اولین کتاب سفرنامه‌ای که خوندم «سفرنامه‌ برادران امیدوار» بود، واقعا از من بعید بود چنین کتاب قطوری رو بخونم، تازه اونقدر برام جذاب بود که رفتم موزه‌ی برادران امیدوار هم دیدم. بعدش با ماشین شخصی خودم ۵۰۰،۰۰۰ کیلومتر سفر کردم، بارها بعضی از شهرهای ایران

این پادکست رو توی ماشین گوش دادم، بین اپیزودهای جعبه چند بار بالا و پایین کردم تا رسیدم به این، اپیزود جالبی بود، خیلی از چیزهایی که مطرح شده بود رو می‌دونستم و یک سری قسمت‌ها هم برای من جذاب بود. اینکه ما ایرانی‌ها از

چند وقت پیش به خاطر از سفر تا اثر منصور ضابطیان با «شگرد» آشنا شدم، بعد اشتراک چند ماهه گرفتم ولی فرصت نشد کامل بقیه دوره‌ها رو ببینم تا همین چند وقت پیش که دوباره اشتراک جدید خریدم بلکه اینبار بشه. با مستر کلاس «توجه

امروز توی جاده با خودم گفتم بزار یه پادکست خوب گوش بدم، یکم گشت و گزار کردم تا رسیدم به پادکست جعبه، دلیل اینکه جذب این پادکست شدم خود منصور ضابطیان بود، هم عاشق کاراکتر این آدم هستم هم نوشته‌هاش. بین شماره‌های پادکست داشتم می‌چرخیدم

چند وقت پیش لیلی گیر داده بود که بریم سینما و فیلم «دختر برقی» رو ببینیم. منم گذاشتم وقتی رفتیم سفر ببینیم که مصطفی هم با خودم ببرم. اینطوری شد که پنج شنبه رفتیم سینما، جالب این بود که دوست داشتم چهارشنبه برم ولی پر

خیلی زود زمستون شد و هفته‌ی اولش هم گذشت. خیلی خوشحالم چون هفته‌ی اول رو عالی سپری کردم، میشه گفت اولین هفته‌ای بود در کل سال که به تمام اهداف از پیش‌ تعیین شده خودم رسیدم. یک فیلم خوب دیدم، هر روز در بلاگم نوشتم،

سه ماه درگیر تایید موضوع توسط استاد بودم، اونقدر اذیت شدم که می‌خواستم وسط کار استادم رو عوض کنم، ولی به انتخابی که داشتم احترام گذاشتم، به نظرم بین تمام استاد‌هایی که می‌شناختم برای این کار انتخاب خیلی درست‌تری بود، به خصوص که می‌خواستم خودم

امروز به لطف خدا دوباره بهم نوبت پرواز رسید، توی پلنی که برام فرستاده بودن ساعت ۳:۰۰ UTC بود، یعنی باید ۶:۳۰ فرودگاه می‌بودم. صبح ساعت ۵ بیدار شدم سریع حاضر شدم، یه چایی و یکم صبحانه خوردم و رفتم فرودگاه. بعد فهمیدم راید دوم

پشت فرمون دنبال پادکست خوب بودم برای گوش دادن، که رسیدم به این پادکست و این موضوع، بعد از گوش دادن راستش متوجه نشدم دقیقا رژیم کتوژنیک چیه! شاید من درست گوش ندادم ولی بعدش احساس کردم به شدت نیاز دارم برم تحقیق کنم درباره‌ی

امروز با لیلی خونه تنها بودم، بعد از کلی بازی کردن، نشستیم پای تلویزیون، لیلی گفت کنترل رو بده به من انتخاب کنم، ولی از اونجایی که می‌دونستم اگر این کار رو بکنم لیلی فیلمی رو انتخاب می‌کنه که تصمیم داره برای هزارمین بار تماشا