فیلم

۱۰مهر
Das Boot

Das Boot

فکر کنم لازم نباشه دوباره بگم این فیلم هم مربوط به جنگ جهانی میشه، ولی واقعا بهم چسبید، من همیشه عاشق زیردریایی بودم، سه ساعت و سی دقیقه انگار لحظه به لحظه با ملوانان زیردریایی زندگی کردم، ترسیدم، نگران شدم، لذت بردم واقعا، حتی یک فیلم تخیلی بود که در زیردریایی ساخته شده بود به اسم ناتیلوس، اونم خیلی دوست داشتم، زیردریا باید دنیای خیلی عجیب و جذابی بوده باشه، البته زیردریایی این فیلم با وجود پیچیده بودن امکانات خیلی ابتدایی داشت، البته مربوط به خیلی وقت پیش بود ولی با این حال واقعا برای من جذاب بود. نکته‌ی جالب دیگه‌ی فیلم این بود که آلمانی‌ها را آدم‌های احمق و شکست‌ خورده‌ نشون داده بود، یعنی روی توانمندی‌های اونا هم مانور داده بود، هر چند آخرش باز به شکست منجر شد.

۹مهر
پست فطرت‌های لعنتی

پست فطرت‌های لعنتی

فکر کنم اگر جنگ‌های جهانی و جنگ ویتنام نبود خیلی از فیلم‌های خوب ساخته نمی‌شدند. البته به شدن تهوع‌آور هستن، جنگ اصلا موضوع خوبی نیست، باوجودیکه این همه فیلم ساخته شده که نشون بده جنگ چقدر مزخرفه، باز هم شاهد جنگ‌ در گوشه و کنار دنیا هستیم، اونم به خاطر دلایل احمقانه‌، این فیلم هم گوشه‌ای از همین حماقت‌ها رو به نمایش گذاشته، نکته‌ی جالب اکثر این فیلم‌ها هم اینه که آمریکا و انگلیس منجی بشریت شدند، اینقدر قشنگ جنایت‌هاشون رو زیبا جلوه میدن آدم لذت می‌بره، به نظر من به خاطر ماهیت جنگ هر دو طرف جنگ ممکنه دست به کارهای کثیفی بزنند که انسان‌های بی‌گناه زیادی کشته بشوند. برای من فیلم خیلی عمیقی نبود، ولی دوستش داشتم، به خصوص اون صحنه از فیلم که دختر بچه از دست نازی‌ها فرار می‌کنه و بعدا بزرگ میشه و همیشه فکر انتقام رو در ذهنش پرورش میده تا اینکه بالاخره، …

۸مهر
همشهری کین

همشهری کین

اصولا از فیلم‌های خیلی قدیمی زیاد سر در نمیارم، خیلی پیچیده بود، ولی یک دیالوگ جذاب داشت که خیلی به دلم چسبید، «اگر من اینقدر پولدار نبودم، شاید خیلی آدم موفق‌تر و معروف‌تری میشدم»، خیلی پیش میاد با بچه‌هایی صحبت کنم که به واسطه‌ی پدرشون پولدار شدن و هیچ رویای جذابی به جز خرج کردن پول ندارند در حالیکه پدرشون از کار کردن لذت می‌بره. بچه که بودم به واسطه‌ی ارتباطم با بچه‌هایی از فامیل که پولدار حساب می‌شدن فکر می‌کردم دوست دارم پولدار بشم، کارخونه داشته باشم و …، الان که بر می‌گردم به گذشته می‌بینم اصلا لذت نمی‌برم از داشتن کارخونه و شرکت بزرگ، شاید برای چند روز برام جذاب باشه ولی می‌‌دونم در بلند مدت ازش لذت نمی‌برم، من با چیزهای کوچیک، هیجان‌انگیز و کوتاه مدت شادی رو تجربه میکنم که در هیچ حالت دیگه‌ای اونقدر خوشحال نیستم، یکی از درگیری‌های ذهنیم اینه که چطوری از نظر مالی با لیلی رفتار کنم که همیشه انگیزه داشته باشه کار کنه و شروع کنه به ساختن رویاهای خودش.

۷مهر
آمادئوس

آمادئوس

این فیلم داستان زندگی ولفگانگ آمادئوس موتسارت بود، قبل از دیدن این فیلم فقط اسم موتسارت رو شنیده بودم، اگر بهم نمی‌گفتن که یکی از آهنگسازان برجسته‌ی دنیا بوده شاید برای همیشه فکر می‌کردم باید نقاش بزرگی بوده باشه، حالا چرا؟ نمی‌دونم راستش. واقعا داستان جالبی داشت، نمی دونم چرا خدا وقتی به یکی استعداد خاصی عنایت می‌کنه یک خل و چل بازی هم در کنارش بهش میده، انگار باید همیشه هر چیز ایده‌عالی یک نقص هم داشته باشه، حالا چرا؟ اینم نمی‌دونم. شاید برای اینکه وقتی رفتیم اون دنیا کاملش رو بهمون بده و اونجا قراره از یک چیز کامل لذت ببریم، البته ناقص بودن در این دنیا هم خیلی بد نیست. بگذریم از اونجایی که در ایران خیلی به موسیقی اهمیت داده میشه فکر کنم نهایتا آهنگ‌های موتسارت رو در آسانسور یا تلفن گویا شنیده باشم، اونم چون نمی‌دونستم کی بوده، فقط از موسیقی لذت می‌بردم. من این فیلم رو دوست داشتم به خصوص سمفونی آخرش رو واقعا دوست داشتم.

۵مهر
کتاب سبز

کتاب سبز

هیچ وقت دوران برده‌داری را درک نکردم. خیلی پیش میاد ما همیشه با خودمون درگیر باشیم که وای از زندگی عقب افتادیم، زندگی آرومی نداریم و …، بعد هنوز هم در دنیا آدم‌هایی هستند که به خاطر رنگ پوست‌شون از ساده‌ترین چیزها هم محروم هستند. کتاب سبز، در اصل یک کتاب راهنما برای سفر سیاه‌پوستان به مناطق خاص در کشور آمریکا بوده است. کجا می‌توانند استراحت کنند، کجا غذا بخورند و …، از داستان فیلم گذر می‌کنم و پیشنهاد میدم حتما این فیلم را ببینید، واقعا خوش ساخت و جذاب بود، حداقل برای من که این طوری بود، شخصیت اصلی فیلم از یک سری جهات خیلی شبیه من بود. البته شایدم من دوست دارم اون شخصیت اصلی فیلم باشه و شاید در اصل شخصیت مکمل است، مهم نیست، مهم اینه خیلی دوست داشتم شخصیتش رو، انگار داشتم خودم رو از یک زاویه دیگه می‌دیدم. ادامه مطلب »

۴مهر
سرگیجه

سرگیجه

قبلا فقط اسم آلفرد هیچکاک رو شنیده بودم و می‌دونستم که ایشون یکی از کارگردان‌های بزرگ جهان هستند، تا اینکه چند تا از فیلم‌هاش رو دیدم. در نگاه اول برای من جالب نیست که هر کدوم از فیلم‌هاش رو می‌بینم، از بازیگران تکراری استفاده کرده، یکم کارم رو برای ارتباط برقرار کردن با شخصیت‌های فیلم سخت می‌کنه، به خصوص اگر با فاصله‌ی کمی از هم این فیلم‌ها را نگاه کرده باشم. به طور کلی بخوام درباره‌ی فیلم نظر بدم، فیلم خوبی بود ولی باب میل من نبود.

۳مهر
1917

۱۹۱۷

فیلم واقعا جذاب و دوست داشتنی بود، هر چند جنگ اصلا اتفاق جذابی نیست، نمی‌دونم چرا عده‌ای جنگ رو دوست دارند، حتی جایی از فیلم دیالوگ فوق‌العاده‌ای داشت، «سرجوخه، اگر تونستی به سرهنگ مکنزی برسی، حتما چند تا شاهد دور و برتون باشن. دستور مستقیمه قربان. می‌دونم، ولی بعضی‌ها دلشون فقط جنگ می‌خواد» یعنی چه آدم‌هایی در دنیا به خاطر حماقت عده‌ای جنگ طلب کشته شدن؟

اگر بخوام برداشت‌های شخصیم رو بنویسم، می‌تونم درباره‌ی رفاقت، قضا و قدر، تعهد و … بنویسم، لحظه‌ی از دست دادن دوست و اینکه شاهد جون دادنش باشی واقعا سخته، دردش خارج از تصوره، متاسفانه من این درد را کشیدم، نمی‌تونستم هیچ کاری کنم، صدای نفس‌هاش هنوز تو گوشمه، جایی از فیلم یاد فیلم فارست گامپ افتادم و دیالوگ «قول، قول است»، از یک جایی به بعد تنها فکر و ذکر یک آدم میشه وفای به عهد، ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که کمتر دیگه شاهد چنین مواردی هستیم، آدم‌ها طوری در دنیای خودشون غرق شدن که حتی برای خودشونم جا تنگ است، چه برسه به بقیه، خیلی از دوستی‌ها بوی تعفن گرفته، تو چشم‌های آدم نگاه می‌کنند و دروغ می‌گن، زیر قول و قرارشون می‌زنند، …، در طول مسیر اتفاقاتی کنار هم قرار داده شدن تا کودکی از مرگ نجات پیدا کنه، در دنیا خیلی شاهد این موارد هستیم، ما اسمش رو گذاشتیم قضا و قدر، چند روزی پیش جایی می‌خوندم آدم‌ها برای بیش‌تر از چیزی که براشون مقدر شده تلاش می‌کنند، حال آنکه تلاش‌ آنها بی‌هوده است، این جمله را دوست نداشتم، ولی شاید بهش باور دارم، نتونستم ذهنم رو متمرکز کنم برای نوشتن، فقط دوست داشتم بنویسم، حداقل اگر روزی برگردم بخونم به یاد میارم چقدر ذهنم درگیر و نامتمرکز بود.

۱مهر
Once Upon a Time in America

روزی روزگاری در آمریکا

اوایل فیلم داشت حوصلم سر می‌رفت تا اینکه رفته رفته فیلم جذاب شد، قبل از هر چیز باید بگم واقعا موسیقی بی‌نظیری داشت، لذت بردم، خیلی پیش اومد بزنم عقب و دوباره به موسیقی فیلم گوش بدم، اگر داستان فیلم را کنار بزارم و خودم شروع کنم به برداشت‌هایی که خودم از داستان داشتم باید بگم چند موضوع بود که نظرم رو به خودش جلب کرد، اول خانواده بود، این فیلم روایت بچه‌هایی با خانواده‌ها و شرایط زندگی متفاوت بود، در جامعه‌ای که تازه در حال شکل‌گیری بود و دینی که حساسیت‌های زیادی در زمان‌های مختلف روشون بوده، دوم عشق و دوست داشتن، اینکه ناخودآگاه ذهن ما به سمت آدم‌هایی سوق داده میشه، یهو دلمون برای یکی میره، عمدتا در اکثر فیلم‌ها این دوست داشتن‌ها و این دل‌ دادن‌ها ثمره‌ی جذابی نداره، یعنی یا بهم نمیرسند یا اگر برسند با نرسیدن زیاد فرقی نداره، ماجرای عجیبیه کلا، سوم رفاقت و برادری، چه چیزهایی باعث میشه پا روی رفاقت و برادری‌هامون بزاریم؟ ادامه مطلب »

۱۱خرداد
درخشش ابدی یک ذهن پاک

درخشش ابدی یک ذهن پاک

هر چی از فوق‌العاده بودن این فیلم بگم بازم کمه، زندگی ما پر از دلتنگی‌ها و خاطراتی هست که دوست داریم فراموش‌شون کنیم. درحالیکه به نظرم اونا بخشی از زندگی ما هستند، من هیچ وقت این جمله رو قبول نداشتم و ندارم که میگن گذشته، گذشته است. به نظر من گذشته هیچ وقت نمی‌گذره، تا زمانیکه ما می‌تونیم در خاطرات و دلتنگی‌های گذشته غوطه‌ور بشیم، روابط ناکام و دوست داشتنی‌مون رو در دنیای خیالی‌مون ادامه بدیم، گذشته همراه ماست. من خودم بخش مهمی از روز رو در دنیای خیالیم به سر می‌برم و آدم‌هایی که دوست‌شون داشتم رو در اونجا هر روز می‌بینم و باهاشون زندگی می‌کنم، شاید برای همینه که خیلی آدم خوشحالی نیستم، البته به نظر خودم آدم خوشبختی هستم. این دو تا با هم خیلی متفاوت هستند.

بعد از دیدن این فیلم یاد این جمله افتادم «ما همیشه یا جای درست بودیم در زمان غلط، یا جای غلط بودیم در زمان درست و همیشه همینگونه همدیگر را از دست داده‌ایم»، می‌دونید ما هیچ وقت قدر داشته‌هامون رو در زمان درست ندونستیم، یک روزی فکر می‌کردیم دوست‌مون عجب رفتارهای غلطی داره و حالا دلمون برای تک‌تک رفتارهای غلطش تنگ میشه، یک روزی فکر می‌کردیم دنیا فرصت‌ها و آدم‌های جذاب‌تری هم قراره سر راهمون بزاره ولی افسوس که گاهی این طوری نمیشه. می‌دونید شاید هم بشه ولی ما باز دلمون برای همون آدم‌های اشتباهی گذشته‌مون هم تنگ میشه، آدم واقعا موجود عجیبیه. ما وقتی می‌خوایم با یکی دوست بشیم، رفتارمون خیلی بی‌نظیر میشه، بهترین حالت خودمون می‌شیم، وقتی باهاش دوست می‌شیم، تبدیل می‌شیم به بدترین خودمون، نمی‌دونم چرا این طوریه و زمانیکه از دست می‌دیم، دیگه شبیه هیچ کدوم از حالت‌های گذشته‌مون نیستیم، باید آدم‌ها رو همون طوری که هستند دوست‌شون داشته باشیم.

سال‌ها پیش دوستی داشتم که خیلی هم رو دوست داشتیم، واقعا از صمیم قلب همدیگر رو دوست داشتیم، همیشه بهم می‌گفت از فلان رفتارت خوشم نمیاد، زشته فلان کار را نکن، وای چقدر روی اعصابی، یک روز تصمیم گرفتم عوض بشم و واقعا شدم. اونقدر جدی شدم که هیچ وقت یادم نمیره، یک روز توی ماشین بهم گفت من خیلی فکر کردم، فهمیدم تو رو همون طوری که بودی دوست داشتم، این طوری دیگه ابوالفضل نیستی. خیلی جالب بود، منم که لج کرده بودم داشتم ادامه می‌دادم تا اینکه کار به کتک‌کاری کشید، می‌گفت لعنتی خودت باش. آدم‌ها چیزهایی که قراره در آینده بفهمند را اگر الان می‌فهمیدن، اینقدر راحت همدیگر را از ذست نمی‌دادن. شاید اگر میشد واقعا آینده را احساس کرد، آدم‌ها تصمیمات قشنگ‌تری بگیرند، به نظرم خوشحال‌تر میشن، به نظرم چیزی که آدم‌ها رو نابود میکنه و از هم دور میکنه در قرن بیست و یکم، حس رشد و پیشرفت هست و به جایی رسیدن، در حالیکه هیچ جایی وجود نداره، حداقل به نظر من این طوریه.

IMDb

۱۰خرداد

آناند

اولش فکر کردم این فیلم شبیه لیست آرزوهاست، البته این طوری هم بود. ولی آروم آروم این فیلم باعث شد ذره ذره‌ی وجودم آتیش بگیره. یاد بهترین دوستم بیافتم که چند ماه پیش به خاطر این سرطان لعنتی از دست دادمش. هر بار می‌رفت بیمارستان کوچیک‌تر می‌شد، چون قسمتی از وجودش رو کنده بودن. خیلی سخته آدم شاهد مرگ خودش باشه، به نظرم خیلی سخته، این اواخر واقعا آروم بود. جایی از فیلم به یکی از دوستانش میگن برو پیشش و ببینش، طرف میگه نه، نمی‌تونم، من قدرتش رو ندارم. نتونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم. خیلی وقت‌ها دوست نداشتم برم ببینمش، وقتی مامانم زنگ می‌زد و می‌گفت برو رفیقت رو ببین روم نمیشد بهش بگم قدرتش رو ندارم، ولی می‌رفتم، سکوت، سکوت، سکوت، هیچ حرفی نمی‌تونستم بزنم، اصلا نمی دونستم چی باید بگم، تا اینکه اون شروع می‌کرد به شوخی کردن یا سوال کردن درباره‌ی موضوعات مختلف، انگار راضی بود.

هیچ وقت شب آخری که دیدمش رو از یاد نمی‌برم، حتی یه عکس هم یواشکی ازش گرفتم تا خاطرات اون شب، برای همیشه خیلی واضح توی ذهنم بمونه، نمی‌تونست نفس بکشه، یه لحظه هم اکسیژن رو نمی‌تونست از خودش جدا کنه، چند ساعتی پیشش بودم، مدام دوست داشت پسرش رو بغل کنه، نوازشش کنه، بوسش کنه، بهش غذا بده، تحمل اون لحظات اونقدر سخت بود که فقط دوست داشتم فرار کنم. ولی نشد، مامانش اونجا بود، می‌خواست بره ولی نمی‌ذاشت، نمی‌دونم چی شد یهو به مامانش گفت تو برو، ابوالفضل می‌مونه پیشم امشب، انگار دنیا روی سرم خراب شد. تنها که شدیم، گفت بیا دستم رو بگیر تا بلند بشم، رفتم زیر بغلش رو گرفتم، انگشتانش رو گذاشت لای انگشتای دستم، حتی زور نداشت فشار بده، بلند شد، چند قدم راه رفتیم و دوباره نشست روی مبل و تو چشمام نگاه کرد و گفت، ابوالفضل می‌بینی وضعیت ما رو، خدا را شکر. شاید من بودم به زمین و زمان فحش می‌دادم ولی اون خدا رو شکر می‌کرد. صدای دستگاه اکسیژن و صدای نفس کشیدنش هر روز توی ذهنمه، این روزها بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ذهنیم پسرش هست. وقتی می‌بینمش، بدو بدو میاد من رو می‌گیره بغل، بوسم می‌کنه، میگه دلم برات تنگ شده، یه بار بهم گفت بابا، مامانم بهش گفت ابوالفضل دایی تو هست، گفته بود، چی میشه اگه بابام باشه. اونقدر جاش خالیه که نمی‌دونم وقتی مصطفی من رو می‌بینه دقیقا یاد چی میافته. خیلی مراقبت می‌کنم جلوی اون دخترم رو بغل نکنم. حتی خودمم سختمه. بعضی از بخش‌های زندگی هست که خیلی دردآور و رنج‌آور هست، اینقدر که هر روز بهش فکر می‌کنی، توی دلت گریه می‌کنی، خاطراتت رو مرور می‌کنی، اونقدر در گذشته غرق میشی که تا به خودت میای می‌بینی صبح بود ولی دیگه شب شده و تو هیچ کاری نکردی.

همیشه دوست داشتم هر کاری از دستم بر میاد برای دوستانم بکنم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم شاهد مرگ‌شون باشم. زندگیم واقعا فاصله‌ی بین دلتنگی‌ها شده، اونقدر آدم‌ها میان و میرن که دیگه مامانم چند روز پیش پرسید واقعا ابوالفضل فکر کردی چرا؟ سوال جالبی بود. انگار من با دل تنگ زاده شدم. هیچ چیز این دنیا برام جذاب نیست، هیچ چیزی خوشحالم نمی‌کنه، اگر یک کارهایی میکنم، صرفا برای اینه که باید وقت بگذرونم، با خودم میگم حداقل یه کارهای مثبتی بکنم، بعد سعی می‌کنم انتخابم کارهایی باشه که اگر من انجام‌شون ندم به این زودی‌ها کس دیگه‌ای انجام‌شون نمیده، دوست دارم باعث خوشحالی آدم‌ها بشم، بهشون کمک کنم، این دنیا به نظرم چیزی به جز غم و دلتنگی‌ نداره و برای تحمل اون باید به خدا پناه برد و کنار هم بود تا تحملش راحت‌تر بشه، نمی‌دونم اون دنیا چه خبره، ولی احساس می‌کنم اون دنیا هم چیز جالبی در انتظارم نیست، فیلم دوست داشتنی بود، باعث شد به جای اینکه توی دلم گریه کنم، واقعی‌تر گریه کنم.

IMDb

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)