مهمونی گرفتن رو دوست دارم!
هر بار میرم سری به پدر و مادرم بزنم، مامانم میگه یه مهمونی بگیرم فلانی و فلانی رو بگم؟ اصولا در حالت نرمال میگم نه حوصله ندارم، یا چند بار بگه میگم باشه، اینبار اونقدر شرایط مزخرف و پر از ابهام بود که دوست داشتم مدام کلی آدم دور و برم باشه که فکر نکنم به شرایطی که در اون گرفتار شدیم، هیچ کاری رو نمیتونیم از پیش ببریم. نمیدونم قراره تا کی ادامه داشته باشه این شرایط و آیا اصلا بهتر قراره بشه؟ به نظرم تنها چیزی که برای مسئولین اهمیت نداره زندگی کردن ماست. مهم نیست از کجا پول درمیاوردن، اصلا میتونن کار کنن؟ سرنوشتشون چی میشه؟ بگذریم، این چند روز چند تا مهمونی مامان گرفت و منم سعی میکردم اندازه خودم کمکش کنم. بعد از سالها یکی از عمههام و بچههاش رو دعوت کرده بود. اونقدر خوشحال شده بودن که باورم نمیشد، اونجا تو دلم میگفتم مامانم حق داره دوست داره مهمونی بگیره، بعضی از کارهای ساده و اهمیت دادن به آدمها به خصوص وقتی عزیزی از دست میدن واقعا کار ارزشمندی هست و تاثیر جدی تو روحیه طرف مقابل داره.