working

مشغول چه کارهایی هستم؟

expectation

لیست کارهای قبل از مرگ

آخرین مطالبی که نوشته‌ام

  • این هفته هم گذشت، در کنار دیدن دو فیلم‌سینمایی، خوندن کتاب، نوشتن پست‌های بلاگ و دیدن دوستان، کتاب‌های کتابفروشی را به انبار منتقل کردم و قرارداد اون رو فسخ کردم، احساس تلخی بود ولی باید انجام می‌شد، اگر بنا بر زنده نگه داشتنش بود باید […]

  • این کتاب رو از کتابخونه‌ی خواهرم برداشتم و شروع کردم به خوندن، حتی قبل از خوندن درباره‌‌اش تحقیق هم نکردم، چرا؟ چون نادر ابراهیمی نوشته بودش، فوق‌العاده است این مرد، هر کتابی که ازش خوندم سرشار از تفکر و نکات ناب برای زندگی بود، خیلی […]

  • امروز برای ساعاتی با مامان تنها بودم، داشت کارهای خونه رو می‌کرد، یهویی دیدم خیلی نم‌نم داره گریه می‌کنه، گفتم چی شد؟ گفت من هر جایی از این خونه رو که می‌بینم یاد تو میفتم، واقعا هیچ بچه‌ای کاری که تو کردی رو نمی‌کنه! خیلی […]

  • یک فیلم کاملا دیالوگ‌محور و پر محتوا، خیلی این فیلم برای من جالب بود، به نظرم گاهی بعضی از آدم‌ها در زندگی‌شون به جایی می‌رسند که شاید از پدر و مادر خودشون خیلی ناراضی باشند، خیلی دلشون پر باشه، دوست داشته باشند باهاشون درد دل […]

  • امروز قرارداد کتابفروشی را به یکی از دوستانم واگذار کردم که کار پوشاک می‌کرد. ناراحت نبودم ولی اضطراب شدیدی داشتم. خوشحال بودم که از دیزاینی که برای کتابفروشی انجام داده بودم خوشش اومده بود و قرار بود حفظش کنه. خیلی برای ساخت کتابفروشی زحمت کشیده […]

  • به نظرم نمیشه عاشق این فیلم نشد، فوق‌العاده و بی‌نظیر. من جزء آدم‌هایی هستم که مدرسه رفتن رو دوست داشتم ولی همیشه دوست داشتم مدرسه‌ام این شکلی بود و حداقل یک معلم این شکلی داشته باشم، ولی خب همیشه هر چیزی که ما می‌خواهیم نمیشه […]

  • بعضی‌ از روزها هم غم‌انگیز هستند هم شاد، این پارادوکس همیشه برام جذاب بوده، غمگین هستند چون دارم به نقطه‌ی پایان کاری نزدیک میشم و شاد هستند چون دارم به یک کار جدید و هیجان‌انگیز فکر می‌کنم. در کل دوست داشتم میشد کاری رو تعطیل […]

  • این هفته هم گذشت، مثل همیشه کتاب خوندم، فیلم دیدم، پست بلاگ نوشتم، ولی یک فرق بزرگ داشت، یکم غم‌انگیز بود، تصمیم قطعی گرفته بودم کتابفروشی کانگونیو رو تعطیل کنم، داشتم دنبال کسی می‌گشتم که جای خودم بگذارم و رها کنم، نه صرفا به خاطر […]

  • امروز در قفسه‌ی کتاب‌های خواهرم دنبال کتابی برای خوندن می‌گشتم که به این کتاب رسیدم، اسم نویسنده را قبلا شنیده بودم به خاطر کتاب معروف صد سال تنهایی‌اش که هیچ وقت شروع به خوندنش هم نکردم، نمی‌دونم چرا، بالاخره یک روزی می‌خونمش، کتاب را برداشتم […]

  • دیشب خسته از سر کار برگشتم خونه، اضطراب شدید داشتم. همه داشتن خندوانه می‌دیدن، مهران غفوریان رو دعوت کرده بودن، همین چند وقت پیش بود که به خاطر. بیماری قلبی در بیمارستان بستری شده بود. داشت خاطرات بیمارستانش رو تعریف می‌کرد و من آروم آروم […]

  • خیلی این فیلم رو دوست داشتم، یک فیلم طنز، قدیمی و با مفهوم. فکر نمی‌کردم این فیلم باعث بشه برای لحظاتی از ته قلب بخندم، یک شخصیت در فیلم بود که همیشه سوتی می‌داد، وقتی عصبانی می‌شد من می‌مردم از خنده.

  • تولد چهل سالگی ناصر رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، سه سال پیش بود، با کلی آدم جدید آشنا شدم، اون موقع خیلی غمگین‌تر از امروزم بودم، آشنایی با اون آدم‌ها باعث شد زندگی برام ساده‌تر بشه. امروز تولد چهل‌و‌سه‌ سالگی ناصر بود، آشنایی من با […]

  • فیلم آخه اینقدر غم‌انگیز؟ جالب اینجا بود که داستان فیلم کاملا واقعی بود، نمی‌دونم واقعا چطور میشه که یک دختر بچه‌ی ۱۹ ساله به جایی میرسه که مرگ رو به زندگی ترجیح میده، می‌دونید واژه‌هایی مثل ایمان، اعتقاد و … همیشه برام سوال بودند، هیچ […]

  • امروز بعد از کلی سبک و سنگین‌ کردن زندگیم تصمیم گرفتم به روانپزشک مراجعه کنم. کلی پرس‌و‌جو‌ کردم و از دوستانم سوال پرسیدم تا به دکتری رسیدم که احساس می‌کردم می‌تونه کمکم کنه، می‌خواستم وقت بگیرم، دیدم مثل همیشه بهم گفتن آقای دکتر تا یک […]

آخرین کتاب‌هایی که خونده‌ام

  • این کتاب رو از کتابخونه‌ی خواهرم برداشتم و شروع کردم به خوندن، حتی قبل از خوندن درباره‌‌اش تحقیق هم نکردم، چرا؟ چون نادر ابراهیمی نوشته بودش، فوق‌العاده است این مرد، هر کتابی که ازش خوندم سرشار از تفکر و نکات ناب برای زندگی بود، خیلی […]

  • امروز در قفسه‌ی کتاب‌های خواهرم دنبال کتابی برای خوندن می‌گشتم که به این کتاب رسیدم، اسم نویسنده را قبلا شنیده بودم به خاطر کتاب معروف صد سال تنهایی‌اش که هیچ وقت شروع به خوندنش هم نکردم، نمی‌دونم چرا، بالاخره یک روزی می‌خونمش، کتاب را برداشتم […]

  • این دومین کتابی بود که از آرتور پوشنهاور می‌خوندم، به نظرم من به درد کتاب‌های فلسفی نمی‌خورم، چون اصلا برام مهم نیست قبلا کجا بودم، بعدا کجا میرم، اصلا چرا زنده‌ام، زندگی چیه و …، من فقط دارم دور خودم می‌چرخم. قطعا من اگر در […]

  • این کتاب رو خیلی اتفاقی وقتی داشتم بین کتاب‌های یک کتابفروشی می‌چرخیدم پیدا کردم و خریدم، راستش عاشق عنوانش شدم، من و تو، این من و تو چقدر داستان می‌تونه بسازه، چه من و تو‌های زیادی در این دنیا وجود داره، به نظرم هیچ چیزی […]

  • اسم آرتور شوپنهاور رو زیاد شنیده بودم ولی هیچ وقت تلاشی برای اینکه بفهمم کی بوده نکرده بودم تا اینکه با این کتاب آشنا شدم، همین طوری بدون هدف داشتم بین کتاب‌ها می‌گشتم که به این کتاب و چند کتاب دیگه از شوپنهاور رسیدم، این […]

  • امروز این کتاب را از کتابفروشی خریدم، چیزی که باعث شد بخرمش، این جمله بود که هنگام ورق زدن کتاب به چشمم خورد، «افسانه‌های تنهایی»، دلیلش این بود که این روزها به شدت احساس تنهایی می‌کنم، حس می‌کنم اونقدر تنهام که دیگه خودم رو هم […]

  • این روزها خیلی درگیر موضوع فروش هستم برای همین اصولا هر کتاب یا منبعی که حس کنم بهم ممکنه کمک کنه رو می‌خونم، این کتاب هم وقتی داشتم بین کتاب‌های کتابفروشی می‌چرخیدم بهش رسیدم، از عنوانش خوشم اومد و شروع کردم به خوندنش ولی صادقانه […]

  • چند وقت پیش در رویدادی که برای توان‌یاب‌ها بود با نویسنده‌ی این کتاب آشنا شدم، این کتاب رو به عنوان هدیه دریافت کردم ولی تا امروز موفق به خوندنش نشده بودم، این کتاب درباره‌ی نامق محمودی است که در دوازده سالگی بر اثر بیماری گوش […]