برچسب: تصمیم

۱۸خرداد
یا رفیق من لا رفیق له

یا رفیق من لا رفیق له

امشب دلم خیلی برای خدا تنگ شده بود، گفتم بیام اینجا هم یکم باهاش حرف بزنم یادگاری بمونه از شب‌های قدر، نمیشه همش از دیگران حرف بزنم که، فقط موندم چطوری برم در خونش و صداش کنم، شاید اگر همین طوری بگم خدا جوابم و نده، الان میرم خدا رو با هزارتا اسمش صداش می‌کنم بعید می‌دونم روش بشه جوابم و نده، حتما جواب میده.

به‌به خدا جونم در چه حاله!  می‌بینم روت نشد جوابم و ندی، خودم می‌دونم حق داری ولی به هر حال رفیقمی و مطمئنم نمی‌تونی جوابم و ندی، تو که مثل بقیه نیستی، میان یه چند روزی دور و برمون می‌چرخن کارشون که تموم شد و دیگه بهشون خوش نمی‌گذشت راهشون و از ما جدا می‌کنن و میرن، رفیق نیستن، به نظرم رفیق فقط خودت، نه نیازی داری به ما، نه هیچی، تازه باید مدام غم و غصه ما رو هم بخوری که این چه کارهایی هست که می‌کنیم، خدایی دیگه، مگه من گفتم خدا باشی؟ ادامه مطلب »

۸آبان

خانه واده آنها

چند شب پیش با جمعی از دوستان داشتیم درباره خانواده حرف می زدیم، بحث هم از اینجا شروع شد که ما در خانواده هامون آزادی نداشتیم، خیلی سختی کشیدیم و یکی از بچه ها می گفت من نمی خوام بچه ام ایران بزرگ بشه، ازش پرسیدم چرا؟ می گفت ایران بچه ها آزادی ندارند، دانشگاه خوب نیست و …، یکی دیگه از بچه ها بهش گفت تو همین الان داری آزادی رو از بچه ات می گیری، پرسید چرا؟ گفت شاید بچه ات دلش بخواد ایران زندگی کنه، یا اصلا بخواد شغلی رو انتخاب کنه که باب میل شما نیست، مثلا بره روحانی بشه، واکنش جالبی نشون داد، گفت غلط می کنه، تا چند لحظه خودش هم حرفی نمی زد و بعد همه با هم خندیدیم. ادامه مطلب »

۶آبان

خانه واده او

حدودا یک سوم اول زندگی اش و ایران بود، یک سوم دوم زندگی اش و کانادا بود و بقیه اش و تا الان ایران بود و احتمالا بقیه اش و هر جایی به جز ایران باشه، وقتی اولین بار ازش پرسیدم چه کارا می کنی، جواب جالبی بهم داد، گفت به خانواده فشار میارم زودتر بریم کانادا، گفتم که چی بشه! گفت اونجا فرصت های زیادی هست بتونم کارهای زیادی بکنم، گفتم خب چرا اینجا همون کارها رو نمی کنی؟ گفت اینجا نمیشه!، خندیدم و گفتم تو اصلا تلاش کردی تا اتفاقی بیافته؟ گفت نه! بهش گفتم یعنی به نظرت هیچ بدی نداشته! گفت فقط بابام رو هر هشت ماه یک بار می دیدم، گفتم یعنی مادرت اونجا هم پدرت بود و هم مادرت! خانه هست، واده نیست. ادامه مطلب »

۴آبان

خانه واده ما

تو مطلب قبلی درباره خانواده یکم حرف زدم، قصد دارم تو این مطلب درباره نوع نگاه خانواده ها به بچه ها بنویسم، یه جورایی میشه گفت حاصل تجربه برخوردهایی که با خانواده های مختلف داشتم، از خودم شروع می کنم، توی خانواده ما خیلی مهم نبود هیچ کدوم از بچه ها دکتر بشن یا مهندس، بیشتر مهم این بود که حتما وارد دانشگاه بشیم، به جز من همه لیسانس و فوق لیسانس گرفتن من توی دو راهی موندم دکتر بشم، مهندس بشم، روانشناس بشم، مدیر بشم، چی بشم بالاخره، دوران بدی بود، فکر کنید یک بچه هجده ساله چی از آینده می فهمه، من اصلا نمی دونستم کی هستم، راستش همین الانم جواب این سوال رو درست و حسابی نمی تونم بدم، ادامه مطلب »

۲۵شهریور

هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است

دیشب خوندن کتابی رو شروع کردم که شاید در چند روز دیگه معرفی اش کنم، به صفحه ای از اون رسیدم که درباره ملیت، دولت ها و انسان ها صحبت می کرد، نمی خوام درباره محتوای اون کتاب چیزی بنویسم چون بعدا پیشنهاد میدم حتما بخونیدش، فقط می خوام درباره چیزهایی که تو ذهنم پیرامون این موضوع از قبل شکل گرفته بنویسم، من کل سی سال زندگیم رو ایران بودم و جاهای دیگه ای از دنیا رو ندیدم، دوست دارم برای درک خیلی از موضوعات زندگیم در آینده ای نه چندان دور سفرهایی را به اقصی نقاط دنیا داشته باشم و با مردم سایر کشورها هم آشنا بشم، ولی چیزهای کلی تو ذهنم از قبل بوده که احساس می کنم بیشتر به واقعیت نزدیک هست. ادامه مطلب »

۱۹شهریور

این آینده کدام بود؟

امروز ذهنم رو تصمیم های آدم ها مشغول کرده بود، شب گذشته از طریق یکی از دوستان با کسی که حتی یک بار هم ندیده بودمش شروع کردم به حرف زدن، از چیستی خویشتن تا چرایی زندگی، حرف زدیم و حرف زدیم و عقربه های ساعت با سرعت باورنکردنی به سمت جلو حرکت می کردند، این گفت و گو ساعت ها طول کشید، خسته شده بودم، با خودم گفتم شاید بهتر باشه یک بازی طراحی کنم، ببینم دو نفر آدم چطوری در مواجه با یک فرصت تصمیم می گیرند و چطوری رفتارشون روی تصمیم گیری همدیگه تاثیر می گذاره، برای من که جالب بود. ادامه مطلب »

۲۳مرداد

باید خودخواهی را تحمل کنید

اندیشه های فلسفی یک دیوونه – قسمت پنجم

وقتی بین آدم ها مجبوری زندگی کنی، تازه می فهمی دنیای دیوونه ها چقدر جای فوق العاده ای هست، تو دنیای دیوونه ها اصلا چیزی به اسم خودخواهی وجود نداره، اونجا اگر مایی وجود نداشته باشه، خود به خودیِ خود ارزشی نداره، چیزی که تو دنیای آدم ها دقیقا برعکس هست و همه چیز حولِ محور خود در حال گردش است، مثلا آدم ها روزها و ماه ها فکر می کنند که فلان کارشان دیگه به نفعشون نیست، در همون زمان تصمیم میگیرند دیگه انجامش ندن، حتی اگر این تصمیم تاثیرات جدی بر دیگران بزاره، ولی مرغ همیشه برای آدم ها یک پا بیشتر نداره، خود مرغ در اینجا مسئله است، پای اون چه یکی باشه، چه دو تا چون موجودیتِ مرغ رو تغییر نمیده پس مهم نیست، دیگران هم به خودشون مربوط میشه.

دیده شده حتی آدم ها تنظیمات خدا هم قبول ندارند، مثلا شما بیا بگو الان شب است و باید خوابید، روزها باید بیدار بود، شک نکنید پاسخ دندان شکنی دریافت خواهید کرد، البته آدم ها ابتدا موضعِ سخت گیرانه ای نمی گیرند، و ابتدا با بهانه های مختلف سعی در آن خواهند داشت که به شما ثابت کنند، قضیه این طور که شما می گویید نیست، و می شود برعکس هم عمل کرد، البته اگر شما را خیلی خر فرض کنند می توانند در شب به شما بگویند الان روز است و شما کلا نمی فهمید، که این مورد در مواردِ نادری دیده شده، برای همین کار کردن با آدم ها بعضی وقت ها خیلی سخت میشه، چون شب ها که شما می خوابید، اون ها بیدار هستند و روزها که شما بیدارید، اون ها خواب، خیلی سخت میشه زمان هایی پیدا کرد که هر دوی شما بیدار باشید.

در اندر احوالات آدم ها همین بس که وقتی تصمیم به انجام کاری می گیرند که به نظر خودشون بهترین تصمیم دنیا را گرفته اند، عزم راسخی پیدا می کنند، و در مواردی دیده شده، اگر برای شما که در این تصمیم متضرر شدید ارزشی قائل باشند، چون دلایلِ کافی ندارند، تمام دهکده ی جهانی را وجب به وجب جست و جو می کنند، تا واژه هایی پیدا کنند و به شما ثابت کنند، شما بیمارید، تا امروز اون ها متضرر بودند و مظلوم واقع شدن، البته اثبات بستگی به تصمیمی داره که گرفتن، ولی چیزی که مشهود است، دلایلی برای شما خواهند آورد که هر وقت لب به سخن بزنید، محکم در دهانِ مبارکتان فرود بیارن، در کل اگر هم چیزی پیدا نکنند، واژه ای جدید اختراع خواهند کرد و شما را به آن متهم می کنند تا دیگه خیالتون از هر جهت راحت باشه.

دوست داشتنِ آدم ها هم از این منظر خیلی جالبه، بنا به استدلالاتِ خودشون، دوست داشتنشونم از روی خودخواهی هست، چون خودشون می خوان که دوست داشته باشن، پس دوست دارن، به عبارتی چون دوست دارن بعضی از ویژگی های شما رو یا احساس می کنند که به خودِ وجودشون نفع می رسونید، پس آنگاه شما را به طرز ایده عالی دوست خواهند داشت، صد البته این قضیه بر عکس شود و احساس آنها چیز دیگری را نشان دهد، صد در صد از شما متنفر خواهند بود، در این میان چه شما دوست داشته باشید چه نداشته باشید فرق چندانی به حالشون نخواهد داشت، چرا که اگه دوست نداشته باشید، نشان از اون داره ابله هستید و به وجود والای ایشان پی نبرده اید، اگر هم دوست داشته باشید، پس حتما عقل ندارید یا مریض هستید.

در کل این همه حرف زدم فقط این رو بگم که اگه به هر دلیلی مجبور شدید در دنیای آدم ها زندگی کنید، سعی کنید این مواردی که گفتم ناراحتتون نکنه، و سعی نکنید بهشون عادت کنید، چون اگه به اونا عادت کنید، آروم آروم شما هم آدم میشید، و فقط دنیا را برای دیوونه ها ناراحت کننده تر می کنید، سعی کنید تحمل کنید و به روی خودتون نیارید، می دونم قلبتون درد خواهد گرفت، شاید زیر فشارهای زیاد حتی بشکنه، ولی شما رو به خدا به خاطر دیوونه ها تحمل کنید.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)