برچسب: ابوالفضل فتاحی

۳۱ارد

انتخاب ها مهم هستند!

ما آدم ها از وقتی چشم به این دنیا باز می کنیم، شروع می کنیم به انتخاب کردن، اینقدر این انتخاب ها توی زندگی مهم هست که گاهی فکر می کنم خدا فرصت زندگی روی این سیاره خاکی رو برای مدتی بهمون داد تا انتخاب کنیم و خودمون بفهمیم اگر اون دنیا جای خوبی بهمون ندادن، به خاطر انتخاب های بد و اشتباهی بوده که کردیم، یه جورایی تو این دنیا فکر می کنم قراره با انتخاب هایی که می کنیم لیاقت خودمون رو به خدا نشون بدیم، انتخاب های ما توی همین دنیا هم سرنوشت ما را می سازند و یک جورایی آینده ما حاصل انتخاب هایی است که در گذشته و امروز کردیم، ما در هر لحظه هر کسی هستیم حاصل انتخاب هایی هستیم که در گذشته کردیم. ادامه مطلب »

۹اسف

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود. ادامه مطلب »

۳آبا

خانه واده

واده یعنی اصل، مبنا، پایه و شالوده چیزی، خانه هم که یعنی جایی که آدم توش سکنی می کنه، حالا خانواده به نظرم میشه شالوده و اصل زندگی، معنی فوق العاده ای داره به نظرم، یه جورایی میشه خانه اصلی یا حتی پی خانه تعریف اش کرد، هر جوری که تعریف اش کنید چیزی در میاد که راحت نمی تونید معنی و تفسیرش کنید، خانواده به نظر من مجموع پدر، مادر، خواهر و برادر نیست، دارای مفهومی خیلی عمیق تر از این افراد هست، درسته که خانواده با وجود این افراد هست که معنی پیدا می کنه ولی دارای مفهومی عمیق تر از این حرف هاست، تو این مطلب فقط دوست دارم درباره چیزهایی که توی این چند روز پیرامون مفهوم خانواده بهش رسیدم بنویسم. ادامه مطلب »

۲۱فرو

۵۰ روز گذشت،…

فروردین همیشه برای من ماه چالش هاست، همه چیز یهویی به هم میریزه، عادت کردم، ولی خدا رو شکر امسال خیلی بهتر از سال های پیش بود، البته تا ۱۷ فروردین وضعیت در بعضی از سرفصل ها نگران کننده بود، ولی از دوشنبه باز به برنامه برگشتم و خیلی چیزها رو تغییر دادم، حتی موفق شدم یک سری از برنامه های عقب افتاده از اسفند هم تمام کنم، البته هنوز جبران عقب افتادگی های فروردین مونده ولی در حوزه کاری نتایج فوق العاده ای داشتم، که به نظرم باعث امیدواری بود. ادامه مطلب »

۲۹اسف

۲۹ روز گذشت،…

ماه اسفند ماه خیلی خوبی بود، تمام تلاش خودم رو کردم تا بتونم تمام برنامه ها را تمام کنم ولی نشد، دلیل اصلی اون علاوه بر تنبلی باز هم برنامه ریزی روی آدم هایی بود که تعهدی ندارند، برای همین سه هفته اول همه چیز فوق العاده بود ولی هفته آخر در بعضی از برنامه ها مشکلات جدی به وجود آمد که همونجا متوقف شدند، باور کنید تمام اتفاقات قابل کنترل بود و بزرگترین مشکل خود من بودم و کسی به جز خودم مقصر نبود و کسی را هم به جز خودم سرزنش نمی کنم. ادامه مطلب »

۲۵اسف

من کوله پشتی ام را برداشتم، بریم

برگردیم عقب، یکم بیشتر، یکم دیگه، خوبه، اول فرودین ۱۳۹۳، یک شروع خوب با چشم اندازی فوق العاده برای سال پیش رو، همه چیز آماده و محیا بود، پانزده روز ابتدای سال هم عمکرد نسبتا خوبی داشتم، مشکلات روند طبیعی و آرومی به خودشون گرفته بودند و من به چیزی به جز جلو رفتن فکر نمی کردم تا اینکه شانزدهم فروردین همه چیز تغییر کرد، همیشه از انسان هایی که مثل گاو توی زندگیم پیداشون میشه و همه چیز رو به هم می ریزند بدم می آمد، چه برسه آدم هایی که تمام معادلات را به هم می ریزند. ادامه مطلب »

۲۸دی

سلام دنیای دیوونگی

جمعه که داشتم شماره جدید رادیو رادونه رو گوش می کردم (صرف نظر از اینکه خودم ضبط کردم)، یه تکلیفی به عنوان مشق داده بود که تا هفته دیگه انجامش بدیم، منم که مثل این بچه های درس خون، شاگرد زرنگی هستم و تا از مدرسه میومدم اول مشق هام رو می نوشتم، تصمیم گرفتم امروز تکلیف رادونه ایه خودم رو انجام بدم و یک مطلب بنویسم و منتشر کنم و در اون سلامی کنم به دنیای دیوونگی، تا سرآغازی باشه برای یک سفر هیجان انگیز و پر از دیوونه بازی هایی که دنیا را تغییر خواهد داد. ادامه مطلب »

۱۰مهر

خودت رو کشف کن

همسایه شازده کوچولو – قسمت ششم

امروز هم خوشحال بودم هم ناراحت، خوشحال بودم چون بازم پنج شنبه شده بود و من می تونستم به سیاره ام تو کهکشان مافارون سفر کنم و ناراحت بودم چون باز هم داشتم غمگین می رفتم ولی خوشبختانه خوشحال برگشتم، خیلی عجیب بود، چون با بدترین شرایط ممکن رفتم، به هیچ چیز فکر نمی کردم و مستقیم رفتم به سیاره شازده کوچولو، یکم دیر رفتم برای همین شازده کوچولو، دو تا دستاش زیر چونه اش بود و زل زده بود به اون آتش فشان خاموشه تا من برسم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه