چند وقته درگیر سایه جنگیم، امروز می‌زنن، فردا می‌زنن، توییتر و اینستاگرام هم باز می‌کنی مردم در حال پاره کردن هم هستن که تو چون مثل من فکر نمی‌کنی قطعا کثافتی، این رو تو خانواده‌ها هم میشه دید. از طرفی پر شده از تحلیل‌گرهایی که

روزهای عجیب، احمقانه و سرشار از استرس و اضطراب رو تجربه می‌کنیم. در چنین شرایطی به نظرم مدیریت استرس و اضطراب زیاد جواب نمیده، به خصوص که با کنجکاوی آدم در تضاد باشه. آوردن اینهمه ناو جنگی به خلیج فارس خیلی برای من تازگی نداره،

دیروز داشتم خودم رو برای امتحان امروز آماده می‌کردم که از عملیات زنگ زدن که امروز پرواز دارم. من اصلا یادم رفت که امتحان دارم و به طرف گفتم اوکیه میام، تا عصر که یهو با خودم گفتم مگه فردا همون ساعت امتحان ندارم. خیلی

اونقدر در طول هفته کار نداشتم که گفتم حداقل برم به پدر و مادرم سری بزنم، وقتی رسیدم دیدم این با اون قهره، اون با این قهره، برای چی؟ هیچی نظر و عقیده‌ی خودشون رو نسبت به یه مسئله‌ای بیان کردن، کلا درک نمی‌کنم طرف

امشب داشتم کار می‌کردم که دیدم یهو همه چیز قطع شد، شبکه‌ها و سایت‌های داخلی رو امتحان کردم دیدم اونا هم قطع شدن، جالب اینه پیامک هم قطع بود و دیگه حتی نمی‌شد به کسی تلفن زد، خیلی شب سیاهی بود. مامان و بابا از

از دیشب قبل از خواب یادم بود تا امروز الان که در حال نوشتن هستم. فکر می‌کنم ۱۶ سال پیش اولین بار تو تاکسی دیدمش، اون روز فکر نمی‌کردم عمر دوستی‌مون شانزده سال به درازا بکشه. همیشه بهش می‌گفتم خیلی دوست دارم یه رفیق قدیمی

چند وقتی بود که پسرعمه‌ی دلبر اومده تهران و بیمارستان بستری بود، البته ما دقیق نمی‌دونستیم چه مریضی داشته. یکی دو روز پیش که اومدم خونه دلبر گفت تولدش هست، منم گفتم بهتره بریم بهش سر بزنیم، ولی گویا حالش خیلی مساعد نبود و مامان

امروز از اون روزهای خیلی خوب بود. صبح زود از خواب بیدار شدم، کنار لیلی و دلبر صبحانه خوردم، بعد لیلی رو بردم رسوندم مدرسه، بعد رفتم سمت فرودگاه، به محض رسیدن گفتن باید برم برای پرواز، وقتی هم رسیدم از شانس هواپیما توی رمپ

امروز صبح بیدار شدم دیدم حسش نیست، دوباره یکم بیشتر خوابیدم، بعد بیدار شدم صبحانه خوردم بعد دوباره رفتم خوابیدم، نمی‌دونم چرا دوست داشتم بخوابم، بعد دوباره بیدار شد با لیلی بازی کردم و بهش گفتم بریم بیرون؟ گفت نه! گفتم بریم تئاتر؟ گفت نه!