برچسب: سفر

۱۵تیر

سفرنامه مشهد (۴): اگر روزیم باشید، می خرید!

پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

باز هم مثل روزهای قبل نتونستیم صبح زود بیدار بشیم و ساعت ۹:۳۰ دقیقه بیدار شدیم و باز با پذیرش تماس گرفتیم که صبحانه را چه کار کنیم دوباره خواب موندیم و اونا هم لطف کردند و صبحانه را داخل اتاق آوردند، بعدش شروع کردیم به کار کردن تا ساعت ۱۲:۰۰ ظهر، کاری که می کردیم نیاز به فکر کردن زیادی داشت و باید مسائلی رو حل می کردیم برای همین انرژی زیادی ازمون گرفت و تا ساعت ۱۴:۰۰ مشغول کارهای شخصی و استراحت شدیم، ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه رفتیم کافه نبات، تا هم ناهار بخوریم و هم از اونجا کار کنیم، برامون خیلی جالب بود وقتی فهمیدیم کافه ای که دیروز رفته بودیم رو صاحب کافه نبات یازده سال پیش زده بوده و بعد فروخته بود و کافه نبات رو زده بود، کافه من درباره کافه های مشهد کمی صحبت کرد و حتی کافه های خوب تهران و به ما پیشنهاد می داد. ادامه مطلب »

۱۳تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۳): قطار

از نظر من یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین وسایل نقلیه برای مسافرت قطار هست، برای من مثل یک شهر کوچولو می مونه که کوپه های کنار همش تداعی کننده خونه هاش هست، رستورانش مثل کافی شاپ می مونه و وقتی تو ایستگاه های مختلف نگه میداره انگار به گشت و گزار و مسافرت رفتیم، حتی اگر دسته جمعی با قطار سفر کنیم می تونیم خونه ی همدیگه هم مهمونی بریم و کلی خوش بگذرونیم، توی کوپه واقعا شبیه خونه است، تشک و بالش و پتو و کلی خرت و پرت دیگه، رئیس قطار حکم شهردار رو داره، توی هر واگن کوپه ای برای خرید تنقلات وجود داره که مثل مغازه می مونه، واقعا یک بازی لذت بخش هست، من اگر فرصت داشته باشم و یا کسی همراهم باشه، ترجیح میدم با قطار سفر کنم، از همه مهم تر فرصتی برای با هم بودن و حرف زدن و گپ های شبانه است.

۱۲تیر
مشهد

سفرنامه مشهد (۱): اسماعیل ات را قربانی کن!

بعد از اینکه تصمیم گرفتم گذشته رو بزارم پشت در، شروع کردم تمام چیزهایی که مربوط به گذشته بود رو تعطیل کردم و با آرش تصمیم گرفتیم بعد از جمع و جور کردن بعضی از کارها بریم سفر و درباره کارهایی که قراره در آینده شروع کنیم صحبت کنیم و تصمیماتی بگیریم، اول قرار بود یک سفر ماجراجویی یا به شمال داشته باشیم یا جنوب، ولی سر از شرق درآوردیم، بعد از اینکه درباره سفر و ماهیت سفرمون صحبت کردیم و به خاطر یکی از دوستانمون که احساس کردیم دیدن ما می تونه حالش رو خوب کنه، مقصد سفر رو مشهد در نظر گرفتیم و برای اینکه بیشتر از فرصت هامون استفاده کنیم تصمیم گرفتیم با قطار سفر کنیم، برای من خیلی فوق العاده بود چون دو سال بود مشهد نرفته بودم، ناخود آگاه آخرین روز از شب های قدر تو ذهنم مجسم شد، تو مراسم قرآن به سر رسیدیم به قسمت علی بن موسی الرضا (ع)، یه حس و حال عجیبی داشتم، شروع کردم با امام رضا دعوا کردن که این چه دوستی و رفاقتی بود که دعوت نمی کنی بیاییم بهت سر بزنیم؟ قهر کردی؟ خب خودتون گفتید قهر بیشتر از سه روز جایز نیست، نکنه منظورتون سه سال بوده! فکرشم نمی کردم اینقدر زود و این طوری اتفاقی دعوت کنه و مسیر سفر ما رو به سمت خودش تغییر بده، این جزء دوست داشتنی ترین اتفاقات زندگیم بود. ادامه مطلب »

۱۲تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۲): دوازده

امروز وقتی می خواستم دوازدهمین روزانه های ذهن یک دیوونه رو بنویسم، خیلی حس خوبی داشتم برای همین عنوان اش رو گذاشتم دوازده، عدد دوست داشتنی هست و من همیشه عاشق اش بودم، در آینده به امید خدا و همت خودمون قرار هست اتفاقات هیجان انگیزی حول محور دوازده بیافته، امروز در دوازدهمین روز ماه عازم سفری هستم که قرار هست در اون دوازده رو طراحی کنیم، درباره سفر و مقصد سفر و اتفاقات سفر در یک پست جداگانه مفصل خواهم نوشت، البته هیچ برنامه ریزی از قبل برای چنین اتفاقی نداشتیم.

۵تیر
لیست کارهای قبل از مرگ

لیست کارهای قبل از مرگم

مدتی هست به خاطر شرایط روحی که توش قرار داشتم و دیدن یک فیلم سینمایی زیاد به مرگ فکر می کردم و با خدا حرف می زدم، آخرش تصمیم گرفتم یک لیست از کارهایی که دوست دارم قبل از مرگ ام انجام بدم بنویسم و تا جایی که در توانم هست به فکر اجرایی کردنشون باشم، یاد سخنی از امام علی (ع) افتادم که می فرمودند: «برای مؤمن (در شبانه روز) سه ساعت (زمان) وجود دارد، زمانی که در آن با پروردگار خویش مناجات می کند و زمانی که هزینه زندگی را تامین می کند و زمانی برای وا داشتن نفس به لذت هایی که حلال و مایه زیبایی آن است»، با خودم گفتم لیست کارهام رو طوری بنویسم که شامل هر سه این موارد باشه. ادامه مطلب »

۷آبا

خانه واده آنها

چند شب پیش با جمعی از دوستان داشتیم درباره خانواده حرف می زدیم، بحث هم از اینجا شروع شد که ما در خانواده هامون آزادی نداشتیم، خیلی سختی کشیدیم و یکی از بچه ها می گفت من نمی خوام بچه ام ایران بزرگ بشه، ازش پرسیدم چرا؟ می گفت ایران بچه ها آزادی ندارند، دانشگاه خوب نیست و …، یکی دیگه از بچه ها بهش گفت تو همین الان داری آزادی رو از بچه ات می گیری، پرسید چرا؟ گفت شاید بچه ات دلش بخواد ایران زندگی کنه، یا اصلا بخواد شغلی رو انتخاب کنه که باب میل شما نیست، مثلا بره روحانی بشه، واکنش جالبی نشون داد، گفت غلط می کنه، تا چند لحظه خودش هم حرفی نمی زد و بعد همه با هم خندیدیم. ادامه مطلب »

۱۲شهر

به خودمون فرصت بدیم

چند روزی بود که یکی از شرکت کننده های استارتاپ ویکند که الان یادم نیست در کدوم رویداد دیده بودمش، اسرار داشت تا همدیگر را از نزدیک دوباره ببینیم و می گفت مشکل جدی براشون پیش اومده و نیاز به کمک دارند، من هم واقعا حال و حوصله نداشتم و بهش گفتم طرح رو برام بفرست تا بخونم و بگو مشکل چیه اگر کاری از دستم بر اومد بهتون میگم، تا امروز که باز پیگیر شدند و من هم با یکی از دوستان قرار ملاقاتی گذاشته بودم، به دوستم گفتم میای بریم با چند نفر صحبت کنیم، اون هم گفت باشه و من قبول کردم و در کافه ای قرار گذاشتیم، خیلی وقت بود کافه نرفته بودم، کافه شیک و قشنگی بود و دکوراسیون شیکی داشت. ادامه مطلب »

۲۳اسف

۲۲ روز گذشت،…

جمع بندی هفته سوم

امروز بیست و دو روز از شروع برنامه های جدید من میگذره، همه چیز خیلی خوب داره پیش میره و همه چیز سر جای خودش هست و من هم انگیزه فوق العاده ای برای ادامه مسیر و ساختن آینده دلخواه خودم دارم، فقط در سرفصل برنامه ای یادگیری مشکلات جدی به وجود آمده که بیشتر اون به خاطر تنبلی هست ولی برنامه های خوبی هم برای پیشبرد اون بخش دارم و سعی خواهم کرد طی چند روز باقی مانده از ماه اسفند و سال ۹۳، عقب افتادگی های اون سرفصل هم جبران کنم. ادامه مطلب »

۱۴اسف

سالاری که در آتش سوخت

چهارشنبه قرار بود با یکی از دوستان بریم به سمت جنوب، از صبح پیگیر بودم خبری ازش نشد، با یکی از دوستان جدیدم قرار گذاشتم تا با هم صحبت کنیم و من بهش نصب کردن وردپرس و این حرف ها رو یاد بدم تا شروع کنه به نوشتن، ساعت ها با هم حرف زدیم و دامین و هاست خریدیم، وردپرس نصب کردیم و تنظیمات اولیه اش رو درست کردیم تا اینکه بالاخره گوشی من صداش در اومد و دوستم گفت خودت رو تا دو ساعت دیگه برسون قم، قراره از سمت اصفهان بریم جنوب. ادامه مطلب »

۲۴بهم

یکی بود که دیگه نیست

سال ۹۰ بود که تصمیم گرفتم یک طرح دانش آموزی برای رشد چند جانبه تعدادی دانش آموز طراحی کنم و این چنین شد که برهان متولد شد، ابتدای کار ۵۰ نفر بودیم که با لج بازی یک سری آدم که می گفتند فقط ما می فهمیم، نصف شد و اون نصف هم بعد از مدتی چند تایی رو انداختیم بیرون تا جمع یک دست بشود و از با هم بودن لذت بیشتری ببریم برای همین تعداد اعضای برهان به ۱۶ نفر رسید، ولی ۱۶ نفری که هر کدام به نظرم دنیای بزرگی برای خودشون داشتند. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه