برنامه‌ریزی تو ایران واقعا بی‌معنا‌ترین کاری هست که میشه کرد، چون اصلا شرایط چند دقیقه بعد‌مون رو نمی‌دونیم، این روزها که دیگه بدتر، بعد از اتفاقات تلخ دی ماه، حالا درگیر سایه‌ی شوم جنگ هستیم. شب می‌خوابیم نمی‌دونیم صبح وضعیت چطوریه، وقتی میریم سر کار،

یک هفته‌ی دیگه هم گذشت، همچنان اینترنت وصل نیست، کاری که نمیشه از پیش برد، اتفاقات پیچیده‌ای هم در اطراف‌مون در حال افتادن هست، دیگه بعضی چیزها از سایه گذشته، مثل آخر فیلم‌ها شده، سکوت عجیبی کل دنیا رو گرفته، واقعا نمی‌دونم چطوری قدرت دست

عجب هفته‌ای بود کاپیتان، سرشار از ترس و ابهام. در کل هفته اینترنت طوری قطع بود که حتی امتحانات دانشگاه به صورت مجازی هم برگزار نشد. از اون بدتر هیچ خبری از هیچ جایی نداشتیم. بی‌خبری و ابهام واقعا در این عصر ترسناکه، آدم رو

هفته‌ی سوم هم گذشت، به جز مطالعه‌ی زبان و خوندن کتاب و نوشتن روزانه در اینجا و دیدن فیلم، در مراسم تشییع پسر عمه‌ی دلبر هم شرکت کردیم، کسی که قرار بود مثلا فردا ببینیمش و دیگه این فردا هیچ وقت از راه نرسید، زندگی

هفته‌ی دوم زمستان دو قسمت داشت، قسمت شیرین، که تونستم یک کتاب خوب بخونم، هر روز در بلاگم بنویسم، فیلم خوب دیدم، هر روز زبان خوندم حتی بیشتر از چیزی که توقع داشتم، پنج روز ورزش کردم و رفتم باشگاه، با یکی از دوستانم قرار

خیلی زود زمستون شد و هفته‌ی اولش هم گذشت. خیلی خوشحالم چون هفته‌ی اول رو عالی سپری کردم، میشه گفت اولین هفته‌ای بود در کل سال که به تمام اهداف از پیش‌ تعیین شده خودم رسیدم. یک فیلم خوب دیدم، هر روز در بلاگم نوشتم،