برچسب: دوست داشتن

۹فروردین
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوست‌داران را چه شد

امروز با خودم گفتم بد نیست سری به شماره‌های گوشیم بزنم، اونقدر تعداد شماره‌ها زیاد بود که چند ساعت زمان برد، بعضی از اسم‌ها را سریع رد می‌شدم و بعضی را دقایقی تأمل می‌کردم و خاطراتم را باهاشون مرور می‌کردم. خیلی جالب بود، گاهی بین دوستانم آدم‌هایی پیدا می‌شدن که فکر می‌کردم می‌تونم برای همیشه روشون حساب کنم ولی زمان بهم چیز دیگه‌ای را ثابت کرده بود و آدم‌هایی که راستش هیچ حسابی روشون نکرده بودم و در سخت‌ترین شرایط زندگیم اومده بودن بالای سرم و دستشون رو گذاشته بودن روی شونه‌ام و بهم گفتن نگران چیزی نباش ما پشتت هستیم. از این لحظات سخت کم نداشتم توی زندگیم و بدون شک در زندگی همه‌ی ما کلی از این لحظات سخت میشه پیدا کرد، مهم اینه چند تا از این آدم‌ها در زندگی‌مون داریم که در لحظات سخت حمایت‌مون کنن.

ادامه مطلب »
۸شهریور
نامه‌ای به ویل دورانت

نامه‌ای به ویل دورانت

متن نامه‌ی ویل دورانت را می‌توانید از اینجا بخوانید

متن نامه‌ی ویل دورانت را می‌توانید از اینجا بخوانید

… گرامی

آیا لحظه‌ای دست از کارتان می‌کشید و با من وارد بازی فلسفه می‌شوید؟ من تلاش می‌کنم با پرسشی روبرو شوم که نسل ما، شاید بیش از هر نسل دیگر، گویی همیشه آماده‌ مطرح کردن آن بود و هیچ وقت نتوانست به آن جواب دهد، این پرسش که معنی یا ارزش زندگی انسان چیست؟ بنابراین، با این پرسش، بیشتر، نظریه‌پردازها، از اخناتون و لائوتسه گرفته تا برگسون و اسپنسر، سر و کار داشته‌اند، نتیجه هم نوعی خودکشی عقلی بود: اندیشه، با نفس شرح و بسطش، گویی اهمیت زندگی را از بین برده است. رشد و گسترش معرفت، که برای آن این همه آرمان‌گرا و اصطلاح‌طلب دست به دعا می‌شدند، به سرخوردگی‌ای ختم شد که روح نسل ما را تقریبا درهم شکسته است.

ستاره‌شناسان به ما گفته‌اند که کار و بار آدمی فقط لحظه‌ای ناچیز در خط سیر یک ستاره است، جغرافیدان‌ها به ما گفته‌اند که تمدن چیزی نیست مگر دوره‌ای کوتاه و ناپایدار میان عصر یخبندان و زمان حال، زیست‌شناسان به ما گفته‌اند که همه زندگی جنگ و جدال است و تنازع بقایی میان افراد، گروه‌ها، ملت‌ها، هم پیمان‌ها، و انواع مورخان به ما گفته‌اند که پیشرفت، پنداری است که شکوه و افتخار آن به انحطاطی گریزناپذیر ختم می‌شود، و روان‌شناسان به ما گفته‌اند که اراده و خویشتن، ابزاری ناتوان برآمده از وراثت و محیط هستند، و روح فسادناپذیر هم چیزی نیست مگر التهاب گذرای مغز.

انقلاب صنعتی خانه را نابود کرد، و کشف داروهای ضد آبستنی، خانواده، کهنسالان، اخلاق و شاید به واسطه بی‌ثمری هوش، نسل‌ها را نابود می‌کند. عشق، به تراکم جسمانی تجزیه و تحلیل می‌شود، و ازدواج هم به یک آسایش روانی موقت تبدیل می‌شود که فقط کمی بالاتر از بی‌قیدوبندی جنسی است. دموکراسی به چنان فسادی دچار شده که فقط خدا می‌داند، و رویاهای جوانی‌مان در مورد آرمانشهر سوسیالیستی، با این حرص و سیری‌ناپذیری که در آدم‌ها می‌بینیم، هر روز بیشتر رنگ می‌بازد، هر اختراعی قدرتمندان را قوی‌تر می‌کند و ضعیفان را ضعیف‌تر، هر روال ماشینی، جای انسان‌ها را می‌گیرد و به ترس و وحشت از جنگ دامن می‌زند. خدا، که روزگاری تسلی خاطر زندگی‌های مختصرمان بود و پناهگاه ما در رنج‌ها و مصائب‌مان، ظاهرا از صحنه ناپدید شده است، هیچ تلسکوپی، هیچ میکروسکوپی، او را کشف نمی‌کند. زندگی، در آن چشم‌انداز فراگیری که فلسفه است، تکثیر نامنظم حشرات انسانی بر روی زمین است، سودایی سیاره‌ای که باید زود چاره‌ای برایش اندیشید، هیچ چیز جز شکست و مرگ، یقینی نیست، خوابی که انگار بیداری در پی ندارد.

ناگزیر به این نتیجه می‌رسیم که بزرگ‌ترین اشتباه در تاریخ بشر، کشف حقیقت بود. کشف حقیقت، ما را آزاد نکرد مگر از پندارهایی که تسلی‌مان می‌دادند و از قید‌هایی که ما را حفظ می‌کردند. کشف حقیقت ما را خوشبخت نکرد، چون حقیقت زیبا نیست و شایستگی آن را ندارد که با این همه شور و اشتیاق دنبال شود. حالا که به آن نگاه می‌کنیم حیرت می‌کنیم که چرا اینقدر برای یافتنش بی‌تاب بوده‌ایم چون هر دلیلی برای وجود داشتن را از ما گرفته‌ است به جز لذت‌های لحظه‌ای و امید ناچیز فردا را.

این، وضعیتی است که علم و فلسفه برای ما به وجود آورده‌اند، من، که سال‌های بسیار عاشق فلسفه بودم، حالا به خود زندگی برمی‌گردم و از شما، به عنوان کسی که هم زندگی کرده و هم اندیشیده، می‌خواهم کمکم کنید بفهمم. شاید نظر کسانی که زندگی کرده‌اند با نظر کسانی که فقط اندیشیده‌اند فرق داشته باشد. خواهش می‌کنم لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص بدهید و به من بگویید زندگی برای شما چه معنایی دارد، چه چیزی باعث می‌شود نا‌امید نشوید و همچنان ادامه دهید، دین چه کمکی اگر هست به شما می‌کند، سرچشمه‌های الهام و انرژی شما چیست، هدف یا انگیزه‌ کار و تلاشتان چیست، تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا پیدا می‌کنید و دست آخر، گنجتان در کجا نهفته است؟

به اختصار بنویسید اگر الزامی در کار است، طولانی بنویسید اگر میسر است، چون هر کلمه‌ای از شما برای من گرانبهاست.

ارادتمند‌شما

ویل‌دورانت

آقای دورانت عزیز

نامه‌ی شما را زمانی خوندم که سال‌های زیادی از نبودن شما می‌گذرد ولی همچنان سوال‌هایی که آن زمان ذهنتان را مشغول کرده بود، همچنان برای نسل ما نیز جای سوال هست برای همین تصمیم گرفتم من هم جوابی برای نامه‌ی شما بنویسم تا حداقل با این کار خودم را مجبور کنم برای لحظاتی هم که شده به این سوالات کمی بیشتر فکر کنم.

وقتی به گذشته‌ی خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم جزء کسانی نبودم که فقط اندیشیده باشم، من بیشتر زندگیم را سعی کردم زندگی کنم، شاید بدون هیچ دلیل و حتی بدون هیچ مقصد مشخصی برای رسیدن، طی چند سال گذشته که در حال عبور از دوره‌ی جوانی بودم بیشتر فرصت داشتم فکر کنم، به این که واقعا من چه کسی هستم! اینجا چه کار می‌کنم؟ این سوالات ذهنم را خیلی آشفته می‌کرد، روزها در خیابان‌های شلوغ و پر سر و صدای شهر قدم می‌زدم و فکر می‌کردم و شب‌ها بدون هیچ نتیجه‌ای به رختخواب می‌رفتم و اینقدر ذهنم آشفته بود که بارها از خواب می‌پریدم، دوباره فکر می کردم و سعی می کردم خودم رو آروم کنم و دوباره می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم. ادامه مطلب »

۱۶خرداد
سه شنبه‌ها با موری

سه شنبه‌ها با موری

این کتاب رو از نمایشگاه کتاب خریدم، وقتی که داشتم سر به سر یکی از نویسنده‌ها میذاشتم، اتفاق خیلی جذابی بود برای من، وقتی بهم پیشنهاد داد این کتاب رو بخرم هیچ حسی نسبت بهش نداشتم، شاید چون از کتاب‌هایی که بهم پیشنهاد میشه اصولا لذت نمی‌برم ولی این یکی بی‌نظیر بود، از اون کتاب‌هایی که دوست نداری تمومش کنی، دوست داری باهاش زندگی کنی، کتابی که میشه هر از چند گاهی برش داشت، ورقش زد، پای درس‌های استادش نشست و … دوست ندارم درباره‌ی موضوع کتاب حرفی بزنم، چون به نظرم این کتاب رو فقط باید خوند، باید باهاش زندگی کرد، فقط چند خطی از کتاب که خیلی روی من تاثیر گذاشت رو می‌نویسم.

«آهی کشید و گفت: ما نوعی شستشوی مغزی در کشور خود داریم. می‌دانی چگونه مردم را شستشوی مغزی می‌دهند؟ چیزی را مرتب تکرار می‌کنند. این کاری است که ما در کشور خود می‌کنیم. صاحب ثروت شدن خوب است، پول بیشتر خوب است، املاک بیشتر خوب است، سودپرستی بیشتر خوب است، بیشتر خوب است، بیشتر خوب است. ما تکرارش می‌کنیم و اجازه می‌دهیم که برایمان تکرار کنند و این آنقدر تکرار می‌شود تا این که دیگر هیچ‌کس زحمت فکری غیر از آن را به خود ندهد. آدم‌های متوسط آنقدر با این افکار گیج می‌شوند، که دیگر هیچی نمی‌فهمند که واقعا چه چیزی مهم است. من در زندگیم هر کجا رفتم، به مردمی برخوردم که برای چیز جدیدی حرص می‌زدند. حرص داشتن جدید‌ترین وسیله سرگرمی، و بعد درباره‌اش صحبت هم می‌کردند: حدس بزن چه خریده‌ام؟ حدس بزن!»

«خود را وقف دوست داشتن دیگران کن، خود را وقف اجتماع پیرامونت کن و خود را وقف ایجاد چیزی کن که به زندگی‌ات مفهوم و معنا ببخشد، با نیشخند اضافه کرد، متوجه هستی که در این جا هیچ صحبتی از حقوق و دستمزد در میان نیست!»

«میچ، اگر قصد تو خودمانی برای آدم‌های سطح بالاست، آن را فراموش کن. آن‌ها در هر صورت تو را تحقیر خواهند کرد و اگر برای آدم‌های سطح پایین است، باز هم فراموشش کن، آن‌ها فقط به تو غبطه خواهند خورد، موقعیت اجتماعی تو را به جایی نمی‌رساند. فقط داشتن قلبی مهربان به تو اجازه می‌دهد که در موقعیتی برابر میان همه آدم‌ها جایی به دست آوری.»

«موری گفت: بخشی از مسئله این است که همه عجله دارند، مردم در زندگی خود معنایی نیافته‌اند، به همین جهت، تمام مدت به دنبال آن می‌دوند، به فکر اتومبیل بعدی، خانه بعدی یا شغل بعدی هستند. بعد در می‌یابند که این‌ها هم پوچ است و باز همچنان به دویدن ادامه می‌دهند»

این کتاب نوشته میچ البوم یکی از شاگردان موری هست که لیلی نوربخش ترجمه‌اش کرده و انتشارات تالیا هم چاپش کرده، این کتاب از اون کتاب هایی هست که به نظرم آدم باید قبل از مرگش حتما بخونش.

قفسه‌ی‌کتاب‌های‌من

۱۷دی
برف، زمستون

هنوزم یادمه، فقط دیگه مهم نیست.

هنوزم یادمه، همون شب های برفی که همه توی خونه هاشون کنار بخاری نشسته بودن و داشتن از تماشای تلویزیون لذت می بردن، گوشی رو بر می داشت و به اولین اسم دفترچه تلفنش زنگ می زد و می گفت چقدر دلش می خواد زیر برف قدم بزنه، می دونست هیچ وقت نه نمی شنوه، چند دقیقه بعد جلوی در منتظرش بود تا بیاد پایین، اولین رد پاها روی فرش سفیدی که آسمون پهن می کرد اون شب ها برای اون دو تا بود، هیچ کس توی خیابون ها نبود، نگاهشون به زیر پاشون بود، به رد پایی که به جا می ذاشتن، حتی گاهی بر می گشتن و به نقاشی خودشون روی برف ها نگاه می کردن و می خندیدن و خوشحال از اینکه اون شب رو از دست ندادن. ادامه مطلب »

۱۱آبان
بچه های کار

لُپ لُپی که خدا سفارش داده بود!

من علاقه خاصی به گرفتن فال حافظ دارم به خصوص توی خیابون از بچه هایی که فال می فروشن، همیشه هم بهشون میگم خودشون یکی بهم بدن، اینقدر جالب فال ها رو ورق می زنن تا یه چیز خوبی نصیبم کنن، که دیگه دلم نمیاد بعد از خوندن فال بندازمش دور، همیشه نگهشون می دارم، هر فالی که از هر بچه ای گرفتم انگار داستان خریدم، فرصت داشته باشم می شینم کنارشون و مدتی باهاشون هم صحبت میشم، از رویاهایی که ندارن می شنوم، از زندگی شون و از چیزهایی که در روز تو ذهنشون می گذره، واقعا شنیدنی هست، اکثرا خیلی با ادب هستن و از هم صحبتی باهاشون خیلی لذت می برم. مثلا همین چند شب پیش با سینا آشنا شدم، فقط ده سالش بود و با داداشش که دوازده سالش بود بعد از مدرسه از شهریار میان تهران و فال می فروشن، اینقدر فالی که داد دستم شرح حال اون لحظه ی من بود که نشستم کنارش و شروع کردیم به حرف زدن، همیشه این بچه ها برام یک دغدغه بودن ولی هیچ وقت هیچ کاری به ذهنم نرسید که شاید بتونم براشون بکنم، بیشترین چیزی هم که خیلی آزارم میده اینه که وقتی ازشون درباره آینده سوال می پرسم هیچ جوابی براش ندارن و حتی چیزی هم نمی خوان، حس بد و عجیبی هست، شاید هم دوست ندارن درباره رویاهاشون با کسی حرف بزنن، نمی دونم. ادامه مطلب »

۱۳شهریور

به خودمون فرصت بدیم

چند روزی بود که یکی از شرکت کننده های استارتاپ ویکند که الان یادم نیست در کدوم رویداد دیده بودمش، اسرار داشت تا همدیگر را از نزدیک دوباره ببینیم و می گفت مشکل جدی براشون پیش اومده و نیاز به کمک دارند، من هم واقعا حال و حوصله نداشتم و بهش گفتم طرح رو برام بفرست تا بخونم و بگو مشکل چیه اگر کاری از دستم بر اومد بهتون میگم، تا امروز که باز پیگیر شدند و من هم با یکی از دوستان قرار ملاقاتی گذاشته بودم، به دوستم گفتم میای بریم با چند نفر صحبت کنیم، اون هم گفت باشه و من قبول کردم و در کافه ای قرار گذاشتیم، خیلی وقت بود کافه نرفته بودم، کافه شیک و قشنگی بود و دکوراسیون شیکی داشت. ادامه مطلب »

۶فروردین

خدا بیا بشینیم حرف بزنیم

سلام خدا، این هفته در چه حالی، ببخشید کمتر وقت شد حال و احوالت رو بپرسم، آخه می دونی که عید نوروز بود و این حرف ها، البته من فرار کردم، راستش حوصله ام نکشید با وجودیکه گفتی صله رحم خیلی خوب هست و این حرف ها ولی من حوصله اش رو نداشتم،  البته به نظر من دید و بازدید خیلی هم خوب هست ولی آخه چه لزومی داره آدم هایی را که در طول سال دوست نداشتم ببینمشون در طول دو هفته برم ببینم، اون هم دو بار، بیخیال بیا از این مسئله عبور کنیم. ادامه مطلب »

۱۸اسفند

دوست داشتن مادر

چند وقت پیش که داشتم برنامه های سال ۹۴ را آماده می کردم به این فکر افتادم که چرا به همه چیز فکر می کنم و براشون وقت و هزینه می کنم ولی برای عزیزترین کسی که توی این دنیا دارم یعنی مادر برنامه ای ندارم، برای همین به جای یک برنامه، یک سرفصل برنامه ای را به خانواده اختصاص دادم، تا بتونم برنامه هایی را برای قدردانی هر چند ناچیز، چون هیچ چیزی جای زحمات مادر را نخواهد گرفت و حتی برای قدردانی از پدر و با هم بودن و حتی یادگیری مهارت های زندگی برای تعاملات هر چه بهتر با خانواده طراحی و اجرا کنم. ادامه مطلب »

۱۰اسفند

با هدیه دادن خودتون رو ماندگار کنید

هدیه را همه دادند، همه هم گرفتند، اصلا بین ما ایرانی ها هدیه دادن یک سنت خوب محسوب میشه، شما یقینا کسی رو نمی تونید پیدا کنید که از هدیه گرفتن خوشش نیاد، البته من دیدم بعضی ها از هدیه دادن خوششون نمیاد، که اونم بستگی به طرفش داره شاید، در کل هدیه خیلی چیز عجیبی هست، یه جورایی هم مهم نیست هدیه چی می تونه باشه و هم مهم هست، بستگی داره چطوری به قضیه نگاه کنی، و صد البته به هدف و انگیزه شما برای دادن هدیه هم خیلی بستگی دارد. ادامه مطلب »

۲۸دی

سلام دنیای دیوونگی

جمعه که داشتم شماره جدید رادیو رادونه رو گوش می کردم (صرف نظر از اینکه خودم ضبط کردم)، یه تکلیفی به عنوان مشق داده بود که تا هفته دیگه انجامش بدیم، منم که مثل این بچه های درس خون، شاگرد زرنگی هستم و تا از مدرسه میومدم اول مشق هام رو می نوشتم، تصمیم گرفتم امروز تکلیف رادونه ایه خودم رو انجام بدم و یک مطلب بنویسم و منتشر کنم و در اون سلامی کنم به دنیای دیوونگی، تا سرآغازی باشه برای یک سفر هیجان انگیز و پر از دیوونه بازی هایی که دنیا را تغییر خواهد داد. ادامه مطلب »

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)