و جذاب بود، حداقل برای من که این طوری بود، شخصیت اصلی فیلم از یک سری جهات خیلی شبیه من بود. البته شایدم من دوست دارم اون شخصیت اصلی فیلم باشه و شاید در اصل شخصیت مکمل است، مهم نیست، مهم اینه خیلی دوست داشتم شخصیتش رو، انگار داشتم خودم رو از یک زاویه دیگه می‌دیدم.

بعضی از آدم‌ها فی‌ نفسه رفیق هستند، حتی اگر عمر رفاقت‌شون چند روز بیش‌تر نباشه ولی میشه عمق رفاقت‌شون رو با تمام وجود در همین فاصله‌ی زمانی کوتاه احساس کرد، در کنارش هم آدم‌هایی هستند که سال‌ها ادعای رفاقت‌شون مغز ما را نابود کرده و در زمانی که باید کنارمون باشند و رفاقت‌شون رو ثابت کنند، ترجیح می‌دهند به خوشگذرونی‌های خودشون بپردازند، از همه جالب‌تر اینجاست که بعد از مدتی هم که به روشون می‌زنیم، خیلی حق به جانب میگن تو در شرایط ما نبودی، آدم توی دلش میگه آره ما خیلی خریم، از ویژگی‌های برجسته‌ی این فیلم دقیقا همین دوستی‌ها بود، اصولا تاثیرگذاری این دوستی‌ها خیلی بالاست، حتی در فاصله‌ی زمانی کوتاه، چون از صمیم قلب اتفاق میفته و آدم خیلی احساس خوبی پیدا می‌کنه. این روزها خیلی شاهد این هستم در زندگیم که رفاقت‌ها رو میشه خرید، من دوستم رو ترک می‌کنم چون فلانی پول بیش‌تری بابت کار کمتری بهم پرداخت میکنه، جایی از فیلم دوستانش بهش پیشنهاد می‌کنند طرف مقابل رو رها کن، بیا ما پول بیش‌تری بهت میدیم، طرف هم می‌فهمه و نگران و مضطرب میاد بهش میگه می‌خوام مسئولیت جدیدی بهت بدم از این لحظه و پول بیش‌تری بابتش پرداخت کنم، یک نگاه جذابی بهش میکنه و میگه دکتر جان نگران نباش، من حرف زدم، دارم میرم بهشون بگم نمی‌تونم قبول کنم، نیازی به مسئولیت جدید و پول جدید نیست، این بی‌نظیره واقعا. خیلی بهش حسودیم شد. من خودم واقعا سعی کردم همیشه این شکلی زندگی کنم، سال‌ها پیش دوستی داشتم که بقیه خیلی ازش خوششون نمیومد، ولی من بهش قول داده بودم کنارش باشم، آدم‌ها بعد از مدتی برای اینکه باهام کار کنند، پیشنهاد می‌دادند دوستیم را باهاش قطع کنم، ولی من خیلی راحت رد می‌کردم، بعد‌ها در موقعیت‌های مشابه برعکس این رفتار را دیدم، من از کاری که کردم به هیچ عنوان پشیمون نیستم، چون من انجامش دادم و خودم رو نشون دادم، اونم خودش رو، مهم اینه من راضی و خوششحالم از تصمیمی که اون زمان گرفتم، هر چند شاید خیلی به ضررم تمام شده باشه.

نکته‌ی جالب دیگه‌ی فیلم برای من نمایش تاثیرگذاری آدم‌ها روی زندگی‌مون و اهمیت انتخاب آدم‌ها بود. وقتی دور و برمون رو پر می‌کنیم از آدم‌هایی که منفعت طلب هستند، بدون شک بعد از مدتی ما هم منفعت طلب می‌شویم، وقتی ما بلد نیستیم درست یک متن ادبی را بنویسیم، اگر با یک استاد ادبیات حشر و نشر داشته باشیم بدون شک رفته رفته متن‌های ادبی زیبایی می‌نویسیم، البته آخرش هم ممکنه بگیم سعی و تلاش زیاد خودمون باعث شده به اینجا برسیم، آدم‌ها می‌توانند رفتارهای درست و غلط زیادی در ما به وجود بیاورند، فقط کافیه بهشون فرصت بدیم در زندگی‌مون وارد بشوند. پس باید دقت کنیم واقعا چه افرادی را انتخاب می‌کنیم. خیلی می‌تونم درباره‌ی این فیلم بنویسم ولی متاسفانه بیش‌تر از این وقت ندارم، به نظرم حتما این فیلم را ببینید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)