۲۸مهر
The Godfather: Part III

THE GODFATHER: PART III

مدتی هست که در حال تلاش برای فراموش کردن گذشته‌ هستم ولی گویا این تلاش برعکس عمل می‌کنه و من بیشتر دارم در گذشته غرق میشم، این قسمت از سه‌گانه‌ی پدرخوانده دقیقا همین حس رو برام تداعی می‌کرد، آخر فیلم خیلی برای من دردناک بود احساس کردم قرار هست تا آخرین لحظه‌ی زندگیم درد بکشم، جالب اینجاست که گذشته‌ی عجیب و خیلی دردناکی هم نسبت به خیلی از آدم‌ها ندارم، ولی همین که خودم از قسمت‌هایی از اون راضی نیستم فکر می‌کنم برای ناراحت بودن و فکر کردن درباره‌اش کافی باشه. ادامه مطلب »

۲۷مهر
هیچ وقت به وکیل خود حقوق ساعتی ندهید

هیچ وقت به وکیل خود حقوق ساعتی ندهید

«یک لحظه تصور کن جنگ‌جویان به جای طلب غنایم دشمن حقوق ساعتی می‌گرفتند. این به آن معنا بود که ما آن‌ها را تشویق کنیم تا می توانند جنگ را طولانی کنند، مگر نه؟ پس چرا ما همین کار را با وکلا، معماران، مشاوران، حساب‌داران و مربیان رانندگی می‌کنیم؟◊»

یکی دو سالی هست که در شرکت به هیچ کس حقوق ساعتی یا ماهانه پرداخت نمی‌کنیم، تجربه‌ی گذشته نشون می‌داد هر وقت حقوق ماهانه مشخص می‌کردیم کارها اصلا خوب پیش نمی‌رفت چون طرف قرارداد همیشه خیالش راحت بود که سر ماه بالاخره یه پولی کم یا زیاد توی حسابش ریخته میشه، ولی طی چند سال گذشته برای هر پروژه آدم‌های محدودی را می گیریم و خیلی شفاف روز اول درباره‌ی حجم پروژه صحبت می‌کنیم و مطابق با اون، قیمت مشخصی را تعیین می‌کنیم و با هم به توافق می‌رسیم، حالا اگر پروژه زودتر از موعد مقرر تحویل داده شد مشمول جایزه می‌شود و اگر پروژه دیرکرد داشته باشد باید به ازای هر روز خسارت بدهد، این طوری اصولا پروژه‌ها حداقل سر تاریخ تمام می‌شوند و به نظرم همیشه انگیزه‌ی کافی برای زودتر تمام کردن پروژه وجود دارد. ادامه مطلب »

۲۶مهر
The Godfather: Part II

The Godfather: Part II

فیلم خوب و دوست داشتنی بود، چیزهای زیادی ازش میشد یاد گفت، جذابیت این قسمت از فیلم بیشتر به نظرم کودکی و نحوه‌ی بزرگ شدن پدرخوانده بود و اینکه مسیر زندگی آدم‌ها چقدر ساده عوض میشد با انتخاب محیط و آدم‌های جدید، به نظرم در هر سه قسمت یکی از ویژگی‌های مهم فیلم، آدم‌ها و تحلیل رفتار و عملکردشون بود، شاید هم برای من خیلی جالب بود. ادامه مطلب »

۲۵مهر
کمتر از آن چیزی که تصور می‌کنی در اختیار توست

کمتر از آن چیزی که تصور می‌کنی در اختیار توست

«هر روز کمی قبل از ساعت نه مردی با کلاه قرمز در میدان می‌ایستاد و کلاهش را با شدت تکان می‌داد. بعد از پنج دقیقه هم ناپدید می‌شد. یک روز مامور پلیس سراغ او رفت و پرسید «چه کار می‌کنی؟» «دارم زرافه‌ها را از این‌جا دور نگه می دارم» «اما این‌جا که زرافه‌ای نیست»«خب، پس من کارم را خوب انجام داده‌ام.◊»

خیلی وقت‌ها ما زمان زیادی را صرف کنترل چیزهایی می‌کنیم که هیچ اثری روشون نداریم و هر چه بخواهد بشود، می‌شود، به جای اینکه زمان و تمرکزمون رو صرف چیزهای مهمی بکنیم که روشون بیشترین تاثیر را داریم. مثلا همین چند وقت پیش وارد هر شبکه‌ی اجتماعی که می‌شدم همه در حال اعلام قیمت دلار بودن، انگار اگر چند دقیقه موضوع دنبال کردن قیمت دلار رو کنار بزارن، قیمتش بالاتر میره! یا تاثیر خاصی الان روش دارند، طی این سال‌ها یاد گرفتم خیلی خودم رو درگیر محیط پیرامونم نکنم به خصوص چیزهایی که روشون تاثیری نمی‌تونم بزارم، برای همین وضعیت تمرکزم روی بعضی کارها خیلی بهتر شده و نتیجه بهتری دارم می‌گیرم، البته جدیدا دارم به این موضوع میرسم که در زندگی شخصی هم درگیر مسائلی هستم که گاهی روشون در لحظه نمی‌تونم تاثیری بزارم ولی روزهای زیادی از من را خراب می‌کنند، گاهی هم به آدم‌هایی فکر می‌کنم که هیچ تاثیری در زندگیم ندارند ولی فکر کردن بهشون انرژی خیلی زیادی ازم می‌گیرند و این کار را ناخودآگاه انجام میدم، باید یک برنامه هم برای اصطلاح این مورد طراحی کنم، بدون شک باید از عهده‌اش بر بیام و می‌دونم اگر انجامش بدم زندگی بهتری خواهم داشت.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۲۴مهر
The Godfather

The Godfather

خیلی سال بود که تصمیم داشتم این فیلم رو ببینم، واقعا ناراحتم برای اینکه اینقدر دیر دیدمش، واقعا فوق‌العاده بود، اوایل فیلم به طرز زیبایی یک زندگی واقعی رو به تصویر کشیده بود، البته بعد از دیدن این فیلم شب هر یک ساعت یک بار از خواب بیدار شدم و زیر پتو رو نگاه می‌کردم سر اسب نباشه، بعد که خیالم راحت میشد به ادامه‌ی خوابم می‌پرداختم، تضاد بین شخصیت‌های اصلی فیلم برام خیلی جذاب بود، از همه جالب‌ترش برای من تصمیمات و نحوه‌ی گرفتن‌شون بود، این که در لحظه چطوری فکر می‌کردند و تصمیم می‌گرفتند و بینشی که نسبت به آینده و اتفاقاتی که قرار بود بیافته داشتند، در تمام لحظات احساس می‌کردم در حال تماشای بازی شطرنج هستم و سعی می‌کردم پیش‌بینی کنم چه مهره‌ای قراره از بازی کنار گذاشته بشه و حتی چه مهره‌ای حرکت کنه، بعضی از قسمت‌های فیلم رو چندین بار دیدم. ادامه مطلب »

۲۳مهر
گویندگان خبر را جدی نگیر

گویندگان خبر را جدی نگیر

«بنابراین، باید استعداد‌هایت را کشف کنی. اگر وارد یک بازی شوی که بقیه استعدادش را دارند و تو نداری، بازنده خواهی شد. این از تمام پیش‌بینی‌هایی که می‌توانی انجام بدهی به یقین نزدیک‌تر است. باید کشف کنی کجاها برتری داری. باید در حوزه‌ی دایره‌ی توانایی‌ات وارد بازی شوی.◊»

باید یاد بگیریم برای خودمون «دایره‌ی توانایی» بکشیم، بعضی وقت‌ها پیش میاد که ما توهم متخصص بودن پیدا می‌کنیم، درحالیکه فقط چند تا مقاله و چند تا ویدئو درباره‌ی یک موضوع خاص دیدیم ولی از فرداش شروع می‌کنیم به اظهار نظر درباره‌ی اون موضوع، به نظرم واقعا مهم هست که بدونیم چه چیزهایی را واقعا بلدیم و چه چیزهایی را واقعا بلد نیستیم، باید یاد بگیریم وقتی چیزی رو نمی‌دونیم سکوت کنیم و از عبارت «نمی‌دانم» تا می‌تونیم استفاده کنیم، چون بدون شک چیزهایی که نمی‌دونیم همیشه چندین برابر چیزهایی هست که می‌دونیم، باید به گفتن‌اش افتخار کنیم، این عبارت باعث میشه به طرف مقابلمون نشون بدیم چیز زیادی نمی‌دونیم و اگر اون می‌دونه خوب گوش بدیم و یاد بگیریم و به نظرم باعث میشه طرف مقابل اعتماد بیشتری به ما پیدا کنه و حرف‌های دیگه‌ای که می زنیم اثر بیشتری روش داشته باشه، چون می‌دونه حرفی که می‌زنیم رو می‌دونیم و اگر ندونیم حتما بهش می‌گیم نمی‌دونم. ادامه مطلب »

۲۲مهر
چرا مرتب دانش و توانایی‌هایت را دست بالا می‌گیری؟

چرا مرتب دانش و توانایی‌هایت را دست بالا می‌گیری؟

«متخصصان بیش از عامه‌ی مردم در معرض بیش‌اعتمادی هستند. اگر از یک استاد اقتصاد بخواهید قیمت نفت را در پنج سال آینده پیش‌بینی کند، به اندازه‌ی جواب یک نگهبان باغ‌وحش از واقعیت فاصله خواهد داشت. با وجود این، استاد پیش‌بینی خود را با قطعیت ارائه خواهد کرد.◊»

وقتی این قسمت از کتاب رو می‌خوندم عاشقش شدم، به طرز جالبی خودم رو همیشه درگیرش دیدم، به خصوص در حوزه‌ی کاری و پروژه‌ها، همیشه تمام پیش‌بینی‌ها با فاصله‌ی زیادی اشتباه از کار درمیاد، یکی از دلایل جالب‌اش که وقتی داشتم می‌خوندم بهش فکر می‌کردم این بود که من منابع رو مقداری می‌نویسم که دوست دارم و احساس می‌کنم قابل تحمل هست نه واقعی و زمان اجرای کار را هم زمانی می نویسم و پیش‌بینی می‌کنم که باز خودم دوست دارم، مدتی هست روی پروژه‌ی جالب و هیجان انگیزی کار می‌کنم که انصافا هر ماه تمام تاریخ‌هاش تغییر می‌کنه، چند وقتی هست دارم فکر می‌کنم به این که واقعا مشکل کجاست و چطوری میشه حلش کرد، دیدی که الان دارم نسبت به این موضوع خیلی جامع‌تر از فکری هست که دیروز داشتم، امیدوارم در آینده‌ی نزدیک بتونم این مشکل رو حل کنم و پیش‌بینی‌ها نزدیک‌تر به واقعیت باشند.

پی‌نوشت:
◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

۲۱مهر
Inception

Inception

طی چند ماه گذشته چندین بار پیش اومده بود که افراد مختلف بهم پیشنهاد بدن این فیلم رو ببینم ولی من اصلا وقت خالی برای تماشای فیلم نداشتم تا اینکه امروز ذهنم اینقدر خسته و درگیر بود که هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم، برای همین تصمیم گرفتم این فیلم فوق‌العاده را تماشا کنم، به نظرم نیازی نیست درباره‌ی این فیلم حرفی زد فقط باید تماشا کرد. ادامه مطلب »

۲۰مهر
عصبانیت باب تعامل را می‌بندد!

عصبانیت باب تعامل را می‌بندد!

بعضی وقت‌ها توی زندگی پیش میاد که خیلی سریع عصبانی میشم، البته احساس می‌کنم این روزها خیلی کمتر از گذشته عصبانی میشم، ولی وقتی عصبانی میشم انگار مغزم دیگه درست کار نمی‌کنه و بدترین تصمیمات ممکن را در لحظه می‌گیرم، برخوردهای نسنجیده، حرف‌های نسنجیده، انگار وارد رینگ مبارزه شدم و حتما باید اگر یکی می‌خورم دو تا بزنم، جدیدا یکم آروم‌تر شدم وقتی یکی با عصبانیت شروع به فریاد زدن می‌کنه من سعی می‌کنم با وجود تمام ناراحتی‌هایی که دارم آروم بشینم و حتی هیچ حرفی نزنم، حتی یک کلمه، یا حتی محل عصبانیت را برای مدتی ترک کنم، چون اگر قرار باشه من هم عصبی بشم و شروع کنم به فریاد زدن نه تنها مشکلی حل نمیشه بلکه مشکلی هم به مشکلات اضافه میشه، چون اون موقع دو نفر در حال انجام کارهای نسنجیده هستند، مهم نیست چقدر حق با ماست، مهم نیست که ما چقدر درست فکر می‌کنیم، مهم اینه نباید عصبانی شد و حداقل غرور لعنتی رو کنار گذاشت و شروع کرد به گفتگو، یکی از مشکلاتی که هنگام عصبانیت پیش میاد این هست که باب گفتگو کلا بسته میشه و یکی از مهم‌ترین ابزارهای تعامل گفتگو هست، همیشه باید راهی برای حرف زدن بزاریم.

۱۹مهر
چرا باید دفترچه خاطرات داشت؟

چرا باید دفترچه خاطرات داشت؟

پنج سال پیش که اینجا را درست کردم برای این بود که فقط بنویسم، در تمام این مدت اصلا برای من مهم نبود که مطالب علمی همراه با کلمات قلمبه سلمبه بنویسم و طوری بنویسم که برای فهمیدن مطلب به ماه‌ها تفکر نیاز باشه، من داشتم خودم رو می‌نوشتم، خاطراتم و اینکه امروز چطوری به بعضی مسائل نگاه می‌کنم، یه جورایی میشه گفت اینجا داستان زندگی خودم هست که می نویسم. جالب اینجاست که وقتی خودم برمی‌گردم و مطالب گذشته رو می‌خونم می‌بینم در بعضی مسائل خیلی تغییر کردم و اصلا شبیه به گذشته فکر نمی‌کنم، وقتی بعضی از مطالب را که در تاریخ‌های مشخصی و هر سال می‌نویسم را با هم مقایسه می‌کنم، خنده‌ام می‌گیره، چقدر پیش‌بینی‌های ساده لوحانه‌ای نسبت به آینده و حتی خودم داشتم، خیلی وقت‌ها صددرصد متفاوت با پیش‌بینی‌های من از آب در میاد، شاید یکی از مهم‌ترین دلایلی که این اتفاق می افته این باشه که همیشه وقتی می‌نویسم و پیش‌بینی می‌کنم، خیلی مطمئن هستم که حتما این اتفاق می‌افته ولی جریان زندگی طور دیگه‌ای عمل می‌کنه، مدتی هست دارم فکر می‌کنم چطوری باید با این خطا مقابله کنم.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)