۱مهر
Once Upon a Time in America

روزی روزگاری در آمریکا

اوایل فیلم داشت حوصلم سر می‌رفت تا اینکه رفته رفته فیلم جذاب شد، قبل از هر چیز باید بگم واقعا موسیقی بی‌نظیری داشت، لذت بردم، خیلی پیش اومد بزنم عقب و دوباره به موسیقی فیلم گوش بدم، اگر داستان فیلم را کنار بزارم و خودم شروع کنم به برداشت‌هایی که خودم از داستان داشتم باید بگم چند موضوع بود که نظرم رو به خودش جلب کرد، اول خانواده بود، این فیلم روایت بچه‌هایی با خانواده‌ها و شرایط زندگی متفاوت بود، در جامعه‌ای که تازه در حال شکل‌گیری بود و دینی که حساسیت‌های زیادی در زمان‌های مختلف روشون بوده، دوم عشق و دوست داشتن، اینکه ناخودآگاه ذهن ما به سمت آدم‌هایی سوق داده میشه، یهو دلمون برای یکی میره، عمدتا در اکثر فیلم‌ها این دوست داشتن‌ها و این دل‌ دادن‌ها ثمره‌ی جذابی نداره، یعنی یا بهم نمیرسند یا اگر برسند با نرسیدن زیاد فرقی نداره، ماجرای عجیبیه کلا، سوم رفاقت و برادری، چه چیزهایی باعث میشه پا روی رفاقت و برادری‌هامون بزاریم؟

جایی از فیلم نقش یک دختر را پررنگ می‌کنند، جایی پول، جایی موقعیت اجتماعی و …، واقعا جذابه، چه رفاقت‌هایی که به خاطر مسائل بی‌ارزش به فنا نرفته در این دنیا، دیالوگ آخر فیلم واقعا بی‌نظیر بود، «من هم داستانی دارم، ساده‌تر و کوتاه‌تر از مال شماست، سال‌ها پیش من یه رفیق داشتم، یه رفیق عزیز، من سعی کردم نجاتش بدم، ولی اون ترجیح داد که بمیره، ولی اون خودش این رو می‌خواست، دوست خیلی خوبی بود، به اون بد گذشت، به من هم همین‌طور»، شاید امثال این رفاقت‌ها را زیاد در زندگی تجربه کرده باشیم، من که داشتم، کسی که واقعا فکر می‌کردم داداشم یا بهترین رفیقم هست، ولی بعد از مدتی به هر دلیلی تصمیم گرفت برای من بمیره، بعدش خیلی بهم بد گذشته، شاید به اون هم، ولی بدون شک به من بیش‌تر بد گذشته، چون برگشتن به زندگی عادی برای من خیلی سخت‌تر از اون بوده، در فیلم هم دقیقا این سختی رو نمایش میده، به نظرم آدم دیگه نمی‌تونه همون آدم سابق بشه، دیگه اون شور و حرارت قدیم رو نخواهد داشت، خیلی چیزها براش تغییر میکنه، جالب اینجاست که زمان کمکی نمی‌کنه، این درد همیشه همراه آدمه تا آخرین لحظه‌ی زندگی، چیزی نیست برای بخشیدن، چون در دوست داشتن بخشیدن به نظرم معنی نداره، ولی گذشتن واقعا سخته، نمیشه از کنارش ساده گذشت.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)