برچسب: تبریز

۱۴فروردین

یک ماجراجویی بی نظیر دیگه هم تمام شد

همیشه با این واقعیت که هر سفری بالاخره روزی تموم میشه مشکل داشتم، چون بعد از اون مجبورم چند روزی با دلتنگی ها و خاطرات سفر دست و پنجه نرم کنم، به نظرم این سخت ترین قسمت یک سفر هست، راستش وقتی با آرش و میلاد تصمیم گرفتیم این کار رو شروع کنیم هیچ تصویر مشخصی از آنچه اتفاق خواهد افتاد نداشتیم و امروز که سفر تمام شده و داریم به نتیجه ی کاری که انجام شده فکر می کنیم واقعا برامون لذت بخش هست، چون خیلی متفاوت تر و عالی تر از چیزی که تصورش رو می کردیم شد، حداقل برای من که این طور بود، یه جورایی از سختی ها و شب نخوابی هایی که کشیدم راضی هستم و به نظرم ارزشش رو داشت. ادامه مطلب »

۲۴اسفند

قوانین راهنمایی و رانندگی در استخر

سفرنامه تبریز

یه مدت بود به دوستان قول داده بودم قبل از عید یه سفر به تبریز داشته باشم، بعد از سوختن سالار تمام معادلات من تغییر کرد به خصوص که هزینه درست و حسابی هم روی دستم گذاشت، یکی دو روز با خودم درگیر بودم که برم یا نرم چون به جز اون تنهایی هم حوصله نداشتم، تا اینکه به علی پیشنهاد دادم با من به سفر تبریز بیاد از قضا اون هم قبول کرد، رفتم بلیت هواپیما بگیرم ماشالله تا عید جا نمی داد، مجبور شدم بلیت اتوبوس بگیرم که اونم از شانس فقط دو تا جا داشت اون هم پشت سر راننده بود. ادامه مطلب »

۲۳اسفند

آوخ از آن برادر با جان برابرم

یکی از هم صحبت های یکی دو سال گذشته من شهریار بوده و هست، خیلی این مرد رو دوست دارم، یادم میاد برای اولین بار که رفتم تبریز و به خونه شهریار سر زدم حال و هوای خیلی عجیبی داشتم، همون بار سر مزار ایشون هم رفتم، خیلی وقت ها وقتی دلم می گیره دیوان شهریار رو بر می دارم و فالی برای خودم می گیرم و پای صحبت های شهریار می شینم، انگار همین الان جلوی روی من نشسته و داره برای من شعر می خونه، خدا رحمتش کنه. ادامه مطلب »

۴مهر

همه رفته بودناشون رو میزارن واسه پاییز

جمع بندی هفته ی بین الفصلین

مشکلات مالی

شنبه مشکلات جدی در حوزه دریافت ها و پرداخت هام داشتم که نتیجه بی تدبیری های چند ماه اخیر خودم بود، تا حالا سابقه نداشت من این طوری در حوزه ی مالی برنامه ریزی کنم، چون شاید فکر نمی کردم مشکلاتم اینقدر جدی باشن و نتونم به راحتی حلشون کنم، بعضی وقت ها ما مشکل رو خیلی ساده نگاه می کنیم یا شاید فکر می کنیم کسی کمکمون می کنه، برای همین صبر می کنیم و بازم صبر می کنیم تا اینکه مشکل اون روی خودش رو به ما نشون میده و زمین گیرمون می کنه، مشکلات رو جدی بگیرید و به موقع یه فکری به حالشون بکنید. ادامه مطلب »

۱۷شهریور

آرزوهایم برای شهر تبریز

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم پیشنهاد می کنم مطالب وبلاگ دوست خوبم بهروز بختیاری رو دنبال کنید، آخرین پستی که ازش خوندم از بچه های تبریز خواسته بود تا آرزوهاشون رو برای تبریز بیان کنن، البته در قالب یک پست توی وبلاگ هاشون، نمی دونم چی شد احساس کردم دوست دارم آرزوهام رو برای تبریز بگم، من اولین باری که با تبریز آشنا شدم روی نقشه ی جغرافیا بود و همیشه فکر می کردم تبریز مرکز استان آذرباییجان غربی هست، نه اینکه جغرافیام خوب نبود، چون من غرب رو از شرق بیشتر دوست داشتم.

من به شدت به مسافرت علاقه دارم، توی هر هتلی که میرفتم، عکس های فوق العاده ای از تبریز روی دیوارهای همه ی هتل ها نصب شده بود و دوستانی که تبریز رو از نزدیک دیده بودند تعریف های جالبی می کردند ولی هیچ وقت فرصتی پیش نیومد تا من این شهر رو ببینم، تا اینکه بنیامین من رو با استارتاپ ویکند آشنا کرد، توی هفته ی کارآفرینی همزمان توی چند شهر این رویداد برگزار می شد و ما تصمیم گرفته بودیم در یکی از این رویدادها شرکت کنیم، برای همین سایت های مرتبط رو شخم زدیم.

قبل از اینکه تصمیم بگیریم توی کدوم رویداد شرکت کنیم، هر مربی که وبلاگ داشت و تونستیم پیدا کنیم چند تا از مطالبش رو خوندیم، اولیش از سالار کابلی شروع شد، بعد که با مجید علوی زاده یا همون مجید آنلاین آشنا شدیم، اولین بار عکس آرش میلانی رو توی بلاگش دیدم و اولین مطلبش درباره ی تعداد اعضای تیم و تعداد روابط بین اون ها بود، بعد علی نعمت شهاب، بهروز بختیاری ، پیام صادری و … بعد از برخورد بد با دوستان تهران، تصمیم گرفتیم مسافت زیادی رو طی کنیم و به جای تهران و اصفهان به تبریز بریم. ادامه مطلب »

۲۲مرداد

شهریار هم خانه دارد

امروز دلم هوس کرد درباره ی خونه یا همون خانه ی امروزی ها یه چیزهایی بنویسم، خونه برای ما انسان ها و صد البته برای حیوانات هم فکر می کنم همین طوری باشه، یک مسئله استراتژیک به حساب بیاد، چرا که از قدیم هم گفتن، هیچ جایی خونه ی خودِ آدم نمیشه، چرا؟ چون توش احساس امنیت می کنیم، حسِ خوب آرامش، خونه یه چهاردیواری است، که حاشیه امن برای ما ایجاد می کنه، چه از مسائل طبیعی مثل برف و بارون و گرما و سرما چه از مشکلات اجتماعی، خونه جایی هست که آدم بدون دغدغه توش فکر می کنه، از همه مهمتر می تونه با زیرشلوار توش بچرخه، کاری که اصولا توی اجتماع نمیشه انجام داد.

قبلا کسی که خونه می خرید، بهش می گفتن پولدار، الان خیلی مثل قدیم ها نیست، الان کسی که خونه داشته باشه و این خونه مثلا ۳ یا ۴ هزار متر باشه میگن پولدار، به یکی از دوستان می گفتم تو خیلی تو رشته ادبیات توانمندی داری، بیا برو ادبیات بخون، گفت: «پول توش نیست، آدم حتی نمی تونه خونه بخره»، چند وقت پیش که رفتم تبریز یه سری رفتم خونه شهریار، باور کنید شهریار هم خونه داشت، خیلی اتفاق عجیبی نبود برای من، ولی شاید برای اون دوستم جالب بود، چون به نظر من وقتی خدا هم خونه داره، شهریار نمی تونه داشته باشه! با وجودی که خونه ی خدا بیشتر یه خونه ی معنوی هست تا ما بریم یکم سبک خونه داری یاد بگیریم، که صد البته امروزه بزرگترین و زیباترین و گرون ترین خونه ی دنیا شاید برای خدا باشه، نمی دونم. ادامه مطلب »

۲۴اسفند

کوله پشتی را بردار بریم.

توی این روزهای آخر سال داشتم مسیر یکساله خودم رو برانداز می کردم که به نتیجه ی با مزه ای برخوردم، اونم این بود که زندگی من مثل یه تابع سینوسی می مونه، یعنی کلی تلاش می کنم خودم رو به ماکزیمم نمودارم برسونم، بعد که میرسم ، مشکلات و چالش ها مجبورم می کنن برگردم به مینیمم نمودار، اولش کمی نگران شدم، بعد دیدم کوهنورد ها هم برای رسیدن به بلند ترین قله، مجبورن از کوه های مختلف بالا و پایین برن.

در کل سال ۹۲ با همه‌ی خوبی ها و بدی هاش داره تموم میشه، نیمه اول سال رو با تجربه های تلخ و شیرین و چالش های فوق العاده جدی در حوزه کاری و شخصی و گرفتن تصمیمات اساسی و سرنوشت ساز به پایان رسوندم، قول و قرارهای کاری با یه رفیق فوق العاده نوید بخش یه شروع خوب بود برای نیمه دوم سال ، حضور در استارتاپ ویکند تبریز و آشنایی با دوستانی فوق العاده برای من شروع یک حرکت جدی و بلند مدت به سمت رسیدن به تصاویر ذهنی بود که ساخته بودم و ایده گیفتی میفتی و اول شدن اون با همکاری یه تیم رویایی در تبریز،  امید تحقق تصویر های ذهنی منو دو چندان کرد و دیدار مجدد من با برخی از این دوستان در استارتاپ ویکند ساری ، انگیزه من رو برای تحقق خواسته هام به منتهای خودش رسوند و بالاخره دو ماه آخر سال رو به تدوین برنامه های سال ۹۳ پرداختم و الان با دیدی مناسب و خوب به استقبال بهار می رم.

تنها چیزی که می تونه منو در سال جدید خیلی خوشحال کنه، رسیدن به بلندترین قله‌ی رضایت قلبی از خودمه ، کوله پشتی ام رو خالی برداشتم الانم اول سلسله کوه های دنیای زندگیم ایستادم و دارم به این موضوع فکر می کنم که برای رفتن به چه چیزهای نیاز دارم تا توی کوله پشتیم بزارم و برم. ادامه مطلب »

۲۲آذر

سردمداران ، بازیگر می شوند

سفرنامه تبریز – ۴

پنج شنبه صبح ، با هزار زحمت از خواب بیدار شدیم و راه افتادیم که بریم سرپروژه ، به لابی هتل که رسیدیم ، دیدیم جانی ، مثل این بچه مثبت ها نشسته اونجا ، ما رو که دید ،  شروع کرد انگلیسی حرف زدن ، منم که زبان یک کلمه در میون یاد گرفته بودم ، از تو حرف هاش فهمیدم ، سی دقیقه است داره نقش هویج رو بازی می کنه و آرش هنوز نیومده دنبالش ، زنگ زدم به آرش و گوشی رو دادم دستش ، کلی بچه ذوق کرد ، بعد هم تا فرزام بیاد ، بهش فهموندم باید با من با پانتومیم صحبت کنه ، جاتون خالی ، کلی شکلک قشنگ در می آورد ، یادش بخیر .

به هر زحمتی بود ، خودمون رو رسوندیم سالن همایش ، همه در حال صبحانه خوردن بودن ، ماشاالله ، اونجا بود که فهمیدم صبحانه ، نقش خیلی سازنده ای در فرهنگ تبریزی ها داره ، آخه واقعا به نسبت بقیه چیزها ، مفصل و خوب بود ، تنها جایی که خوب سیر می شدیم  مرحله صبحانه بود ، هر روز قبل از اینکه بریم سر پروژه ، سردمداران عزیز ، میرفتن بالای استیج و موتورشون که روشن میشد ، باید صد تا پیغام و پسغام میدادیم تا بیان پایین ، به جز داوود که یه روز نمیدونم گشنه بود چی بود ، خودش سریع تمام کرد و در افق محو شد ، تا ساعت ها ازش خبری نبود ، محتواهای خوبی ارائه می دادن ، مثلا همین عطای خودمون ، ارائه خوبی درباره بوم کسب و کار داد ، اسد درباره کار تیمی حرف زد ، روزبه که کارش فقط حرص خوردن بود ، علی هم که برای خودش دایره المعارف سیار بود . ادامه مطلب »

۱۸آذر

همش ، شوخی با یک سردمدار بود

سفرنامه تبریز – ۳

سه شنبه شب ، ما تبریز بودیم ، از سر شب تا ساعت ۱۲ ، بنیامین داشت روی ایدش کار میکرد و توی یک دقیقه جاش میکرد ، آخرش منم گفتم به درد نمی خوره و گرفتم خوابیدم ، ساعت حدودای دو نصف شب بود که بنیامین با لپ تاپش محکم زد روی شکمم و گفت پاشو یافتم ، یافتم ، باور کنید طوری گفت یافتم ، که من فکر نکنم ادیسون ، نه انیشتن ، کدوم بود سیب خورده بود تو سرش ، همون ، وقتی قانون دوم نیوتن رو کشف کرده بود اینقدر خوشحال نشده بود ، جالبیش اینه میگه خواب بودی ؟

صبح ، بعد از خوردن صبحانه با سردمداران ، راهی سالن برگزاری استارتاپ ویکند شدیم ، همه یه جورایی درگیر بودن ، داوود با آرامش همیشگی خودش نشست روی یکی از میزها و لپ تاپشو باز کرد و الکی ور می رفت ، جانی هم ، یه چیزی گذاشت روی میز و درش و که باز کرد من یاد در یخچال مامان بزرگم اینا افتادم ، که از این آدامس خرسی ها میخریدم ، میرفتم عکسشو می چسبوندم در یخچال اونا ، روزهای بعد فهمیدم ، مک بوک ایر بوده نه یخچال ، بالاخره تصمیم گرفتیم  ما هم لپ تاپ رو روشن کنیم ، مبین نت رو زدیم به برق ، عطر اینترنت در فضا طنین انداز شده بود ، اول به داوود اینترنت دادیم ، کلی ذوق کرد . ادامه مطلب »

۱۶آذر

داستان ، از سردمداران وب شروع شد

سفرنامه تبریز – ۱

داستان از اون جایی شروع شد که با چیزی به اسم استارتاپ ویکند آشنا شدم که همزمان توی چند شهر در هفته کارآفرینی داشت برگزار می شد ، خب ، بین شهرهایی که در حال برگزاری این رویداد بودند ،  تهران و اصفهان در اولویت انتخاب من بودن چون از نظر مسافت و هزینه خیلی مقرون به صرفه تر بودند ، توی همین گیر و واگیر تصمیم گیری ، سالار ،  توییت کرد “منم دعوت شدم تبریز” ، منم رفتم یه سر به سایت استارتاپ ویکند تبریز زدم ، چشمتون روز بد نبینه ، با صحنه ی عجیبی رو به رو شدم ، همه ی سردمداران* وب اونجا دعوت بودن ، با خودم گفتم ، پشت این قضیه آدم بزرگی باید باشه ، رفتم پایین تر ، دیدم بله ، خودشه ، یکی از همون سردمداران اصلی ، خودش مجری استارتاپ ویکند هم هست , علاقه من به دنیای سردمداری باعث شد تبریز ثبت نام کنم و تا قبل از حرکت به یکی از بچه های مجری که بعدا فهمیدم اسمش احسان هست ، هر ۲۴ ساعت سه وعده تماس میگرفتم که این اسکان چی شد و همش جواب سربالا میداد و میگفت : حله ، شب تماس میگیرن ! ولی نمی گرفتن . فکرم رفت به سمت اینکه اینا مشغول تامین رفاه و امنیت این سردمداران عزیز هستند ، مثلا اینکه همشون با هم توی یه پرواز نباشن ، همشون هوایی نیان ، به طوری که یکی از اونا ۲۵ ساعت توی قطار بود تا خودشو برسونه تبریز ، از چگونگی آمد و رفت برخی هم اطلاعات درستی در دست نیست ، تهیه بوقلمون و کله گوسفند و  … هم که خودش قصه ای بود برای این دوستان برای همین ، سه شنبه ، تصمیم گرفتیم دیگه راه بیافتیم .

پی نوشت : *سردمداران هرگز نمی میرن

 

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)