۲۷آبا
نه گفتن را یاد بگیریم

نه!

قبلا فکر می کردم هر چی بیشتر بگم «بله»، می تونم به آدم های بیشتری کمک کنم، هر کسی هر چیزی ازم می خواست سریع قبول می کردم، میشه امروز ببینمتون؟ «بله، چرا که نه!»، میشه یه جلسه با هم داشته باشیم؟ «بله، البته!»، میشه بهم کمک کنید فلان کار و انجام بدم؟ «بله، باعث خوشحالی من هست!»، میشه با هم حرف بزنیم؟ «بله!»، فلان پروژه رو می تونی انجام بدی؟ «بله، کار خاصی نیست!»، میای بریم سفر؟ «بله، خیلی هم عالیه!»، یه ایده خفن دارم دلم می خواد با تو انجامش بدم، پایه ای؟ «بله، باعث افتخاره برای من»، رویداد فلان و داریم برگزار می کنیم به عنوان مربی میای؟ «بله، امیدوارم مفید باشم» و کلی سوال از این دست که به همشون بله می گفتم.

از یک طرف هم با خودم مشکل داشتم، وقتی کلی کار می ریخت سرم به هیچ کدوم نه نمی گفتم و همیشه به همشون اولویت بالایی می دادم، در آن واحد به کلی چیز فکر می کردم، هنوزم همین طوری هستم، پروژه پشت پروژه تعریف می کردم و در پیچیده کردن و توسعه کارها تبحر خاصی داشتم و دارم، برای همین بعد از مدتی که بر می گشتم به خودم و کارهایی که در حال انجامشون بودم نگاه می کردم با انبوهی از کارهای نیمه تمام و بی کیفیت مواجه می شدم، هنوز کار اول رو تموم نکرده بودم می رفتم کار بعدی رو شروع می کردم این اشتباه ترین کاری بود که می کردم، راستش هنوز هم هر روز وسوسه میشم چنین کارهایی رو تکرار کنم و هر روز در حال مبارزه کردن با خودم هستم.

از یک جایی به بعد شروع کردم به تغییر این فرآیند در زندگیم و به جایی رسوندمش که این روزها گرفتن جواب «بله» از من خیلی کار سخت و مشکلی شده، مدام در حال «نه!» گفتن هستم، هم به خودم و هم به دیگران، البته هنوز با خودم خیلی مشکل دارم، بعد از ساعت ها فکر کردن می بینم خودم سر خودم کلاه گذاشتم و برگشتم سر پله گذشته، ولی فرداش دوباره روی خودم رو کم می کنم و تصمیمی رو می گیرم که باید بگیرم نه دوست دارم بگیرم، این روزها زمان خیلی خوبی دارم نسبت به گذشته که می تونم کارهایی رو انجام بدم که هیچ وقت زمانی برای انجامشون نداشتم، کمتر دیگران ذهنم رو به هم می ریزن، کارها خیلی بهتر و با سرعت و کیفیت بیشتری پیش میرن و کلی مزیت دیگه.

خیلی کارهای عجیبی نکردم، مثلا مدتی بود ساعت ها در روز در تلگرام مشغول جواب دادن به دیگران بودم، از یک جایی به بعد از خودم پرسیدم این آدم ها با من دقیقا چه کار دارن؟ دسته بندی کردم، عده خیلی کمی کار مهم داشتن که اصولا همکارانم بودن، عده زیادی از سر کنجکاوی سوالات زیاد و طولانی می پرسیدن، عده ای درد دل می کردن، عده ای بیکار بودن، عده ای مشاوره می خواستن، عده ای قرار جلسه می خواستن، در کنار این ها کلی کانال و گروه که هر کسی برای خودش راه انداخته بود و من و توش اضافه کرده بود هم مزید بر علت شده بود، یه روز صبح بلند شدم و از تمام گروه ها و کانال ها خارج شدم، هر کسی سعی می کرد من و اضافه کنه، باز خارج میشدم و حتی وقتی پیام می داد می گفتم متاسفم نه علاقه دارم و نه حوصله، یا ناراحت میشد یا می پذیرفت در هر حال برای من مهم نبود، امروز به جز دو سه گروه و کانال مرتبط با شرکت در هیچ جایی عضو نیستم، حس خیلی بهتری دارم.

آدم هایی که دنبال قرار جلسه و ملاقات بودن، از نظر من می خواستن وقت بیشتری از من بگیرن، من اصلا علاقه ای به جلسه و ملاقات بی خودی ندارم، منظورم ملاقات های دوستانه نیست، اتفاقا ترجیح میدم به جای جلسات و ملاقات های به درد نخور با دوستانم در کافه ای بشینم و قهوه بخورم و کلی حرف بزنیم، وقتی درخواست جلسه ای میومد یا به ایمیلم یا در تلگرام به همشون می گفتم نمی تونم از الان بگم چه روزی آزاد هستم ولی اگر امکانش هست مثلا دوشنبه ساعت ۹:۰۰ صبح با هم زمانش رو چک کنیم، با همین کار ساده ۹۰٪ از ملاقات های بی کاربرد من کم شد، چون هیچ کس اون روز دیگه پیام نمی داد، یه جورایی از روی کنجکاوی یا هر دلیل دیگه ای دنبال ملاقات بودن، خیلی راحت شدم، حتی اگر کسی شماره تلفن یا شناسه تلگرام می خواست بهش نمی دادم و ازش می خواستم برام ایمیل بفرسته، این طوری مجبور بود بشینه و هر چی سوال داشت رو در یک ایمیل جا بده و منم راحت هر زمانی که دلم می خواست به اون ایمیل ها جواب می دادم.

یه مدت اینقدر تماس ورودی داشتم که سر دردهای شدیدی گرفته بودم، هر کسی زنگ می زد جواب می دادم، ولی تصمیم گرفتم به جز حلقه محدودی از آدم ها جواب بقیه آدم ها رو همون لحظه از زمان ندم، مگر کار خاصی نداشته باشم، بهشون پیام میدم و ازشون می خوام اگر امکانش هست کارشون رو در قالب پیام کوتاه برام بفرستن، اون اوایل در ۷۰٪ موارد احوال پرسی بود و من هم در قالب یک پیام تشکر می کردم و حالشون رو می پرسیدم و دیگه نیازی به تماس پیش نمیومد، راستش این روزها تماس هایی که می گیرم بیشتر از تماس هایی هست که دریافت می کنم و آرامش بیشتری دارم و کارهای بیشتری می رسم انجام بدم، هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز این طوری بشه، اون اوایل حس می کردم دیگه برای کسی مهم نیستم (لبخند) ولی واقعا این طوری نبود، فقط زمان بیشتری داشتم برای آدم هایی که بیشتر دوستشون داشتم و کارهایی که می خواستم حتما انجامشون بدم و فرصت نداشتم.

در مورد کار و تمرکز روی کارها هم باید بگم در دو ماه گذشته راهکارهای هیجان انگیزی رو آزمایش کردم و تصمیم دارم در آذر ماه هم راهکارهای جدیدی رو آزمایش کنم که حتما سعی می کنم در مورد نتیجه اون یک مطلب بنویسم، ولی در دو ماه گذشته کارهایی رو انجام دادم که هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم اینقدر سریع انجامشون بدم یا اصلا هیچ وقت فرصت کنم و انجامشون بدم، خیلی خوشحال تر از گذشته هستم، خیلی راحت به هر پروژه جدیدی نه میگم و حتی روی کار اصلی هم تمرکزم رو میزارم روی یک بخش خاص و تا انجامش ندم دنبال کار بعدی نمیرم، البته کارهای روتین و روزمره همیشه مزاحم هستن و باید فقط زمانشون رو کم کنم، خیلی راحت هیجان زده نمیشم، چندین شبکه اجتماعی رو پاک کردم و تمرکز کردم تا کارهای هیجان انگیزی انجام بدم، به نظرم یاد گرفتن «نه!» گفتن در جای درست و به موقع یکی از مهارت های مهم زندگی هست که باید یاد بگیریم و تمرین کنیم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه