برچسب: زمستون

۱۷دی
برف، زمستون

هنوزم یادمه، فقط دیگه مهم نیست.

هنوزم یادمه، همون شب های برفی که همه توی خونه هاشون کنار بخاری نشسته بودن و داشتن از تماشای تلویزیون لذت می بردن، گوشی رو بر می داشت و به اولین اسم دفترچه تلفنش زنگ می زد و می گفت چقدر دلش می خواد زیر برف قدم بزنه، می دونست هیچ وقت نه نمی شنوه، چند دقیقه بعد جلوی در منتظرش بود تا بیاد پایین، اولین رد پاها روی فرش سفیدی که آسمون پهن می کرد اون شب ها برای اون دو تا بود، هیچ کس توی خیابون ها نبود، نگاهشون به زیر پاشون بود، به رد پایی که به جا می ذاشتن، حتی گاهی بر می گشتن و به نقاشی خودشون روی برف ها نگاه می کردن و می خندیدن و خوشحال از اینکه اون شب رو از دست ندادن. ادامه مطلب »

۵دی

پاشو صبح شده!

دیشب بعد از مدت ها حبیب اومد به بخوابم، خیلی خسته بود، بهش گفتم مگه رفتی اونور راحت نشدی؟ گفت ای بابا، یه چیزایی برای خودت شنیدی، راحت کجا بود، مگه شما میزارید آدم راحت باشه؟ گفتم حبیب حال و حوصله ی شوخی ندارم، حالم خوب نیست، گفت می دونم، گفتم از کجا می دونی؟ گفت به توچه، گفتم حبیب تو هنوز آدم نشدی؟ گفت چت هست حالا؟ گفتم هیچی بابا، جمشید یهویی ول کرد و رفت، من موندم و خط موزاییک، تنهای تنها، گفت جمشید که از این کارا بلد نبود، گفتم می دونم ولی رفته دیگه، گفت حالا کی رفته! گفتم پاییز امسال، یه آهی کشید و گفت وای از این پاییز، چرا همه رفته بودناشون رو میزارن واسه پاییز؟ ادامه مطلب »

۵دی

نارنجی بزن رها کن این حرف ها رو

جمعه ها به خودیه خود دلگیر هست، حالا نبودن دلبر و یار هم بهش اضافه کنید، چه شود، گاهی دلتون می خواد با سر برید تو دیوار، نه به خاطر نبودن دلبر و یار، به خاطر اینکه سرتون خیلی درد می کنه، نمی دونم سرما خوردم، نارنجی زیاد خوردم، چی خوردم که اینقدر سرم درد می کنه، به هر حال چشم هام کمی می سوزه، دوست ندارم خونه بمونم، شال و کلاه می کنم تا برم کافه، یکم تنهایی بشینم و یاد روزهای خوش زندگیم بیافتم، شال و کلاه رو فقط به خاطر سرمای استخوان شکن این شهر می پوشم، ولی از برف و سپیدی خبری نیست، اینم شد زمستون آخه؟ رفتم نشستم توی سالار، بی قراری می کرد، روشن نمی شد، ازش خواهش کردم تو دیگه اذیتم نکن، دمش گرم قبول کرد و به هر زحمتی بود خودش رو روشن کرد و رفتیم به سمت کافه. ادامه مطلب »

۱۵فرو

بالاخره زمین گرده یا تخته؟

پسرک باهوش- قسمت پنجم

روزها و هفته ها پشت سر هم با سرعت اسب رفتند، سفیدی کوه ها، نمه نمه آب شدن و ریختن پای درخت ها، زمین هم دیگه سرمای چند هفته پیش رو نداره، گرم شده و داره با گرماش درختارو صدا می کنه، بلکه از خواب ناز زمستونی بیدار بشن، بعضی از درخت های سحرخیز نتونستن تحمل کنن تا بهار بیاد، هم سبز شدن، هم شکوفه زدن، وای که چقدر این درخت ها و قیافه شون رو دوست دارم.

هنوز دو سه روزی مونده تا سال تحویل بشه و وارد اون یکی سال بشیم، امروز با پسرک باهوش قرار مدار گذاشتیم بریم کوه، دارم حاضر میشم که برم ولی این جورابامو پیدا نمی کنم، همیشه با این مسئله درگیرم نمی دونم چرا، باور کنید سعی می کنم یه جا در بیارم که یادم نره ولی پرت کردن جوراب یکی از لذت های جدایی ناپذیر زندگی من شده، البته فرداش این لذت کوفتم میشه ولی اینم مثل هزاران عادت بدی که دوستشون داریم و نمی خواییم رهاش کنیم، آهان ایناهاش، پیداش کردم، خوب دیگه بریم که دیر نرسیم.

هر وقت میام کوه این سوال برام پیش میاد که میگن «کوه ها میخ های زمینه» دقیقا یعنی چی؟ مگه زمین رو روی دیوار چسبوندن که میخ لازم باشه، نکنه این بیچاره ها که تشخیص دادن زمین گرده اشتباه می کنن و زمین تخته و با میخ که کوه ها باشن روی یه دیوار خیلی بزرگ چسبوندنش، توی کتاب ها هم همه قاره ها رو توی یه صفحه می کشن، اگه زمین مثل تخته نیست چرا توی کتاب ها گرد نمی کشن، اِ سلام، ببخشید متوجه نشدم اومدی، چطوری؟ خوبی؟ ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه