طراحی کانال‌های هوا با خودم بود، البته از نظر معماری، از نظر فنی رو واگذار کردم به یک آدم نادان، متاسفانه فکر می‌کردم یه چیزهایی بلده، کار برای شرکت‌های بزرگی هم کرده بود ولی پارسال زمستون که کار رو تحویل داد، در گرما و سرما

اولین کاری که تو خونه‌ی لیلی سال‌ها پیش انجام دادم این بود که روی تراس رو سقف زدم، دورش رو هم شیشه زدم و بخشی از اون رو تبدیل کردم به جکوزی، بخشی هم تبدیل کردم به کتابخونه و محل کار، به نظرم فضای باحالی

چند وقت پیش دلبر گفت بیا سایت شرکت ما رو چند زبانه کن، بهش گفتم حال و حوصله‌ی این کارها رو ندارم، ولی نمی‌دونم چی شد که رفت صحبت کرد و کار رو گرفت و الان من باید انجام بدم. روز اول شروع کردم به

این چند روز با بچه‌ها کلی درباره‌ی کارها گپ زدیم، دیگه داریم می‌رسیم به قسمتی که باید تیکه‌های پازل رو به هم وصل کنیم. کلی چالش در پیش رو داریم، قبلا فکر می‌کردم بعضی از کارها خیلی ساده باید باشن ولی الان می‌فهمم واقعا نیاز

چند وقت پیش پرهام گفت یکی از دوستانم می‌خواد کتاب چاپ کنه کمکش می‌کنی؟ گفتم چرا که نه! بعدا دیدم اون آدم حمید استادهاشمی هست، ما سال‌ها توییتر همدیگر رو می‌شناختیم و خوشحال بودم به این بهونه قراره بیشتر تعامل داشته باشیم و بعد از

برای یکی از پروژه‌هایی که دارم کار می‌کنم نیاز به یک سری زیرساخت داشتم، فکر نمی‌کردم بتونم یک توافق جذاب‌تر بکنم ولی یک هفته بود که ذهنم درگیرش شده بود و دوست داشتم یک تلاشی براش بکنم، ارزشش رو واقعا داشت، چند بار تلاش کردم

امروز صبح نشسته بودم و مشغول کار شده بودم که مدیرعامل از در اومد تو و گفت: «سلام، در چه حالی»، اصلا انتظار چنین موقعیتی رو نداشتم. از طرفی خوشحال هم بودم، چون از صبح داشتم فکر می‌کردم اپلیکیشنی که آخر هفته روی مشکلاتش کار

من عاشق صدای آب هستم، بهم آرامش خوبی میده، تو طراحی اولیه خونه‌ی لیلی سه تا حوض طراحی کرده بودم، ولی یکیش رو نصفه و نیمه ساختم، امروز چون خیلی بیکار بودیم، تصمیم گرفتم دومی هم بسازم، البته ترکیبی از حوض و فضایی برای باغچه