گزارش هفته‌ی دهم از چالش دوازده

دیگه باید برای خداحافظی با تابستون خودمون رو آماده کنیم، موندم بچه بودم از چیه این تابستون لعنتی خوشم میومد، هوای داغ، اصلا هیچ چیزیش خوب نیست به نظرم، بهار مشکلش چی بود؟ بگذریم، این هفته رو به سردرگمی گذروندم ولی خوب بود، چون هم تو بلاگم نوشتم، هم فیلم خوب دیدم، هم وقت بیشتری با لیلی و خانواده سپری کردم، حتی بردمش دوباره تئاتر، بیشتر از همیشه فکر کردم، به چیزهایی که در حالت عادی بهشون فکر نمی‌کنم. قسمت جالب تفکراتم این بود که دوستان و نزدیکان زیادی دارم که در حالت عادی می‌زنن روی شونه‌ام و میگن ما کنارت هستیم، نگران نباش و …، ولی دقیقا زمانیکه باید بین من و یکی دیگه انتخاب کنن، میرن تو زمین یکی دیگه بازی می‌کنن و زمانیکه میگم چرا؟ میگن حالا مگه چی شده؟ تو کوری درست نمی‌بینی! خودتم بودی همین کار رو می‌کردی و هزار جور توجیه تهوع‌آور دیگه که ترجیح میدم طرف سکوت کنه تا به حرف زدن ادامه بده. ولی با یک چیزی خیلی حال می‌کنم، هر وقت تو زندگیم میگم من هستم، آخرین نفری هستم که میزنم زیر میز، امیدوارم همیشه این شکلی بمونم، با وجودیکه برام خیلی ضرر داره ولی دوستش دارم، به نظرم درستش همینه! الان منتظرم ببینم سوپرایز بعدی خدا برام چیه، واقعا بی‌صبرانه منتظرم.

نوشتن یک دیدگاه