۱۱خرداد
درخشش ابدی یک ذهن پاک

درخشش ابدی یک ذهن پاک

هر چی از فوق‌العاده بودن این فیلم بگم بازم کمه، زندگی ما پر از دلتنگی‌ها و خاطراتی هست که دوست داریم فراموش‌شون کنیم. درحالیکه به نظرم اونا بخشی از زندگی ما هستند، من هیچ وقت این جمله رو قبول نداشتم و ندارم که میگن گذشته، گذشته است. به نظر من گذشته هیچ وقت نمی‌گذره، تا زمانیکه ما می‌تونیم در خاطرات و دلتنگی‌های گذشته غوطه‌ور بشیم، روابط ناکام و دوست داشتنی‌مون رو در دنیای خیالی‌مون ادامه بدیم، گذشته همراه ماست. من خودم بخش مهمی از روز رو در دنیای خیالیم به سر می‌برم و آدم‌هایی که دوست‌شون داشتم رو در اونجا هر روز می‌بینم و باهاشون زندگی می‌کنم، شاید برای همینه که خیلی آدم خوشحالی نیستم، البته به نظر خودم آدم خوشبختی هستم. این دو تا با هم خیلی متفاوت هستند.

بعد از دیدن این فیلم یاد این جمله افتادم «ما همیشه یا جای درست بودیم در زمان غلط، یا جای غلط بودیم در زمان درست و همیشه همینگونه همدیگر را از دست داده‌ایم»، می‌دونید ما هیچ وقت قدر داشته‌هامون رو در زمان درست ندونستیم، یک روزی فکر می‌کردیم دوست‌مون عجب رفتارهای غلطی داره و حالا دلمون برای تک‌تک رفتارهای غلطش تنگ میشه، یک روزی فکر می‌کردیم دنیا فرصت‌ها و آدم‌های جذاب‌تری هم قراره سر راهمون بزاره ولی افسوس که گاهی این طوری نمیشه. می‌دونید شاید هم بشه ولی ما باز دلمون برای همون آدم‌های اشتباهی گذشته‌مون هم تنگ میشه، آدم واقعا موجود عجیبیه. ما وقتی می‌خوایم با یکی دوست بشیم، رفتارمون خیلی بی‌نظیر میشه، بهترین حالت خودمون می‌شیم، وقتی باهاش دوست می‌شیم، تبدیل می‌شیم به بدترین خودمون، نمی‌دونم چرا این طوریه و زمانیکه از دست می‌دیم، دیگه شبیه هیچ کدوم از حالت‌های گذشته‌مون نیستیم، باید آدم‌ها رو همون طوری که هستند دوست‌شون داشته باشیم.

سال‌ها پیش دوستی داشتم که خیلی هم رو دوست داشتیم، واقعا از صمیم قلب همدیگر رو دوست داشتیم، همیشه بهم می‌گفت از فلان رفتارت خوشم نمیاد، زشته فلان کار را نکن، وای چقدر روی اعصابی، یک روز تصمیم گرفتم عوض بشم و واقعا شدم. اونقدر جدی شدم که هیچ وقت یادم نمیره، یک روز توی ماشین بهم گفت من خیلی فکر کردم، فهمیدم تو رو همون طوری که بودی دوست داشتم، این طوری دیگه ابوالفضل نیستی. خیلی جالب بود، منم که لج کرده بودم داشتم ادامه می‌دادم تا اینکه کار به کتک‌کاری کشید، می‌گفت لعنتی خودت باش. آدم‌ها چیزهایی که قراره در آینده بفهمند را اگر الان می‌فهمیدن، اینقدر راحت همدیگر را از ذست نمی‌دادن. شاید اگر میشد واقعا آینده را احساس کرد، آدم‌ها تصمیمات قشنگ‌تری بگیرند، به نظرم خوشحال‌تر میشن، به نظرم چیزی که آدم‌ها رو نابود میکنه و از هم دور میکنه در قرن بیست و یکم، حس رشد و پیشرفت هست و به جایی رسیدن، در حالیکه هیچ جایی وجود نداره، حداقل به نظر من این طوریه.

IMDb

۱۰خرداد

آناند

اولش فکر کردم این فیلم شبیه لیست آرزوهاست، البته این طوری هم بود. ولی آروم آروم این فیلم باعث شد ذره ذره‌ی وجودم آتیش بگیره. یاد بهترین دوستم بیافتم که چند ماه پیش به خاطر این سرطان لعنتی از دست دادمش. هر بار می‌رفت بیمارستان کوچیک‌تر می‌شد، چون قسمتی از وجودش رو کنده بودن. خیلی سخته آدم شاهد مرگ خودش باشه، به نظرم خیلی سخته، این اواخر واقعا آروم بود. جایی از فیلم به یکی از دوستانش میگن برو پیشش و ببینش، طرف میگه نه، نمی‌تونم، من قدرتش رو ندارم. نتونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم. خیلی وقت‌ها دوست نداشتم برم ببینمش، وقتی مامانم زنگ می‌زد و می‌گفت برو رفیقت رو ببین روم نمیشد بهش بگم قدرتش رو ندارم، ولی می‌رفتم، سکوت، سکوت، سکوت، هیچ حرفی نمی‌تونستم بزنم، اصلا نمی دونستم چی باید بگم، تا اینکه اون شروع می‌کرد به شوخی کردن یا سوال کردن درباره‌ی موضوعات مختلف، انگار راضی بود.

هیچ وقت شب آخری که دیدمش رو از یاد نمی‌برم، حتی یه عکس هم یواشکی ازش گرفتم تا خاطرات اون شب، برای همیشه خیلی واضح توی ذهنم بمونه، نمی‌تونست نفس بکشه، یه لحظه هم اکسیژن رو نمی‌تونست از خودش جدا کنه، چند ساعتی پیشش بودم، مدام دوست داشت پسرش رو بغل کنه، نوازشش کنه، بوسش کنه، بهش غذا بده، تحمل اون لحظات اونقدر سخت بود که فقط دوست داشتم فرار کنم. ولی نشد، مامانش اونجا بود، می‌خواست بره ولی نمی‌ذاشت، نمی‌دونم چی شد یهو به مامانش گفت تو برو، ابوالفضل می‌مونه پیشم امشب، انگار دنیا روی سرم خراب شد. تنها که شدیم، گفت بیا دستم رو بگیر تا بلند بشم، رفتم زیر بغلش رو گرفتم، انگشتانش رو گذاشت لای انگشتای دستم، حتی زور نداشت فشار بده، بلند شد، چند قدم راه رفتیم و دوباره نشست روی مبل و تو چشمام نگاه کرد و گفت، ابوالفضل می‌بینی وضعیت ما رو، خدا را شکر. شاید من بودم به زمین و زمان فحش می‌دادم ولی اون خدا رو شکر می‌کرد. صدای دستگاه اکسیژن و صدای نفس کشیدنش هر روز توی ذهنمه، این روزها بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ذهنیم پسرش هست. وقتی می‌بینمش، بدو بدو میاد من رو می‌گیره بغل، بوسم می‌کنه، میگه دلم برات تنگ شده، یه بار بهم گفت بابا، مامانم بهش گفت ابوالفضل دایی تو هست، گفته بود، چی میشه اگه بابام باشه. اونقدر جاش خالیه که نمی‌دونم وقتی مصطفی من رو می‌بینه دقیقا یاد چی میافته. خیلی مراقبت می‌کنم جلوی اون دخترم رو بغل نکنم. حتی خودمم سختمه. بعضی از بخش‌های زندگی هست که خیلی دردآور و رنج‌آور هست، اینقدر که هر روز بهش فکر می‌کنی، توی دلت گریه می‌کنی، خاطراتت رو مرور می‌کنی، اونقدر در گذشته غرق میشی که تا به خودت میای می‌بینی صبح بود ولی دیگه شب شده و تو هیچ کاری نکردی.

همیشه دوست داشتم هر کاری از دستم بر میاد برای دوستانم بکنم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم شاهد مرگ‌شون باشم. زندگیم واقعا فاصله‌ی بین دلتنگی‌ها شده، اونقدر آدم‌ها میان و میرن که دیگه مامانم چند روز پیش پرسید واقعا ابوالفضل فکر کردی چرا؟ سوال جالبی بود. انگار من با دل تنگ زاده شدم. هیچ چیز این دنیا برام جذاب نیست، هیچ چیزی خوشحالم نمی‌کنه، اگر یک کارهایی میکنم، صرفا برای اینه که باید وقت بگذرونم، با خودم میگم حداقل یه کارهای مثبتی بکنم، بعد سعی می‌کنم انتخابم کارهایی باشه که اگر من انجام‌شون ندم به این زودی‌ها کس دیگه‌ای انجام‌شون نمیده، دوست دارم باعث خوشحالی آدم‌ها بشم، بهشون کمک کنم، این دنیا به نظرم چیزی به جز غم و دلتنگی‌ نداره و برای تحمل اون باید به خدا پناه برد و کنار هم بود تا تحملش راحت‌تر بشه، نمی‌دونم اون دنیا چه خبره، ولی احساس می‌کنم اون دنیا هم چیز جالبی در انتظارم نیست، فیلم دوست داشتنی بود، باعث شد به جای اینکه توی دلم گریه کنم، واقعی‌تر گریه کنم.

IMDb

۹خرداد
گزارش هفته‌ی دهم از سال ۱۳۹۹

گزارش هفته‌ی دهم از سال ۱۳۹۹

قرار بود این هفته کارهای عقب‌ افتاده‌ی هفته‌ی قبل رو انجام بدم که خدا را شکر این هفته از هفته‌ی قبل هم بدتر عمل کردم و کلی کار عقب‌افتاده ایجاد شد، دیروز با خودم گفتم وقتشه بی‌خیال این برنامه بشم، دو هفته کار عقب افتاده دیگه قابل جبران نیست، ولی بعدش حس کردم این دقیقا چیزیه که خودم می‌خوام، مهم نیست بتونم جبران کنم یا نکنم، مهم اینه تلاش کنم برای درست کردنش، اگر این بار تسلیم بشم، واقعا امیدهای زیادی را در خودم نابود کردم. می‌دونم اگر این بار تسلیم بشم، دوباره بلند شدم کار اصحاب فیل خواهد بود. دیروز و امروز تا حدی کارهای عقب‌افتاده‌ی ساده را انجام دادم، البته در کنار این وضعیت خوشحالم چون چند روز با دلبر و لیلی رفتیم سفر و به خانواده سر زدم. دیدن مصطفی خیلی برام مهم شده، خیلی بهش فکر می‌کنم، این که لیلی و مصطفی کلی با هم بازی کردند برای من واقعا لذت‌بخش بود، لیلی چندین ماه بود که از خونه بیرون نرفته بود، شبیه فیلم اتاق شده بود. کلی آب بازی کرد، سوار تاب و سرسره شد، به نظرم یکم نسبت به این چیزها ترسو بود. چون تا حالا امتحانشون نکرده بود، ولی برام جالبه بعضی چیزها هم بدون ترس انجامشون میده، مثل آب‌بازی. خوشحالم که ساعت‌های زیادی را کنارش بودم امسال، خیلی با هم بازی کردیم، دختر داشتن واقعا لذت‌بخشه. چند تا کار مهم هم که پشت گوش می‌نداختم مثل معاینه فنی ماشین و بیمه‌ی ماشین‌ها رو هم انجام دادم، حتی کارت‌هایی که تاریخ انقضاشون گذشته بود هم تمدید کردم، کلی کار کردم ولی از برنامه عقب هستم، این دو تا با هم متفاوت هستند، به هر حال دوست دارم به صورت جدی ادامه بدم با وجود عقب‌افتادگی که ایجاد شد.

۸خرداد
داستان اسباب بازی ۳

داستان اسباب بازی ۳

من خیلی خوبم، از یک پریدم سه، البته خوبی این فیلم این بود که به نظرم هیچ ارتباطی به هم نداشتند و گویا داستان هر قسمت کاملا مستقل از قبلی است. این قسمت رو خیلی از قبلی بیش‌تر دوست داشتم، چون درباره‌ی مفهوم دوستی، رفاقت، دوست داشتن و تمام چیزهایی بود که به سختی دیگه میشه پیداشون کرد. خیلی هم خوب به این موضوع پرداخته بود، واقعا سناریو جالبی داشت، اول از دوست داشتن شروع کرد، بعد جدایی را مطرح کرد، بعد دوستی و رفاقت، بعد کار تیمی، بعد هم دوست‌داشتنی که ادامه‌دار بود، هر چند نوعش متفاوت شده بود. کلا من از دوست داشتن دیگه خیلی خوشم نمیاد، زندگیم فاصله‌ی بین دلتنگی‌هاست. اینکه نمی‌تونم به سادگی فراموش کنم و هر روز خیلی چیزها یادمه این خیلی دردناکه به نظرم. همیشه دوست داشتم که دوستانی داشته باشم که موفقیت و شکست براشون معنی نداشته باشه و همین که کنار هم هستیم جذاب‌ترین قسمت زندگی‌مون باشه و با هم کلی کار هیجان‌انگیز بکنیم. ولی خب، این طوری نیست زندگی واقعی.

IMDb

۷خرداد
مردی از زارا

مردی از زارا

مردی از زارامردی از زارا، اسراری از موفق‌ترین برند لباس دنیا، نوشته‌ی کوادونگا اوشی و ترجمه‌ی سونیا سینگ که توسط انتشارات منوچهری چاپ شده، کتاب خیلی خوبی بود، هر چند خیلی از جاهای کتاب آدم احساس می‌کنه طرف داره چاپلوسی می‌کنه، من کتاب‌هایی که خود آدم‌ها درباره‌ی خودشون می‌نویسند رو بیش‌تر دوست دارم ولی در کل این کتاب خیلی کتاب خوبی بود. شخصیت آمانسیو اورتگا واقعا جذاب بود برای من، نمی‌دونم چرا آدم‌هایی به سختی تلاش کردند و ثروتمند شدن، هیچ علاقه‌ای به این ندارند که خودشون رو به بقیه نشون بدن، درحالیکه طرف از حماقت مردم پول درمیاره و آموزش رازهای موفقیت میده، صبح تا شب خودش رو به مردم نشون میده و سعی می‌کنه نشون بده چقدر آدم موفقیه، به نظرم فرق آدم فیک و واقعی همینجا مشخص میشه. ساده زندگی کردن خیلی وقت‌ها الگوی زندگی آدم‌های موفق است. خیلی از آدم‌ها برای اینکه روی گذشته‌ی خودشون رو کم کنند، چاره‌ای به جز موفق شدن ندارند.

آمانسیو اورتگا فقط صاحب شرکت زارا نیست، بلکه صاحب شرکت بزرگ‌تری به اسم ایندیتکس است، گروهی که پشت برند‌های زارا، ماسیمودوتی، اوشو، برشکا و … است، تقریبا در تمام شهرهای مهم دنیا می‌تونید یکی از فروشگاه‌های بزرگ این گروه را ببینید. نکته‌ی جالب شخصیت اورتگا و خیلی از آدم‌های شبیه ایشون اینه که دوست ندارند شرکت‌شون سهامی بشه، البته در نهایت تن به این کار می‌دهند ولی داشتم مقایسه می‌کردیم به خودمون، همه دوست دارند شرکت‌شون سهامی بشه سریع و خروج کنند. انگار رویای پوچی داشتند. تکنیک‌های جالبی در این کتاب مطرح شده که برای من خیلی مفید بود، چون ‌حوزه‌ی لباس رو واقعا دوست دارم.

۶خرداد
داستان اسباب بازی ۱

داستان اسباب بازی ۱

من عاشق انیمیشن هستم و داستان اسباب‌بازی یک انیمیشن خیلی خوب و با محتواست. در این انیمیشن من عاشق دایناسور شدم، خیلی فوق‌العاده است. فکر می‌کنم موضوع انیمیشن حسادت بود. نمی‌دونم آدم حسودی هستم یا نه ولی حس می‌کنم تمام آدم‌ها حسود هستند، حالا یکی خیلی حسوده یکی یکم حسوده، به هر حال حسادت رو همه داریم. باید به مسئله از زاویه‌ی دیگه‌ای نگاه کرد تا بشه کمتر حسود بود، یکی از مشکلات اساسی ما رقابتی بودن زندگی‌مون هست، فلانی نمره‌ی ۲۰ گرفت، خاک بر سرت تو نگرفتی؟ فلانی فلان دانشگاه قبول شد، تو نشدی؟ کلا زندگی‌مون رو با عالم و آدم مقایسه می‌کنیم و به جای دوستی و رفاقت سعی می‌کنیم باهاشون رقابت کنیم و یا حتی اگر دوستی هم می‌کنیم به درد بخور نیست، چون دنبال منافع خودمون هستیم، درحالیکه ما کنار هم معنی پیدا می‌کنیم. کنار هم زندگی جذاب‌تری خواهیم داشت. وقتی حسادت رو کنار بزاریم و سعی کنیم با هم زندگی کنیم، انرژی و توان مضاعف‌تری هم خواهیم داشت. یکی از ویژگی‌های دایناسوره هم همین بود، همش دنبال یه دوست جدید می‌گشت.

IMDb

 

۵خرداد
از خوب به عالی

از خوب به عالی

از خوب به عالیکتاب از خوب به عالی نوشته‌ی جیم کالینز و ترجمه‌ی ناهید سپهرپور که توسط انتشارات آوین ترجمه و چاپ شده کتاب خیلی فوق‌العاده‌ای هست، با این کتاب وقتی داشتم کتاب فروشگاه همه چیز رو می‌خوندم آشنا شدم، جف بیزوس ازش تعریف کرده بود و انصافا کتاب عالی بود. این کتاب شامل نه فصل بود، فصل۱، خوب، دشمن عالی است، فصل۲، رهبری سطح پنجم، فصل۳، اول فرد، بعد هدف، فصل۴، با واقعیات ناخوشایند روبرو شوید، فصل۵، مفهوم خارپشتی، فصل۶، فرهنگ مبتنی بر نظم، فصل۷، شتاب‌دهنده‌های تکنولوژی، فصل۸، چرخه رشد و چرخه نابودی، فصل۹، از رهسپاری به تعالی تا ماندگاری. خیلی چیزهای خوبی یاد گرفتم، به خصوص در شرایط حساسی که در اون قرار دارم. این کتاب مسیر رشد و بالندگی را ترسیم می‌کند، راز موفقیت موسسات برتر دنیا را بازگو می‌کند و ما را با عملکرد مدیران برتر آشنا می‌سازد. با متنی ساده و به دور از الفاظ تخصصی، مفاهیم مدیریتی را شرح می‌دهد.

«برای این که از رده خوب به عالی برسیم، باید عملکردی فراتر از تکیه بر مهارت و شایستگی داشته باشیم و معتقد به این اصل باشیم، صرف این که در این زمینه خوب عمل می‌کنیم-صرف این که پول در می‌آوریم و رشد فزاینده‌ داریم-الزاما به معنای آن نیست که می‌توانیم در این زمینه بهترین باشیم، شرکت‌های رهسپار تعالی دریافتند که صرفا انجام آنچه در آن مهارت داریم، ما را به سطح خوب می‌رساند، تنها راه رسیده به سطح عالی، تمرکز کامل در زمینه‌ای است که مطمئن هستید می‌توانید در آن بهتر از هر زمینه‌ی دیگری فعالیت کنید.»

۵خرداد
ستاره‌های روی زمین

ستاره‌های روزی زمین

به نظرم سینمای هند خیلی نسبت به گذشته تغییر کرده و بیش‌تر به سمت محتوای خوب حرکت کرده تا صحنه‌های تکراری با سناریوهای علمی-تخیلی، این فیلم واقعا فوق‌العاده بود، این دومین فیلم هندی بود که بعد از سال‌ها دیدم و ازش واقعا لذت بردم. یکی از دیالوگ‌های تاثیر گذار فیلم اونجا بود که گفت: «اگر اینقدر عاشق مسابقه دادنی، پس اسب‌های مسابقه‌ پرورش بده، چرا بچه‌دار میشی؟» واقعا ما وقتی بچه‌دار میشی به جای اون شروع می‌کنیم به رویاپردازی کردن، این که قراره چه رشته‌ای درس بخونه، چه شغلی داشته باشه، چطوری زندگی کنه، با کی زندگی کنه، شورش رو درآوردیم به نظرم. یک بار در یک مدرسه سخنرانی داشتم، سوال کردم فکر می‌کنید در آینده قراره چه کاره بشید؟ نود درصد گفتند دکتر، ده درصد هم مهندس، زمان ما حداقل پنجاه، پنجاه بود. بگذریم، آخرش گفتم راستش رو بخواید من هنوزم نمی‌دونم قراره در آینده چه کاره بشم، چون هر روز می‌فهمم به چیزهای بیش‌تری علاقه‌مندم، وقتی درس نمی‌خوندم بابام می‌گفت تو هیچی نمیشی، نمی‌تونم بگم تاثیری روم نداشت ولی اهمیت هم نمی‌دادم. تا امروز هر کاری دوست داشتم کردم، ثروتمند نشدم ولی خوشحالم، چون اصلا دنبال ثروت نرفتم، من هر کاری دوست داشتم توی زندگیم کردم، خوش گذروندم، سختی‌های بسیار بسیار زیادی هم کشیدم ولی به نظرم ارزشش رو داشت.

IMDb

۴خرداد
دزد دوچرخه

دزد دوچرخه

تا وقتی آدم بچه است بدون هیچ دغدغه‌ای زندگی می‌کنه، بعد که بزرگ‌‌تر میشه با خودش میگه بهتره مستقل باشم، نمی‌دونه مستقل شدن اونقدر‌ها هم که فکر می‌کنه جذاب نیست، ولی خب بازم بد نیست، تا اینکه تصمیم می‌گیره ازدواج کنه، با خودش فکر می‌کنه میگه من که مستقل شدم، حالا این که با یکی زندگی مشترک تشکیل بدم نباید خیلی هم سخت باشه، درحالیکه سخت‌تر از چیزیه که فکرش رو می‌کنه، باز می‌گذره می‌فهمه خیلی هم راحت نبود تا اینکه بچه‌دار میشه، به نظرم از این لحظه به بعد هیچ چیز زندگی شبیه گذشته‌اش نیست، نه غذاخوردن، نه کارکردن، نه فکر کردن، هیچی شبیه گذشته نیست. یک زمانی یادم میاد رفته بودم پیش جلسه، اونجا چند نفر از دوستانم هم بودن، بحث دارایی‌های زندگی شد، یکی‌شون گفت ابوالفضل آدم پولداریه، یکی دیگه‌شون حرف خیلی قشنگی زد، گفت به نظرم این طوری نیست، ابوالفضل هر چی که داره را با خودش این طرف و اون طرف می‌بره، این طوری به نظر میاد، یه ماشین داره، یه کوله‌پشتی و یه لپ‌تاپ، من خندیدم و رفتم توی فکر و با خودم گفتم چقدر جالب، چقدر سبک‌بال، هر وقت اراده می‌کنم می‌تونم کل زندگیم رو بزارم زمین و برم به یک سمت دیگه، این روزها اصلا شبیه اون روزها نیست، اگر یک روز وضعیت کارم بهم بریزه، توی دلم خالی میشه، نه برای خودم، برای دخترم. حال هوای این فیلم همین شکلیه، آدمی که به خاطر جنگ و وضعیت بد اقتصادی دنبال کار می‌گرده و زمانیکه کار پیدا می‌کنه درگیر کل مشکل دیگه میشه، در تمام مراحل حل مشکل پسرش همراهش هست، به نظرم دردناک‌ترین صحنه‌های زندگی را در این فیلم دیدم.

IMDb

۳خرداد
غلاف تمام فلزی

غلاف تمام فلزی

نمی‌دونم چرا اینقدر فیلم درباره‌ی جنگ ویتنام ساختن، ولی انصافا مردم ویتنام واقعا مردم جالبی هستند، بیست سال مقاومت واقعا ساده نیست، جالب اینجاست که الان کشور خوبی هم دارند و کلی پیشرفت کردند. این که آمریکا کلی از جوانان کشورش را آموزش داد تا در جنگ‌های بی‌هوده‌ و بی‌حاصلی مثل ویتنام به کشتن بده هم جای تامل داره، البته اکثر کشورهای استعمارگر چنین ویژگی‌ را به بهانه‌های مختلف داشتند. خدا را شکر کلی دنیا تغییر کرده، البته به نظرم هنوز هم استعمار هست، فقط نوع و مدلش تغییر کرده، کلا مسخره است که یک کشور بیاد بگه من زورم از همه بیش‌تره و هر چیزی که من میگم می‌گید باشه، راستش جنگل هم این شکلی اداره نمیشه، سازمان‌های احمقانه‌های بین‌المللی و … بامزه اینجاست که چیزی به اسم حقوق بشر هم ساختن، کسانی که هیچ اعتقادی به بشر ندارند. فیلم جالبی بود، بینش آدم‌های مختلف نسبت به جنگ، ایجاد پارادایم‌های ذهنی برای سربازان و سردرگمی اونها در جنگ، که واقعا ما اینجا چه غلطی می‌کنیم.

IMDb

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)