گزارش هفتهی ششم از چالش دوازده
برنامهریزی تو ایران واقعا بیمعناترین کاری هست که میشه کرد، چون اصلا شرایط چند دقیقه بعدمون رو نمیدونیم، این روزها که دیگه بدتر، بعد از اتفاقات تلخ دی ماه، حالا درگیر سایهی شوم جنگ هستیم. شب میخوابیم نمیدونیم صبح وضعیت چطوریه، وقتی میریم سر کار، هر روز یک چیزی قطع هست، این نشون میده دوستان همچنان اصرار بر ادامهی حماقت خودشون دارن. ما چه کار میکنیم؟ یا تصمیم میگیریم چند روزی به دور از هر چیزی استراحت کنیم که نمیشه، یا همینطوری یک سری کار بکنیم که زندگیمون از بیمعنایی در بیاد، دلیلی برای بیدار شدن از خواب در اصل میسازیم، از فیلم دیدن و نوشتن در اینجا بگیر، تا گپوگفت با دوستان، سر زدن به خانواده، حل کردن مشکلات خونه و … حتی این هفته فرصت نشد وقت درستی برای لیلی بزارم، البته بردمش پیش پدربزرگ و مادربزرگش و کلی با خواهرزادهام بازی کردن ولی خب شاید زندگی همین باشه و ما انتظار زیادی ازش داریم، نمیدونم. شش هفته از زمستون گذشت و من فکر میکردم چه کارها که نمیکنم و نشد که بشه.