گزارش هفته‌ی پنجم از چالش دوازده

یک هفته‌ی دیگه هم گذشت، همچنان اینترنت وصل نیست، کاری که نمیشه از پیش برد، اتفاقات پیچیده‌ای هم در اطراف‌مون در حال افتادن هست، دیگه بعضی چیزها از سایه گذشته، مثل آخر فیلم‌ها شده، سکوت عجیبی کل دنیا رو گرفته، واقعا نمی‌دونم چطوری قدرت دست دیوانگان افتاده، واقعا ما دهه شصتی‌ها چه چیزهایی که در این دنیا ندیدیم. اگر زنده بمونیم، خاطره‌های خیلی زیادی برای تعریف کردن داریم. خدا به خیر بگذرونه، کاری از دست ما بر نمیاد. حتی به نظرم تاثیری هم در آینده نداریم. سعی می‌کنم در لحظه زندگی کنم، کارهای روتینی اگر بتونم انجام بدم، مثل نوشتن، زبان خوندن، فیلم دیدن بی‌هدف، همه چیز در بی‌هدفی پیش می‌روند، نمی‌دونم گاهی حتی در لحظه هم نمیشه زندگی کرد، گاهی دوستی، آشنایی، هم اتاقی، کسی تلنگری می‌زنه و باز تو سرشار از اضطراب میشی، بیشتر از هر چیزی به نسل آینده فکر می‌کنم، به سرنوشت پر از ابهامی که دارند، فقط میشه دعا کرد، اگر دعا اثری هم داشته باشه.

نوشتن یک دیدگاه