گفتگو با ایران درّودی

چند وقت پیش که برای دیدن علی رفته بودم خونش تا خاطرات سفر به کنیا رو تازه کنم این کتاب رو بهم داد، گفت فکر کنم تو بیشتر از من کتاب می‌خونی. مدت‌ها گذشت و این کتاب رو گذاشته بودم روی میزم تا این هفته که کاری به جز خوندن کتاب نداشتم. شروع کردم به خوندنش، از آشنا شدن با مفاخر معاصر کشورم خیلی خوشحال شدم، قبلا در حد چند کلیپ در اینستاگرام ازش دیده بودم. کتاب جالبی بود، طرز فکر جالبی هم داشت، تنها ناراحتیم بعد از خوندن این کتاب این بود که فهمیدم یکی از آرزوهاش ساخت موزه‌ی خودش بوده و دوست داشته تا زنده‌ است این موزه ساخته بشه و نقاشی‌هایی که مردم ایران هدیه کرده رو خودش با دست‌های خودش نصب کنه ولی گویا این اتفاق هرگز نمی‌‌افته، البته در ایران خیلی طبیعی هست، همیشه تا جای ممکن مانع درست می‌کنن تا یک اتفاق نیفته یا اونقدر دیر بیفته که دیگه مثل نوش دارو پس از مرگ سهراب بشه. واقعا در تمام ابعاد زندگی‌مون این مصرع رو میشه به کار برد. خدا رحمتش کنه.

نوشتن یک دیدگاه