این هفته هر روز می‌رفتم سر کار و هیچ کاری برای انجام نداشتم، خیلی دیگه حوصله‌ام سر رفته بود، این شد که از بین کتاب‌ها این کتاب رو برداشتم که بخونم، تاکسی‌سواری نوشته‌ی سروش صحت، عمدا یادمه این کتاب رو خریدم دوست داشتم ببینم چطوری

وقتی رسیدم اصفهان حال خیلی داغونی داشتم، به شدت سرما‌خورده بودم. ولی یکی از بچه‌ها آخر شب پیام داد که فردا صبح میام دنبالت با هم بریم صبحونه بخوریم، بهش گفتم من مریضم ولی باز گفت من میام. صبح بیدار شدم دیدم خیلی زوده ولی