۲شهر
hobits

عادت های بد

امروز به طور اتفاقی بلاگم رو باز کردم و دیدم آخرین مطلبی که نوشتم دقیقا بر می گرده به همچین روزی در مرداد یعنی یک ماه پیش اون هم با عنوان شروع، لبخند تلخ جالبی روی لب هام نشست، از پشت سیستم بلند شدم توی اتاقم قدم زدم و به خودم و گذشته فکر کردم، به طرز باور نکردنی الان ده ماهه دقیقا دارم برای بلند شدن از روی زمین امروز و فردا می کنم، از من بعید بود واقعا، من همیشه شب هر تصمیمی می گرفتم باید صبح شروع به انجام اش می کردم وگرنه اون روز شب نمی شد، باز نشستم پشت سیستم و با خودم گفتم این بار نه می گم شروع، نه چیز دیگه ای فقط می نویسم هر چیزی که در لحظه به ذهنم اومد. ادامه مطلب »

۲مرد
start2

شانس با ما بود

خیلی وقت هست دلم برای همه چیز تنگ شده به خصوص خودم، همون کسی که شب ها توی دنیای خیالی خودش قدم میزد و روز ها در دنیای واقعی در حال تلاش برای به واقعیت تبدیل کردن رویاهاش بود، پس چی شد؟ گاهی قوی ترین آدم ها و حتی منطقی ترین اونها هم وقتی قلبشون با مغزشون درگیر میشه زمین گیر می شوند، متاسفانه ما آدم ها نه محبت کردن بلد هستیم نه جبران محبت دیگران، گاهی اینقدر در خودخواهی های خودمون گیر می کنیم که یادمون میره دیگرانی هم روزی کنار ما بودن و شاید اگر اینجا هستیم کمک های بی چشم داشت دوستانمان در گذشته بوده است.

گاهی خودمون با دست های خودمون شانس رو زندانی می کنیم تا بازی رو ببازیم، به این خیال که چیزهای بهتری به دست بیاریم، در حالیکه شانس با ما بود، وقتی آدم ها گرفتار می شوند حالا به هر دلیل و مشکلی اطرافیان  سعی می کنند با گفتن جملات، بی خیال، ولش کن، تموم شده، این نیز بگذرد، به درک، چه کاریه، حالا مگه چی شده؟ دنیا که تموم نشده و کلی جملات دیگه آدم رو آروم کنند و متاسفانه هیچ وقت حتی سر سوزنی سعی نمی کنند خودشون رو جای شما بگذارند و بعد ببینند حالا می تونند چنین جملاتی را باز تکرار کنند؟! حتی بعضی از مشکلات اینقدر پیچیده هستند که دیگران حتی نمی توانند خودشان را به جای آدم تصور کنند چه برسه به درک موقعیت.

شاید هیچ مشکلی دردناک تر از مشکلات جسمی و مربوط به سلامت انسان نباشه که گاهی جبران ناپذیر هستند و بعد از اون مشکلات روحی که برای مدت طولانی همراه آدم هستند،از تمام این حرف ها که بگذریم، نمی دونم چی شد که امروز تصمیم گرفتم تغییراتی رو شروع کنم، واقعا بعضی از موقعیت های زندگیم به شدت خسته کننده شده اند، نمی خوام از خودم بخوام که چیزی رو رها کنه و یا حتی بهش فکر نکنه چون می دونم در حال حاضر نمی تونه، ولی از خودم می خوام لااقل یه چیزهایی رو بهش اضافه کنه، اگر نمی تونه بلند بشه لااقل نیم خیز بشه، یا حتی یک تکون خیلی کوچیک به خودش بده، به نظرم میشه، یا بهتر بگم باید بشه، شما دوستان هم دعا کنید، شانس با ماست.

۵تیر
شب های قدر

شک قوی ترین ترمز زندگی هست!

این روزها حال و روز مسخره ای دارم، خودم هم دقیقا نمی دونم چم شده، نه می تونم بنویسم، نه می تونم بخونم، نه می تونم فکر کنم، نه می تونم، … کلا توی یک دور باطل از نمی تونم ها گیر کردم، از خودم تعجب می کنم، در دوره ای از زندگیم به سر می برم که برام اصلا آشنا نیست، انگار گم شدم و قصد پیدا شدن هم ندارم، گاهی احساس می کنم یکی من رو به سمتی می کشه و یکی دیگه من رو به سمت دیگه می کشونه، درست و غلط رو می تونم تشخیص بدم ولی دچار شک شدم، به همه چیز شک کردم. ادامه مطلب »

۴خرد

تنش های عصبی

ناراحت و عصبانی شدن جزئی از احساسات آدم هست که نمیشه ازش جدا کرد، واقعا هنوز نفهمیدم وقتی چیزی اینقدر بد هست چرا اصلا باید وجود داشته باشه، به قول دکتر به شدت هم اثرات منفی روی سلامت بدن انسان داره، در مورد استرس و اضطراب هم بهتره دیگه چیزی نگم شک ندارم همه ی شما بهتر از من می دونید چیه، واکنش های هیجانی که باعث ایجاد دلواپسی و بی قراری میشه، چیزی که این روزها صبح تا شب و شب تا صبح من باهاشون درگیر هستم و دیگه به یک مسئله ی خسته کننده برای من تبدیل شده، چون نه براش راهکار درست و دائمی دارم و نه تا حالا موفق به حل این مشکل شدم ولی به شدت از نظر جسمی آسیب دیدم. ادامه مطلب »

۳خرد
1

با خودم چند چندم

از آخرین باری که مطلب نوشتم بیشتر از بیست روز داره میگذره، با وجودیکه سال جدید رو متفاوت نسبت به سال های گذشته شروع کردم ولی به دلیل عدم برنامه ریزی برای سال جدید دچار سردرگمی هایی هم شدم، دلایل اصلی این کارم درگیریم با بیماری و مشغولیت های فکری که امان از من بریدن و عدم اعتقادم به درست بودن سبک برنامه ریزی که در گذشته داشتم بود، فروردین هر سال رو همیشه به بهترین شکل ممکن سپری می کنم و طبق روال همیشه اردیبهشت دچار سقوط جدی میشم، امسال هم از این قاعده مستثنی نبود، البته تا حد قابل توجهی بهتر از سال های پیش بود ولی درگیر لجبازی شدید با خودم شدم و بد جوری از مسیر خارج شدم یه جورایی حماقت بود. ادامه مطلب »

۱۳ارد
god

شکایت خودش رو به غیر از خودش کردی؟

دیشب کنج اتاق نشسته بودم و داشتم مثل هر روز خاطرات گذشته رو مرور می کردم که دیدم یکی از در اومد تو، از ترس احساس می کردم قلبم افتاده توی دستم و داره توی دستم میزنه و سر جاش نیست، آروم آروم داشت به من نزدیک میشد و من لحظه به لحظه آروم تر میشدم انگار سال ها بود می شناختمش ولی ندیده بودمش، وقتی بهم رسید سلام کرد و کنارم نشست، دستش رو هم انداخت روی شونم و بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از سمت من باشه شروع کرد به حرف زدن با من، نمی دونستم باید تماشا کنم یا به حرف هاش گوش کنم، هیچ چیزیش شبیه بقیه نبود، حتی حرف زدنش، حرف هایی بهم زد که توی این مدت کسی بهم نزده بود. ادامه مطلب »

۸ارد
gham

احساسات غیر قابل کنترل

الان چند روز هست تصمیم دارم مطلب بنویسم ولی نمی تونم، وقتی آدم ها احساساتشون به هم میریزه، دیگه نمی تونند مثل قبل زندگی کنند، خیلی چیزها براشون تغییر می کنه، وضعیتی که براشون پیش میاد به میزان آسیب های احساسی هست که خوردند، دیگه نمی تونند راحت دوست داشته باشند و یا حتی در ایجاد ارتباط های آینده ی زندگی شون دچار چالش های جدی می شوند، کلا به نظر من شاید احساسات یک حماقت خیلی بزرگ باشه، از اینکه تا این حد آدم احساسی هستم هم خسته هستم و هم راضی نیستم و شاید خیلی خیلی ناراحت هم باشم، من حتی نمی تونم خودم باشم و مطالبم چیزی نیستند که دوستشون داشته باشم. ادامه مطلب »

۵ارد
shahriar

دوست ندیدم

به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم   ***   ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم

برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود   ***   ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم

دگر نگاه امیدی به سوی هیچکسم نیست   ***   چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم

به غیر دام ندیدم به هر کسی که شدم رام   ***   دگر چو طایر وحشی زآب و دانه رمیدم

رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی   ***   که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم

منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود   ***   به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم

یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت   ***   که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم

زآب دیده چنان آتشم کشید زبانه   ***    که خاک غم به سر افشان چو گردباد دویدم

گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکین   ***   به شهر روسیهان شهریار روی سپیدم

#شهریار

۴ارد
tanhaei

دلم برای مادرم تنگ شد

من همیشه وقتی مطلب می نویسم بر نمی گردم مرور کنم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو می نویسم و چیزی رو پاک نمی کنم ولی امشب بارها و بارها برگشتم و مرور کردم و پاک کردم و از نو نوشتم، اینقدر که دیگه تصمیم گرفتم چیزی ننویسم ولی الان تصمیم گرفتم هر چیزی به ذهنم میاد رو بنویسم بدون اینکه به چیزی فکر کنم، امروز صبح خیلی دلم شکست، یاد گذشته ها افتادم، یه جایی از زندگیم بدجوری گیر کرده بودم، از یکی خواستم کمکم کنه، اون هم شرایط من رو کاملا فهمیده بود، قبول کرد، قول داد و من هم همه چیز رو دو دستی تقدیمش کردم، بهترین پروژه های زندگیم رو، بعد از یک مدت برگشت و به من گفت یا من باید باشم یا فلانی وگرنه میرم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه