۱۴آبا
تئوری انتخاب

تئوری انتخاب

چندین بار خوندن این کتاب بهم پیشنهاد شده بود ولی هر بار که می‌خریدمش یکی سریع از من می‌گرفت و من هم از خوندنش صرف‌نظر می‌کردم تا اینکه مدتی قبل در حوزه‌ی کاری موضوعی پیش اومده بود که ارتباط ویژه‌ای با محتوای این کتاب داشت، تصمیم گرفتم سریع به کتاب‌فروشی برم و کتاب را تهیه کنم، بعد از خرید کتاب با حجم زیاد محتوای کتاب در حدود ۶۰۰ صفحه مواجه شدم، با خودم گفتم عمرا من این کتاب را تمام کنم، یک برنامه‌ریزی یک ماهه برای مطالعه‌ی کتاب کردم و شروع کردم به خوندن کتاب، محتوای کتاب اونقدر برای من جذاب بود که ظرف مدت کمتر از یک هفته کل کتاب را خوندم، البته این هم بگم که مثل اکثر کتاب‌های دیگه که در این حجم منتشر می‌شوند به نظرم لزومی به این همه توضیح برای درک بهتر مطلب نبود، یعنی میشد محتوای کتاب را کمتر هم کرد.

یکی از ویژگی‌های جالب این کتاب برای من این بود که به شدت روان‌شناسی کنترل بیرونی را نقد می‌کنه و ریشه‌ی مشکلات روحی و روانی انسان را در روابط بین‌فردی جست‌و‌جو می‌کنه، بخشی از کتاب که به تعریف مفهوم کلی رفتار پرداخته بود، رفتار انسان را به چهار مولفه‌ی عمل، فکر، احساس و فیزیولوژی تقسیم می‌کنه، که دو مولفه‌ی اول تحت کنترل فرد هست و دو مولفه‌ی بعدی در راستای دو مولفه‌ی اول به طور غیرمستقیم ایجاد میشه، وقتی مشغول عملی هستیم همواره فکر هم می‌کنیم و برعکس، چون دو مولفه‌ی اول همیشه همراه هم هستند غالبا از آن‌ها با واژه‌ی «انجام‌دادن» یاد می‌کنیم، همزمان با هر کاری که انجام می‌دهیم احساساتی را هم تجربه می‌کنیم، در کنار عمل، فکر و احساس همیشه قلب ما هم می‌زند، مغزمان کار می‌کند پس همیشه یک رفتار فیزیولوژیک هم وجود دارد.

همه آنچه از انسان از تولد تا مرگ سر می‌زند، یک رفتار است. چند سال پیش با رفتن که نمیشه اسمش را گذاشت، با غیب شدن یکی از دوستانی که در اون زمان احساس می‌کردم، صمیمی‌ترین دوستم هست، دچار حالت روحی بدی شده بودم، راستش هنوز هم درگیر هستم ولی نسبت به چند ماه اول قابل مقایسه هم نیست، وقتی بهش فکر می‌کنم خیلی دردآور هست برام، چون حتی نمی‌تونستم درست فکر کنم، تنها کاری که کرده بودم این بود که انتخاب کردم افسرده باشم، این را همون موقع هم می‌دونستم که خودم افسردگی کردن را انتخاب کردم، حالم هر روز بدتر میشد، اینقدر که مجبور شدم به چندین دکتر مراجعه کنم و حتی در موارد آخر دیگه دارو هم تجویز می‌کردن و من بعد از اینکه چند روز می‌خوردم، همشون رو می‌ریختم دور، چون می‌دونستم مشکل من با دارو حل نمیشه، چون خودم انتخاب کرده بودم.

یک سال و نیم از زندگیم در یکی از حساس‌ترین مقاطع زندگیم صرف انتخاب افسردگی کردن شد، کاری به این موضوع ندارم که هیچ وقت نمی‌بخشمش و هیچ وقت ثانیه به ثانیه‌ی اون روزها را فراموش نخواهم کرد، برای همین اصلا دوست ندارم حتی اتفاقی ببینمش دوباره، که صد البته این هم خودش انتخابی هست که احتمالا چند سال بعد از چنین انتخابی پشیمون میشم، بعد از اون انتخاب‌های بهتری کردم، تصمیم گرفتم تمام ارتباطاتم را بریزم دور، چارچوب جدیدی درست کردم، آدم‌های جدیدی را وارد زندگیم کردم، کارهای هیجان‌انگیزی طراحی کردم و شروع کردم به انجام دادن‌شون، حالم بهتر شد، حداقل امروز نسبت به سه سال پیش نود درصد حالم بهتر هست و این مابقی هم خودم انتخاب کردم که تمام نشود، شاید یکی از دلایل اینکه هنوز تموم نشده این باشه که متاسفانه همچنان از دور می‌بینمش و ازش خبر دارم، این هم شاید خودش انتخابی باشه که ناخودآگاه انجام دادم، بعد از خوندن این کتاب به شدت در حال بازنگری تصمیماتم هستم.

در کل «تئوری انتخاب» یکی از بهترین کتاب‌هایی هست که تاکنون خوندم، پیشنهاد می‌کنم حتما این کتاب را بخونید، بعد از خوندن این کتاب به رفتارها و انتخاب‌هایی که در گذشته داشتید کلی فکر می‌کنید و می‌فهمید چقدر در گذشته رفتارهای اشتباهی داشتید و می‌تونستید خیلی از مشکلاتی که مرتبط با آدم‌ها بوده را با ورود به دایره حل اختلاف حل کنید و از ایجاد مشکل هم برای خودتون و هم اطرافیانتون جلوگیری کنید، من همیشه روی انتخاب‌های زندگیم حساسیت زیادی به خرج میدم، به خصوص انتخاب‌هایی که مرتبط با آدم‌ها و محیط‌های زندگیم میشه، چند سالی هست که دارم تعامل کردن را یاد می‌گیرم و چیزهایی که تا حالا یاد گرفتم کاملا منطبق بر تئوری انتخاب هستند و این برای من خیلی جذاب بود، در کل بعد از خوندن کتاب با انتخاب این که آرامش داشته باشم، آرامش بیشتری را تجربه می‌کنم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)