برچسب: داستان

۱۲شهریور

هر آنچه از من بر می آمد!

امروز داشتم یک مطلب می خوندم خیلی برام جالب بود دلم خواست امشب درباره اش یک مطلب بنویسم و اون مطلب این بود «گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟ پاسخ می دهم: هر آنچه از من بر می آمد!» به نظرم فوق العاده بود، واقعا چند نفر از ما حاضریم اگر اتفاقی برای دوست مون بیافته اینقدر تلاش و از خود گذشتگی داشته باشیم، حتی اونجایی که خودش اصلا تلاش ما را نمی بینه و خدای اون ناظر هست. ادامه مطلب »

۲۵اسفند

بهانه ای برای پرواز

چند وقت پیش مطلبی نوشتم با عنوان «سقوط به معنی شکست نیست» امروز می خوام ادامه ی اون مطلب رو بنویسم، عقاب داستان من بالاخره تصمیم خودش رو گرفت و به بالای کوهی بلند پرواز کرد و با وجود تمام دردها و زخم هایی که داشت تسلیم نشد و درد وحشتناک تغییر رو تحمل کرد و نوک جدید جای نوک قدیمی را گرفت و چنگال های جدید آماده شدن و پرهای تازه جای خودشون رو به پرهای کهنه دادند، شاید همه فکر می کردند آماده شده ولی این طور نبود، شاید هیچ وقت دیگه مثل روز اولش نشه، درسته که جای تیری که کنار قلبش خورده بود خوب شده بود ولی هنوز  تیر اونجا بود و باید برای همیشه تحمل اش می کرد. ادامه مطلب »

۳آذر

خودم پل ها را خراب کردم

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت آخر

براستی گذر زمان چه چیزی رو ثابت می کرد؟ روزها می گذشت، همه چیز پشت سر هم خراب می شدند، مشکلاتی بود که باید حل می شدند ولی زمانی هم که حل شدند دیگه فایده ای نداشت، دیگه رفته بود، می دونست همه چیز نابود خواهد شد ولی باز هم رفت، دلیل این موضوع صرفا وجود یک سری مشکلات خاص نبود، چون بالاخره اگر می خواست خوبی هایی هم بود که بتونه ببینه، بتونه گذشت کنه، برای موندن کلی دلیل وجود داشت، ولی رفت، دلیلش این بود که سال ها پیش با زور اومده بود و مونده بود، برای همین نه اهمیتی داشت موندنش براش نه مهم بود تازه می تونست منت هم بزاره که برای مدت زیادی هم مونده بود. ادامه مطلب »

۲۹آبان

آیا واقعا ثمری داشت!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت سوم

روزها یکی پس از دیگری در گذر هستند، انگار من مدام به آسمان خیره شدم و حرکت ابرها را تماشا می کنم، بارون رو خیلی دوست دارم، چون میشه زیرش گریه کرد و کسی نفهمید، آدم زیر بارون حس عجیبی داره، خوش به حال بارون، حرف های زیادی توی دلش هست، رازهای زیادی رو می دونه، اون روزها گوشی رو از خودم دور نمی کردم، شاید بخواد پیامی بده، باید سریع جوابش رو می دادم، یک بار ساعت ۴ صبح بود، با صدای پیامک گوشی بیدار شدم، دست پاچه گوشی رو پیدا کردم و نا امیدانه به سمتی پرتابش کردم، «مشترک گرامی، شب خوبی داشته باشید، برای دریافت پیام لالایی عدد کوفت را به ،… هزینه هر لالایی ۵۰۰ تومان» ادامه مطلب »

۲۷آبان

این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت دوم

هر روز صبح که بیدار می شدم دوست داشتم زود شب شود  و شب ها دوست داشتم بخوابم ولی خوابم نمی برد و آرزو می کردم هر چه زودتر صبح شود، ولی هیچ کدامشان دردی از من دوا نمی کرد، انگار زمان هم با من سر ناسازگاری داشت، شنیده بودم زمان همه چیز را در خودش حل می کنه ولی نمی دونم چرا زمان هر چه که می گذشت، درد و رنج من نیز اضافه تر می شد، شاید منتظر بازگشتش هم نبودم ولی منتظر بودم، منتظر پاسخ سوالاتی مبهم در ذهنم، که هر روز قبل از بیدار شدن در ذهنم مرور می شد تا شب هنگام که با اندیشه ی یافتن پاسخ همان سوالات به خواب می رفتم، هنوز هم حرف هاش توی گوشم زمزمه می کنند. ادامه مطلب »

۲۶آبان

همون جا موندم!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت اول

سال ها پیش چند هفته ای توی خونه افتاده بودم، پاهام سست شده بود، کاری نمی تونستم بکنم، انگار اختیاری از خودم نداشتم، بیشتر می خوابیدم و به سقف اتاق خیره می شدم، انگار سقف برای من مثل پرده ی نمایش بود که ذهنم تصاویر خاطرات گذشته را روش نمایش می داد و من نگاه می کردم، گاهی لبخندی بر چهره ام می نشست و گاهی قطرات اشک از روی صورتم غلت می خوردند و من حتی قادر به پاک کردنشون هم نبودم، بغض نا معلومی راه نفس کشیدنم را بسته بود، مجبور بودم هر از چند گاهی با تمام نیرویی که داشتم هوا را به داخل سینه ام بفرستم، هیچ وقت یادم نمیره، کسی نبود که من رو بفهمه! ادامه مطلب »

۲۱آبان

رفاقت «تا» ندارد!

به نظر من دوست یکی از پرکاربرد ترین واژه ها در دوران کودکی تا پیری ماست، انسان موجودی اجتماعی هست و علاقه ی فطری نسبت به ایجاد ارتباط با دیگران دارد، بعد از رفع نیازهای اولیه خودش شاید اولین چیزی که به دنبال تامین اون خواهد رفت پیدا کردن یک یا چند دوست خوب هست، چیزی که در ایران به نظرم بیشتر به همکار یا کسی که وقتمون رو فقط باهاش پر کنیم خلاصه میشه، در حالیکه معنی واژه ی دوستی و اصل و اساس دوستی خیلی مسایل مهم تر و جامع تری را در بر می گیره، حتی شاید شنیده باشید که گاهی دوستان وقتی می خوان از هم خواسته ای داشته باشند، می گویند به حرمت رفاقتمون، یعنی براش حرمت زیادی قائل هستند. ادامه مطلب »

۱۹آبان

تولد دوباره!

شاید همه ی ما توی ذهنمون حیوان خاصی را به دلایل خاصی خیلی دوست داشته باشیم و حتی خودمون و شخصیت خودمون رو با اون مقایسه کنیم، حتی یادم میاد توی مدرسه به زبون هم میاوردیم، مثلا یکی گرگ رو دوست داشت، یکی نهنگ، یکی زرافه و … ولی بیشتر بچه ها شیر و پلنگ رو دوست داشتند، شاید به خاطر قدرتی که داشتند، من هم از همون موقع عقاب رو خیلی دوست داشتم، چون احساس می کردم حتی اگر شیر هم باشم باز قلمرو محدودی دارم و یه جورایی میشه براش طول و عرض مشخص کرد ولی عقاب صاحب کل آسمون هست، هر جایی که عشقش بکشه می تونه پرواز کنه، حتی بالاتر از ابرها. ادامه مطلب »

۱۸آبان

سنگ باشم یا برگ!

امروز داشتم توی اینترنت دنبال مطالبی با مضمون افسردگی و نگرانی می گشتم بیش از چهار صد و سی و دو هزار مطلب رو گوگل برای من آماده کرد تا بینشون دنبال مطلب مورد نظرم بگردم، جای دوستان خالی نباشه، هر لینکی که باز می کردم، یا چرت و پرت بود، یا عکس صابون و ساعت و حوله و یک سری چرندیات که باور کنید خود صاحب سایت هم نفهمیده اونها رو گذاشته بود روی سایتش، اونهایی هم که یکم مطالب بهتری داشتند، همه کپی بودن، یکی شون رو می خوندی همه بدون جا انداختن یک «و» مثل هم بود که وسط این خوندن ها به حکایت خیلی جالبی برخوردم، که احتمالا شما شنیده باشید ولی برای من خیلی خوب بود: ادامه مطلب »

۸فروردین

مثل شترمرغ نباشیم

از بدی های عید نوروز همین است که آدم برای مدتی از برنامه هاش فاصله می گیره و تا بخواد دوباره عادت کنه کلی زمان از دست میده امشب تصمیم گرفتم یکم تنبلی برای نوشتن رو کنار بزارم و شروع به نوشتن کنم برای همین دنبال موضوع می گشتم که گودزیلای وب فارسی این موضوع رو به من داد، البته خودم انتخاب کردم، همیشه از موضوعاتی که هیچ ایده ای برای نوشتن دربارشون ندارم بیشتر لذت می برم، شترمرغ هم از جمله همین موضوعات است. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)