۱۶آبا
yesorno

اولین تجربه تلخ تئاتر دیدن من

چند روز پیش با یکی از دوستان جلوی تئاتر شهر قرار گذاشته بودیم، وقتی رسیدیم چند تا بچه با یک توپ پلاستیکی داشتند فوتبال بازی می کردند، یکم پرس و جو کردیم فهمیدیم قراره امشب تئاتر بازی کنند و اون بچه ها هم از بهزیستی اومده بودن، نمی دونم چی شد زد به سرمون بریم تئاتر تماشا کنیم، البته خیلی وقت بود می خواستم برم یا فرصت اش پیش نمیومد یا تئاتر خوب پیدا نمی کردم یا کسی که باهاش برم تئاتر، بالاخره رفتیم گیشه و بلیت گرفتیم و روی بلیت هم نوشت بدون صندلی، بعد بهش گفتیم یعنی چی؟ گفت تشک بهتون میدن بشینید زمین، نصف قیمت هم حساب کرد، اولش فکر کردیم مسخره مون می کنه، بعد که رفتیم داخل فهمیدیم قضیه خیلی هم جدیه. ادامه مطلب »

۱۵آبا
eagle

وقتی بال هات و بهت بر می گردونن

می دونید بهترین حس یک عقاب که بال هاش زخمی شده و روی زمین افتاده کی هست؟ وقتی که بعد از مدتی باند پیچی های دور زخم هاش رو باز می کنند و دیگه درد خاصی احساس نمی کنه، آروم بال هاش و باز می کنه و می بنده، احساس می کنه داره خواب می بینه، چون تا چند لحظه پیش اش دیگه امیدی به بهبودی و پرواز نداشته، بارها و بارها این کار و می کنه ببینه خواب هست یا بیدار، آروم آروم تصمیم می گیره پرواز کنه، بال هاشو محکم به هم میزنه، پاهاشو از زمین می کنه و احساس سبکی خاصی را در تمام وجودش حس می کنه، اوج می گیره، همین طور میره بالا، برای لحظاتی احساس شوق و شوری در وجودش پدیدار میشه که می تونه هر کاری را شدنی کنه.

۱۳آبا
tele

جای غلط در زمان درست

حتما شنیدید که میگن به دلم افتاده بود مثلا تو میای و هزار داستان دیگه، من با دلم همیشه این طوری هستم، همیشه دلم بهم میگه الان قراره چه اتفاقی بیافته، باز حتما تله پاتی هم شنیدید و می دونید چی هست، من با یک نفر خیلی این طوری هستم، البته به نظرم کاملا یک طرفه است، می دونم در لحظه داره به چی فکر می کنه، کجاست و حتی با چه کسی هست، می دونم از نظرتون شاید خیلی مسخره به نظر بیاد، چون به بعضی ها که میگم مسخره ام می کنند و بعد از اینکه از یکی می پرسند می بینند دقیقا همون اتفاق افتاده، بهم میگن حتما از یکی شنیدی و کلی داستان دیگه، در حالیکه من اصلا با کسی حرف نمی زنم، ولی کلیات به دلم میافته، حالا چرا این و گفتم. ادامه مطلب »

۱۲آبا
memory

خاطراتی که دردسر ساز می شوند

یکی از مشکلات حافظه های قوی ثبت دقیق خاطرات و عدم فراموشی آنهاست، به خصوص امثال آدم هایی شبیه من که به صورت فایل های ویدئویی خاطرات رو ثابت می کنند و ذخیره سازی رو انجام میدن، بدترین بخش ماجرا مربوط به خاطراتی میشه که با دیگران می سازیم، چه خوب و چه بد، آدم ها به مروز زمان تغییر می کنند و هر روز خاطرات تلخ و شیرینی رو به وجود میارن، گاهی با رفتن شون باعث می شوند خاطراتی را از اعماق تاریخ بیرون بکشیم و روزها اونها رو مرور می کنیم بدون اینکه حتی دوست داشته باشیم این کار و انجام بدیم، یا وقتی با یکی دعوامون میشه یا حتی توی قهر و آشتی های ساده و روزمره یا وقتی داریم وارد مرحله جدیدی از زندگی میشیم. ادامه مطلب »

۱۱آبا
jigh

مصاحبه

امروز رفته بودم یک جای هنری برای مصاحبه، روی دیوار یک سری عکس های متفاوت و خاص چسبونده بودن، بهم گفت اگر یکی از عکس ها رو بخوای انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب می کنی، من هم نگاهی به دیوار انداختم و بین اون همه عکس که معنی و مفهوم شون رو نمی فهمیدم عکسی رو انتخاب کردم که احساس کردم دریاست و یک سری نردبان روی آب به سمت آسمان هست و بالای بعضی از اونها یک کلاغ گذاشتن، گفت چرا این و انتخاب کردی، گفتم حس کردم بیشتر فهمیدمش و باهاش ارتباط برقرار کردم، گفت چی برداشت کردی، گفتم خودم و احساس کردم که جایی گیر کردم و کلی راه اشتباه وجود داره و بین اون همه راه فقط یک راه درست هست و چون من در شرایط خاصی هستم و مجبورم سریع و با عجله و حتی بدون فکر تصمیم بگیرم و برای نجات خودم کاری کنم، احتمال اشتباه کردن من هم زیاد است. ادامه مطلب »

۱۰آبا
images-1

سکوت کن و تماشا

گاهی اینقدر می نویسم و پاک می کنم، باز می نویسم و پاک می کنم و باز هم می نویسم و پاک می کنم که خودم از دست خودم خسته میشم، اینجا چه جایی هست که نمی تونم حرف دلم رو بنویسم، هر چقدر فکر می کنم هیچ جایی نمی تونم بنویسم، فقط می تونم گوشه ای از دلم بزارمشون، سنگینی می کنه درست، درد می کنه درست، مهم نیست، این روزها فقط مهم هست سکوت کنی و تماشا، این روزها کسی حوصله شنیدن حرف های تو رو نداره، ما که کسی نیستیم باهامون با ذوق و شوق تعریف کنند، شادی و خوشحالی کنند و بخندند، یکی از بدی های احساسات اینه نمیشه در قالب کلمات آوردشون تا بقیه بتونند بفهمند.

۹آبا
آزمون مامان

آزمون مامان

نزدیک دو سال هست که داریم روی یک سرویس تحت وب کار می کنیم، یادم میاد قبل از شروع کار یک ماه داشتیم طرح تجاری می نوشتیم و کلی هم تحقیقات بازار انجام دادیم، بعد از گذشت ۹ ماه که شروع کرده بودیم، دچار یک سردرگمی بدی شده بودیم، هم می دونستیم داریم چه کار می کنیم و هم نمی دونستیم، یه جای کار می لنگید، بعد از کلی بازنگری روی فرآیندها و مشتری هایی که فکر می کردیم چی می خوان و باهاشون مصاحبه هایی هم داشتیم تغییراتی در کارها ایجاد کردیم و تا همین چند وقت پیش داشتیم اون مسیر رو ادامه می دادیم، محصول اولیه آماده شده بود و باید وارد بازارش می کردیم ولی نمی تونستیم، مشکل بزرگی وجود داشت. ادامه مطلب »

۸آبا
kids

خانه واده آنها

چند شب پیش با جمعی از دوستان داشتیم درباره خانواده حرف می زدیم، بحث هم از اینجا شروع شد که ما در خانواده هامون آزادی نداشتیم، خیلی سختی کشیدیم و یکی از بچه ها می گفت من نمی خوام بچه ام ایران بزرگ بشه، ازش پرسیدم چرا؟ می گفت ایران بچه ها آزادی ندارند، دانشگاه خوب نیست و …، یکی دیگه از بچه ها بهش گفت تو همین الان داری آزادی رو از بچه ات می گیری، پرسید چرا؟ گفت شاید بچه ات دلش بخواد ایران زندگی کنه، یا اصلا بخواد شغلی رو انتخاب کنه که باب میل شما نیست، مثلا بره روحانی بشه، واکنش جالبی نشون داد، گفت غلط می کنه، تا چند لحظه خودش هم حرفی نمی زد و بعد همه با هم خندیدیم. ادامه مطلب »

۷آبا
paeiz1

خش، خش، خش

پاییز و با تمام رفته بودن هاش دوست دارم، غم عجیبی با خودش داره، پاییز فصلی هست که بیشتر از هر فصل دیگه ای با خودم خلوت می کنم و حرف می زنم، پاییز درد دل های زیادی تو خودش داره، اگر برای چند دقیقه تکیه بدی به یک درخت و سکوت کنی، لحظه لحظه می بینی که غصه هات و از دلت می ریزه بیرون روی زمین و بهت میگه از روشون رد بشی، کافیه فقط گوش به حرف اش بدی، وقتی داری از روشون رد میشی شروع می کنه باهات درد دل کردن، می تونی صداش و بشنوی، خش، خش، خش.

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه