گالری گردی با مسعود
امروز مسعود گفت میای بریم بیرون؟ گفتم کجا؟ گفت گالری گردی کنیم، گپ بزنیم و …، گالری گردی رو دوست دارم. چشمم چیزهای جالبی رو میبینه هر چند نمیتونه بخرشون (لبخند). خلاصه بعد از گالری گردی رفتیم نشستیم گوشهی یک کافه و شروع کردیم به گپ زدن. از اخلاقهای گند هم صحبت کردیم تا ایدهها و رویاهایی که برای آیندهمون داشتیم. واقعا نه من میدونم دقیقا میخوام در آینده چه کار کنم، نه مسعود، هر دو هم داریم به آستانهی چهل سالگی نزدیک میشیم. واقعا زندگی رخداد عجیبیه، فکرش هم نمیکردم به این زودی چهل سالگی خودم رو ببینم. جالب اینه وقتی بچه بودم همیشه هر چی تو ذهنم سنم رو میرفتم جلو و رویاپردازی میکردم، به چهل سالگی نمیرسیدم و به تمام رویاهام رسیده بودم. الان در آستانهی چهلسالگی واقعا تجربیات منحصر به فردی دارم و از زندگیم راضی هستم ولی شبیه رویاهام نیستم. اگر عمری باشه بریم ببینیم دههی چهل تا پنجاه رو چه میکنیم.