برچسب: یادداشت

۲۸فروردین
memento

Memento

به نظرم کریستوفر نولان یک مشکل جدی توی زندگیش داره اونم اینه که نمی‌تونه پیچیده فکر نکنه (لبخند). تا الان هر فیلمی که ازش دیدم بعدش مغزدرد گرفتم، این بار که یک فیلم برعکس ساخته بود، یعنی به جای اینکه از اول به آخر حرکت کنه داستان، از آخر به اول حرکت کرد. بگذریم، موضوع فیلم درباره‌ی یک شخصیته که حافظه‌ی کوتاه مدتش رو از دست داده، هیچ وقت توی زندگیم نمی‌تونستم این طوری تصور کنم که اگر یک روزه حافظه‌ام رو از دست بدم چه طوری میشه زندگی، انصافا چیزی فراتر از ترسناک بود. جدیدا خیلی پیش میاد یادم بره حتی ظهر ناهار چی خوردم، به خاطر حجم کارهای مختلف و بی‌ربطیه که در طول روز انجام میدم و همین موضوع ساده باعث اعصاب خوردی من میشه. خیلی فیلم خوبی بود. زیاد درباره‌ی خود فیلم‌ها و داستان فیلم نمی‌نویسم تا داستان فیلم رو لو ندم، اینجا صرفا می‌نویسم تا روزی یادم بیاد چه فیلم‌هایی رو تو زندگیم دیدم و حدودا چه برداشتی ازشون داشتم.

IMDb

۸اسفند

به عهد وفا کنید که از عهد سوال می شود

یک سری حرف ها هست که خیلی سنگینی می کنه روی دلم، چند روزه درد زیادی دارم می کشم و سعی می کنم به روی خودم نیارم با خودم گفتم یک مطلب همین طوری بنویسم یکم آروم تر بشم، توی سال های گذشته به خیلی ها اعتماد کردم، پول قرض دادم، مسئولیت دادم، رفاقت کردم و … ولی بالاخره یه جوری ازشون خوردم، تا الان کمتر کسی رو می شناسم که به عهد و پیمانش وفادار مونده باشه، بچه که بودم خیلی روی قول و قرار حساس بودم، با کسی قرار می ذاشتم چند دقیقه زودتر سر قرار حاضر می شدم، به کسی قول می دادم سعی می کردم حتما بهش عمل کنم ولی اصولا این قضیه بر عکس اش زیاد صادق نبود و طرف مقابلم مثل من رفتار نمی کرد. ادامه مطلب »

۲۹دی

از دلتنگستان تا خود تنگستان

تا حالا شده دلتون تنگ بشه؟ به نظر سوال احمقانه ای باشه، مگه میشه کسی دلتنگ نشده باشه؟ بالاخره یه چیزی یا یه کسی تو زندگی هر آدمی هست که دلش براش تنگ بشه، دیدید چه حس و حال عجیبی داره؟ نمیشه برای کسی توصیفش کرد، البته یه سری چیزها رو طرف می تونه درک کنه، چون برای خودش هم پیش اومده، بزارید یه مثال ملموس بزنم، شما وقتی میرید سفر و بعد از مدتی بر می گردید حتما دلتون برای … خونتون خیلی تنگ شده، وقتی می رسید، می گید هیچ جا … خونه ی آدم نمیشه. ادامه مطلب »

۲۷دی

حواستون به دوستاتون باشه

وقتی می خوام درباره ی یک مسئله اجتماعی حرف بزنم، یک حس درونی بهم میگه باید برگردم به دوران کودکی، چرا که خیلی از خوب بودن ها و بد بودن های امروز ما ریشه در کودکی ما داره، حتی زیاد پیش میاد وقتی از یک رفتار فعلی تون بدتون میاد، با خودتون می گید ای کاش مثل کودکیم بودم، کودکی خیلی دوران عجیب و سرنوشت سازی هست، متاسفانه خانواده های ایرانی به نظر من نمی دونند چطوری باید توی این سن با کودک خودشون رفتار کنند. ادامه مطلب »

۲۴دی

با گیت نسخه های پروژه را کنترل کنید

امروز مجبورم به دستور استاد یک پست در بلاگم با موضوع گیت بنویسم، من هنوز یک روز نمیشه که با گیت آشنا شدم و باید چیزهایی که یاد گرفتم رو در قالب یک پست منتشر کنم، قبل از این که بخوام درباره ی اون بنویسم جا داره درباره برنامه های کنترل نسخه یا VCS ،(مخفف شده‌ی: Version Control System) یه توضیحاتی ارائه بدم، کنترل نسخه به معنی دنبال کردن تغییرات اعمال شده در فایل های پروژه است، وظیفه این برنامه ثبت تغییرات انجام شده بر روی فایل های پروژه است، مثل ویرایش کردن، حذف کردن و … به طوری که هر وقت بخواهیم بتونیم به نسخه های مختلف پروژه دسترسی پیدا کنیم. ادامه مطلب »

۲شهریور

همین حالا شروع به ساختن خبرخوش کنید

چند وقت پیش شاهد این موضوع بودم که علی نعمت شهاب از دوستان خوبم هر از چند گاهی از هشتگ #خبر‌خوش استفاده می کنه، تا اینکه جدیدا این موضوع فراگیر شده و امروز دیدم دوستان دیگر هم در حال استفاه از اون هستند، ازشون درباره ی این اقدامشون سوال پرسیدم که چه خبر خوشی رسیده که متوجه شدم، تعریف اون ها از خبر خوش با بقیه کمی فرق داره، بیشتر کنجکاو شدم تا به این جواب رسیدم، که : «تعریف خاصی نداره، یک اتفاق مثبت خیلی خیلی کوچک»، برای همین تصمیم گرفتم درباره ی خبرخوش مطلبی بنویسم.

از صبح یک کاغذ برداشتم و بالای اون نوشتم خبر خوش، قصد کردم هر اتفاق مثبت خیلی خیلی کوچیک رو که برام اتفاق می افته روی اون کاغذ بنویسم، خیلی جالب بود، تا الان که حدود پنج ساعت از این تصمیم می گذره، بیش از هفت خبر خوش داشتم که هر کدوم برام یه جورایی مهم بوده و با شنیدنشون سر ذوق اومدم، باور کنید خیلی کلی هم به قضیه نگاه کردم، اگر یکم در انتخاب خبر مثبت خیلی خیلی کوچک سخت گیری های کمتری به خرج می دادم، شاید خبرهای خوش خیلی بیشتری رو شامل می شد.

من درباره ی احساسات صحبت نمی کنم، در یک روز با شرایط عادی باور کنید خبرهای خوش زیادی می تونید پیدا کنید که با شنیدن و درک اون ها بتونید ادامه ی روز را با انرژی خیلی بیشتری برید جلو و متناسب با اون کارهاتون هم خیلی بهتر و موفق تر بره جلو، چرا گفتم شرایط عادی!؟ چون در شرایطی که ما خیلی ناراحت هستیم از نظر احساسی، همه ی حواس ما درگیر احساسات است و ذهن متمرکز شده به روی اسباب ناراحتی و یکم کار سخت تر میشه، نه این که نمیشه، باید احساسات را مدیریت کرد.

به نظرم شما هم همین الان یک کاغذ بردارید و روی اون بنویسید خبر خوش و شروع به یادداشت خبرهای خوشتون بکنید، باور کنید خیلی مزه میده، اینقدر که ما آدم ها روی اتفاقات منفیِ کوچک و خیلی کمِ زندگیمون تمرکز داریم اگر روی اتفاقات کوچک اما بسیار زیاد زندگیمون تمرکز کنیم زندگی بهتری خواهیم داشت، باور کنید تعداد اتفاقات مثبتی که می تونه توی زندگی ما بیافته خیلی بیشتر از اتفاقات منفی هست، چون ما دوست نداریم اتفاق منفی بیافته، ولی برای ساختن اتفاقات خوب همیشه در تلاش هستیم.

درآخر خیلی خوبه به این موضوع هم اشاره کنم که اساسا خبر خوش ساختنی است و دنبال اون زیاد نباشید، سعی کنید خبر خوش رو بخودتون بسازید، به مراتب لذت بخش تر خواهد بود، برای ساختن خبر خوش برنامه ریزی کمک خیلی خوبی می تونه بکنه، یعنی شما یک برنامه را به قسمت های کوچیک تقسیم می کنید، بعد با عمل به هر قسمت خیلی کوچیک، شما هم یک خبر خوش خواهید داشت، به همین سادگی و به همین خوشمزگی، زندگی شیرین تر خواهد بود وقتی شاهد این باشید که هر روز خبرهای خوش زیادی دارید.

۱۹مرداد

برای خودت احترام قائل شو

امروز قصد دارم درباره مطلب مهمی اظهار نظر کنم، اصلا از همین اظهار نظر کردن شروع می کنم، آیا شما جرأت اظهار نظر کردن دارید؟ حدودِ چهار سال پیش من یک پروژه دانش آموزی را طراحی کردم به اسم برهان، به معنی برنامه ریزی، رشد، هدایت و آموزش نوجوانان ایرانی، که این پروژه طوری طراحی شده بود تا طی چهار سال با پنجاه دانش آموز در حوزه های مختلف کارهایی انجام بدیم، تا فقط یک چیز را تقویت کنیم و اون «عزت نفس» بود، اعتقاد داشتیم اگر این مورد را بتونیم بالا ببریم، حل کردنِ بقیه مشکلات از عهده خودشون بر میاد، اولین دوره مخاطبین ما بیشتر دانش آموزانی بودند که در مدارس خاصِ شهر درس می خودند و خانواده هایی تحصیل کرده داشتند ولی شاید به جرأت بتونم بگم بیشترشون از عزت نفس پایینی برخوردار بودند.

یکی از مخاطبین ما روحیات لطیفی داشت، شعر می گفت، بعد رفته بود رشته تجربی، شاگرد متوسط به پایینی بود، هیچ کس علاقه ای به ارتباط با اون رو نداشت، خودش هم اصلا خودش رو باور نداشت، توی خونه آقا دکتر صداش می کردند و از آرزوهاش دکتر شدن بود، وقتی با هم صحبت می کردیم، گویی اصلا از خودش هیچ چیزی نداشت و قرار بود پدر و مادرش رو به آرزوهاشون برسونه، خودش زیر دست و پای اونا لِه شده بود، کارهایی می کرد که دیده بشه، تا مشکلاتش رو پشت اونا پنهان کنه، تا اینکه بالاخره یه روزی تصمیم گرفت عزت نفس داشته باشه، و تغییر رشته داد، رفت علوم انسانی، ابتدای کار مورد تمسخر همه قرار گرفت، حتی خانوادش بهش محل نمی زاشتن، تا اینکه آروم آروم شکوفا شد، توی آزمون های موسسات رتبه زیر ۱۰ میاورد و عکسش روی نشریات زده می شد، المپیاد ادبیات هم طلا گرفت، سربازی و کنکور و همه چیز براش حل شد، همه یه جور دیگه نگاهش می کردن.

یکی دیگه از بچه ها، علاقه ی بسیار شدیدی به کامپیوتر داشت، اصلا دل و روده ی سخت افزار و نرم افزار را در آورده بود، باور کنید همین الان هم که بچه ها دچار مشکلی میشن به اون زنگ می زنن، ولی ایشون تو خانواده ای بزرگ شده بود که همه دکتر بودند و راه سعادت فرزندشون رو در پزشک شدنش می دیدن و اینکه این بنده ی خدا فقط با دکتر شدن می تونست به موفقیت برسه و به مردم خدمت کنه، یادمه توی این چهار سال تحت شدید ترین فشارهای روحی و روانی محصور شده بود تا فقط و فقط درس بخونه تا فرزند دو تا دکتر خدای نکرده مهندس نشه و خدا راضی نباشه، بعد از کنکور، دکتر که نشد هیچ، به بدترین شکل ممکن افسرده هم شد، باور کنید بعضی از خانواده ها هنوز معنی و مفهوم کمک کردن و کنترل کردن و هدایت کردن رو نفهمیدن. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)