برچسب: شعر

۲۱مهر

یک سال گذشت بی وفا

پاییز که شد دیگه دست و دلم به کاری نرفت، احساس کردم منم مثل برگ درخت ها زرد شدم و با نسیمی جدا شدم و روی هوا معلق به این طرف و اون طرف پرتاب میشم بی آنکه اراده ای از خودم داشته باشم، روزها با سرعت باورنکردنی از کنارم عبور می کردن و من فقط نظاره گر این رفت و آمدها بودم، خیلی تلاش کردم تا کنترل خودم رو به دست بگیرم، داشتم موفق هم می شدم، مدام دستم رو دراز می کردم تا ابصار زندگی رو به دست بگیرم ولی از دستم رها میشد، بارها تلاش کردم، هنوز مثل برگ در هوا معلق بودم، دستم رسید، بالاخره گرفتمش، طوفان شد، ابصار از دستم رها شد، این بار در آسمان معلق نبودم، زمین خورده بودم، محرم آمده بود، دلم آشوب شد. ادامه مطلب »

۱۹شهر

از جدایی ها شکایت می کند

الان دقیقا نزدیک به یک سال هست که مصداق بارز «بشنو از نی چون حکایت می کند، از جدایی ها شکایت می کند» هستم، البته از وقتی از خدا جدامون کردن و به زمین هبوط کردیم، سخت غمگین و دلتنگ بودیم، اصلا دلتنگی از همون موقع به وجود اومد، «کز نیستان تا مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند»، راستش از وقتی اومدم روی زمین دنبال یکی می گردم باهاش درد دل کنم، یکی که من و بفهمه، درد هام رو درک کنه، «سینه خواهم شرحه شرحه از فراق، تا بگویم شرح درد اشتیاق»، نمی دونم دنبال چی می گردم، کجا می خوام برم، فقط می دونم از چیزی که می خواستم باشم خیلی دور شدم و از جایی که باید باشم، خسته و غمگین، «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش»، واقعا خیلی سخته آدم احساس کنه گم شده و نمی تونه خودش رو پیدا کنه. ادامه مطلب »

۴ارد

دوست ندیدم

به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم   ***   ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم

برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود   ***   ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم

دگر نگاه امیدی به سوی هیچکسم نیست   ***   چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم

به غیر دام ندیدم به هر کسی که شدم رام   ***   دگر چو طایر وحشی زآب و دانه رمیدم

رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی   ***   که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم

منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود   ***   به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم

یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت   ***   که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم

زآب دیده چنان آتشم کشید زبانه   ***    که خاک غم به سر افشان چو گردباد دویدم

گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکین   ***   به شهر روسیهان شهریار روی سپیدم

#شهریار

۹آبا

گاهی نمی شود که نمی شود!

گاهی تو زندگی ما آدم ها فرصت هایی پیش میاد برای کار، زندگی، دوستی، رفاقت، برادری و …، بسته به نوع نگاه و تلاش ما به این فرصت ها یا می شود که نمی شود، یعنی یه جورایی اولش فرصت ها رو می بینیم و می شود، ولی اهمیت نمیدیم و تلاشی هم براشون نمی کنیم برای همین آخرش نمی شود، گاهی نمی شود که می شود، بعضی وقت ها هم ما خیلی توی باغ نیستیم که بخواهیم متوجه فرصتی توی زندگیمون بشیم، یا اینکه خدا فرصتی رو بهمون داده و الان کنارمون هست ولی نمی شود و درکش نمی کنیم ولی چون خدا می خواد آخرش می شود و ما موفق به درک اون فرصت می شیم. ادامه مطلب »

۱۹مرد

برای خودت احترام قائل شو

امروز قصد دارم درباره مطلب مهمی اظهار نظر کنم، اصلا از همین اظهار نظر کردن شروع می کنم، آیا شما جرأت اظهار نظر کردن دارید؟ حدودِ چهار سال پیش من یک پروژه دانش آموزی را طراحی کردم به اسم برهان، به معنی برنامه ریزی، رشد، هدایت و آموزش نوجوانان ایرانی، که این پروژه طوری طراحی شده بود تا طی چهار سال با پنجاه دانش آموز در حوزه های مختلف کارهایی انجام بدیم، تا فقط یک چیز را تقویت کنیم و اون «عزت نفس» بود، اعتقاد داشتیم اگر این مورد را بتونیم بالا ببریم، حل کردنِ بقیه مشکلات از عهده خودشون بر میاد، اولین دوره مخاطبین ما بیشتر دانش آموزانی بودند که در مدارس خاصِ شهر درس می خودند و خانواده هایی تحصیل کرده داشتند ولی شاید به جرأت بتونم بگم بیشترشون از عزت نفس پایینی برخوردار بودند.

یکی از مخاطبین ما روحیات لطیفی داشت، شعر می گفت، بعد رفته بود رشته تجربی، شاگرد متوسط به پایینی بود، هیچ کس علاقه ای به ارتباط با اون رو نداشت، خودش هم اصلا خودش رو باور نداشت، توی خونه آقا دکتر صداش می کردند و از آرزوهاش دکتر شدن بود، وقتی با هم صحبت می کردیم، گویی اصلا از خودش هیچ چیزی نداشت و قرار بود پدر و مادرش رو به آرزوهاشون برسونه، خودش زیر دست و پای اونا لِه شده بود، کارهایی می کرد که دیده بشه، تا مشکلاتش رو پشت اونا پنهان کنه، تا اینکه بالاخره یه روزی تصمیم گرفت عزت نفس داشته باشه، و تغییر رشته داد، رفت علوم انسانی، ابتدای کار مورد تمسخر همه قرار گرفت، حتی خانوادش بهش محل نمی زاشتن، تا اینکه آروم آروم شکوفا شد، توی آزمون های موسسات رتبه زیر ۱۰ میاورد و عکسش روی نشریات زده می شد، المپیاد ادبیات هم طلا گرفت، سربازی و کنکور و همه چیز براش حل شد، همه یه جور دیگه نگاهش می کردن.

یکی دیگه از بچه ها، علاقه ی بسیار شدیدی به کامپیوتر داشت، اصلا دل و روده ی سخت افزار و نرم افزار را در آورده بود، باور کنید همین الان هم که بچه ها دچار مشکلی میشن به اون زنگ می زنن، ولی ایشون تو خانواده ای بزرگ شده بود که همه دکتر بودند و راه سعادت فرزندشون رو در پزشک شدنش می دیدن و اینکه این بنده ی خدا فقط با دکتر شدن می تونست به موفقیت برسه و به مردم خدمت کنه، یادمه توی این چهار سال تحت شدید ترین فشارهای روحی و روانی محصور شده بود تا فقط و فقط درس بخونه تا فرزند دو تا دکتر خدای نکرده مهندس نشه و خدا راضی نباشه، بعد از کنکور، دکتر که نشد هیچ، به بدترین شکل ممکن افسرده هم شد، باور کنید بعضی از خانواده ها هنوز معنی و مفهوم کمک کردن و کنترل کردن و هدایت کردن رو نفهمیدن. ادامه مطلب »

۲۱فرو

یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او     ***      یادش به خیر گرچه دلم نیست شاد از او

با حق صحبت من و عهد قدیم خویش    ***     یادم نکرد یار قدیمی که یاد از او

دلشاد باد آنکه دلم شاد از او نگشت   ***   وان گل که یاد من نکند یاد باد از او

از من به غیر آه به کیوان کجا رسد   ***    یا رب کلاه گوشه به کیوان رساد از او

قطعه: یار قدیم     شاعر: استاد شهریار

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه