۲۸آبا
سرمایه گذاری جسورانه و فرآیند مبتکرانه

سرمایه گذاری جسورانه و فرآیند مبتکرانه

این کتاب رو وقتی داشتم توی یک کتابفروشی قدم میزدم دیدم و به خاطر یکی از دوستانم خریدمش ولی قبل از اینکه بهش هدیه بدم، خودم یک بار خوندمش دوست داشتم با فرآیند شرکت های VC آشنا بشم، به خصوص تاریخچه این صنعت در آمریکا و مدل درآمدی صندوق های VC، برای من این کتاب خیلی نثر روانی نداشت، شاید کتاب های بهتری هم در این حوزه وجود داشته باشه، در کل دید خوبی نسبت به VC به آدم میده، این کتاب رو تامیر آگمون و استفان شوگرن نوشتن و روح الله کهن هوش نژاد، رضا جهان بین و رضا محمدیان امیری ترجمه کردن و انتشارات چالش هم چاپش کرده.

قفسه کتاب های من

۲۷آبا
نه گفتن را یاد بگیریم

نه!

قبلا فکر می کردم هر چی بیشتر بگم «بله»، می تونم به آدم های بیشتری کمک کنم، هر کسی هر چیزی ازم می خواست سریع قبول می کردم، میشه امروز ببینمتون؟ «بله، چرا که نه!»، میشه یه جلسه با هم داشته باشیم؟ «بله، البته!»، میشه بهم کمک کنید فلان کار و انجام بدم؟ «بله، باعث خوشحالی من هست!»، میشه با هم حرف بزنیم؟ «بله!»، فلان پروژه رو می تونی انجام بدی؟ «بله، کار خاصی نیست!»، میای بریم سفر؟ «بله، خیلی هم عالیه!»، یه ایده خفن دارم دلم می خواد با تو انجامش بدم، پایه ای؟ «بله، باعث افتخاره برای من»، رویداد فلان و داریم برگزار می کنیم به عنوان مربی میای؟ «بله، امیدوارم مفید باشم» و کلی سوال از این دست که به همشون بله می گفتم. ادامه مطلب »

۲۳آبا
چگونه بخوریم، بجنبیم، بخوابیم

چگونه بخوریم، بجنبیم، بخوابیم

خیلی کتاب خوبی بود، نویسنده کتاب تام راث می خواد با ایجاد تغییرات کوچیک روزانه بتونیم نتایج بزرگی به دست بیاریم، قشنگی کتاب به نظرم اونجاست که میگه «من دکتر نیستم، متخصص تغذیه نیستم، فیزیولوژی ورزشی یا اختلالات خواب هم نیستم، من فقط یک بیمارم» خودش به خاطر بیماری های سختی که داشته رفته کلی تحقیق و پژوهش کرده و کلی برنامه رو تست کرده و مواردی که در کتاب آورده رو به نظرم خیلی صادقانه نوشته، مثلا می گفت فلان چیز بد هست سعی کنید وسوسه نشید ولی من خودم چند بار شدم، من به شخصه از زمانی که خوندن کتاب رو شروع کردم تصمیم گرفتم به بعضی از موارد کتاب عمل کنم و نتایج خیلی خوبی هم گرفتم که در آینده درباره شون خواهم نوشت، برای من هیجان انگیز بود چون قبل از خوندن کتاب تصمیم گرفته بودم تغییرات اساسی در زندگیم بدم و با خوندن این کتاب هم ایده های جدیدی به دست آوردم و هم فهمیدم راهی که میومدم درست بوده یا غلط و اشتباهاتم رو اصلاح کردم، به شدت خوندن این کتاب و عمل کردن به اون رو توصیه می کنم، برای من که خیلی خوب و مفید بود.

قفسه کتاب های من

۲۲آبا
گرگ و چوپان و سگ گله

دلم حرمت داره و جای هر کسی نیست

هیچ وقت تو زندگیم فاز آدم هایی که به خاطر رسیدن به اهدافشون دست به هر کاری می زنن و با هر کس و ناکسی رفت و آمد می کنن رو نفهمیدم، همیشه دوست داشتم ببینم چی تو ذهنشون می گذره، دنبال چی هستن! راستش این آدم ها اصلا قابل اعتماد نیستن، تا زمانی که بهت نیاز دارن و حس خوبی بهشون میده کنارتون بودن و چیزهای زیادی یاد می گیرن هستن، زمانی هم که احساس کنن از یکی دیگه میشه خیلی راحت تر همین چیزها رو به دست آورد و لذت بیشتری برد حتی اگر نقطه مقابل شما هم باشه به سمتش شیرجه می زنن، خلاصه همیشه جنس شون جور هست از همه نوع آدمی دور و برشون هست، وقتی هم ازشون می پرسی این دیگه چه وضعش هست، بهت میگن آدم باید روابط اجتماعی داشته باشه،  تو نمی فهمی!، اگر می فهمیدی الان دور و برت پر از آدم بود. ادامه مطلب »

۲۱آبا
کجا ممکن است پیدایش کنم

کجا ممکن است پیدایش کنم

خیلی وقت بود داستان یا رمان نخونده بودم، چند وقت پیش این کتاب رو روی میز خواهرم دیدم، نظرم رو جلب کرد بهش گفتم میشه من این کتاب و ببرم بخونم؟ لبخندی زد و بهم گفت خودت این کتاب و برام خریدی، اصلا یادم نمونده بود، اولین کتابی که از هاروکی موراکامی خوندم «از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم» بود، انصافا نسبت به این یکی خیلی برای من جذاب تر بود، من به عاشق شخصیت هاروکی موراکامی شدم، خیلی زندگی ساده و عجیبی داره، نوشته هاش رو دوست دارم بخونم تا بیشتر با محتویات مغز چنین آدمی آشنا بشم، البته این کتاب مجموعه ای از چند داستان کوتاه بود که توسط بزرگمهر شرف الدین ترجمه شده و انتشارات چشمه اون رو به چاپ رسونده.

یک شاعر در بیست و یک سالگی می میرد، یک انقلابی یا یک ستاره ی راک در بیست و چهارسالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن، فکر می کنی همه چیز رو به راه است، فکر می کنی توانسته ای از «منحنی مرگ انسان» بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه شش بانده مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی. چه بخواهی باشی، چه نخواهی.

قفسه کتاب های من

۲۰آبا
خدایی که هوای من و خیلی داره

خدا حواسش خیلی بهمون هست!

خیلی پیش میاد برای من که بشینم و با خدا بگو مگو کنم، موضوع بحث هم همیشه اینه که چرا فلان کار و نکردی، چرا فلان چیز و ندادی، اصلا چرا این طوری شد، چرا اون طوری نشد، همش طلبکاریم از خدا، حداقل من یکی که در بیشتر مواقع این طوری هستم، هر چی هم خدا بیشتر بهمون بده و هوامون و بیشتر داشته باشه، بیشتر طلبکار می شیم، نمی دونم شاید من حس می کنم خدا وظیفه اش هست، بعضی وقت ها هم می شینم با خدا صحبت می کنم که اصلا من تو این دنیا چه کار می کنم! هدفت از آفریدن من چی بوده! به قول خودمونی چی از جونم می خوای؟ خداست دیگه هر جوری دلم بخواد باهاش حرف می زنم، خدا هم حرف هاش و خیلی عملی میزنه. ادامه مطلب »

۱۵آبا
سطل شما چقدر پر است؟

سطل شما چقدر پر است؟

یک کتاب خوب دیگه که به صورت اتفاقی از یک دوست هدیه گرفتم، این کتاب نوشته تام راث و دکتر دانلد اُ کلیفتون هست که توسط انتشارات البرز و با ترجمه منیژه جلالی منتشر شده، حجم کتاب خیلی نیست ولی عمق خوبی داره، نویسنده یه جورایی با یک سطل و یک ملاقه نظریه ای داده که اگر ما آدم ها بهش توجه کنیم و تو زندگیمون به کار بگیریم کلی هم زندگی خودمون تغییر می کنه و هم زندگی اطرافیانمون، خوندن این کتاب بهمون یادآوری می کنه سطلی داریم که باید هر روز از هر لحظه اش برای پر کردنش استفاده کنیم، این کار زندگی ما رو تغییر می ده، حتی ممکنه دنیا رو هم تغییر بده، به نظرم این کتاب رو حتما بخونید.

قفسه کتاب های من

۱۳آبا
با خود بودن

وقت هایی برای با خودمون بودن!

این روزها هم خودم و هم تمام آدم های دور و برم سخت مشغول کار هستیم، گاهی وسط کار خودمون رو فراموش می کنیم و اگر یکی از فعالیت های روزانه ای که باید انجامشون بدیم با مشکلی مواجه بشه به شدت به هم می ریزیم، به لطف خوندن کتاب های خوب و کاربردی و فکر کردن درباره این موضوعات راه کارهای جالبی براش پیدا کردم، همین جمعه یکی از بچه ها قرار بود فعالیتی رو انجام بده ولی تماس گرفت و گفت واقعا حال و حوصله اش رو نداره، اینجا بعضی از بچه هایی که درگیر بودن ناراحت شدن ولی من خندیدم و گفتم باشه مشکلی نیست حوصله داری پاشو بریم بیرون، خیلی خوشحال شد و ساعت ها با هم کارهای هیجان انگیزی کردیم و سعی کردم از حال و هوایی که داشت خارج اش کنم، البته نمی دونم چقدر موفق شدم، فقط می دونم حال خودم بهتر شد. ادامه مطلب »

۱۲آبا
چگونه کمتر کار کنیم

چگونه کمتر کار کنیم

این کتاب و چند تا کتاب دیگه رو زمانی خریدم که رفته بودم شهر کتاب مرکزی، این کتاب رو انتشارات هنوز ترجمه و چاپ کرده و به نظرم ترجمه نسبتا خوب و روانی داشت و کیفیت چاپ و طراحیش هم خوب بود، نویسنده کتاب لئوباباتا هست و زحمت ترجمه هم خانم لیلا شاپوریان کشیده، دستشون درد نکنه، کتاب خیلی خوبی بود، حتی یک هفته گذشته به دستورات کتاب عمل کردم و اتفاقات خوبی برام افتاد و قصد دارم این هفته هم با یک برنامه جدید ادامه بدم، از این کتاب هایی که صرفا چند تا نکته سر هم بندی کرده باشه نبود، حرف های خوب و کاربردی زده بود حتی زمین خوردن و اینکه ما آدم ها خیلی سخت عادت می کنیم هم در نظر گرفته بود، به نظر من اگر فرصت دارید و تصمیم دارید تغییراتی در زندگی تون ایجاد کنید، وقتش هست، بر خلاف عنوان کتاب همه کتاب درباره کار کردن نیست، به نظرم بیشتر درباره زندگی نوشته بود، البته نکاتش هم درباره کار باعث نوع نگاهی در من شد و راندمانم در این هفته نسبت به هفته های پیش بهتر شد.

قفسه کتاب های من

۱۱آبا
بچه های کار

لُپ لُپی که خدا سفارش داده بود!

من علاقه خاصی به گرفتن فال حافظ دارم به خصوص توی خیابون از بچه هایی که فال می فروشن، همیشه هم بهشون میگم خودشون یکی بهم بدن، اینقدر جالب فال ها رو ورق می زنن تا یه چیز خوبی نصیبم کنن، که دیگه دلم نمیاد بعد از خوندن فال بندازمش دور، همیشه نگهشون می دارم، هر فالی که از هر بچه ای گرفتم انگار داستان خریدم، فرصت داشته باشم می شینم کنارشون و مدتی باهاشون هم صحبت میشم، از رویاهایی که ندارن می شنوم، از زندگی شون و از چیزهایی که در روز تو ذهنشون می گذره، واقعا شنیدنی هست، اکثرا خیلی با ادب هستن و از هم صحبتی باهاشون خیلی لذت می برم. مثلا همین چند شب پیش با سینا آشنا شدم، فقط ده سالش بود و با داداشش که دوازده سالش بود بعد از مدرسه از شهریار میان تهران و فال می فروشن، اینقدر فالی که داد دستم شرح حال اون لحظه ی من بود که نشستم کنارش و شروع کردیم به حرف زدن، همیشه این بچه ها برام یک دغدغه بودن ولی هیچ وقت هیچ کاری به ذهنم نرسید که شاید بتونم براشون بکنم، بیشترین چیزی هم که خیلی آزارم میده اینه که وقتی ازشون درباره آینده سوال می پرسم هیچ جوابی براش ندارن و حتی چیزی هم نمی خوان، حس بد و عجیبی هست، شاید هم دوست ندارن درباره رویاهاشون با کسی حرف بزنن، نمی دونم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه