برچسب: کارآفرینی

۸مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۹): هزار روز صبر کنید.

امروز یاد بخش هایی از کتابی افتادم که یکی از دوستانم برام فرستاده بود، نوشته بود برای اینکه کسب و کار بتونه جایگاه خودش رو پیدا کنه به هزار روز زمان نیاز داره، یاد کارهای خودم و بعضی از دوستانم می افتم خنده ام می گیره، سریع کاری رو راه می ندازیم و بعد از یک مدت یا پولی به جیب می زنیم یا نمی زنیم، بعد هم می گیم نگرفت و می ریم دنبال یک کار دیگه، کاری با اون بخشش ندارم که شخصیت من یه جورایی این طوری هست که کار رو شروع می کنم و باید بدم یکی دیگه ادامه اش بده که به نظرم این هم اشتباه هست، جدیدا تصمیم گرفتم هر کاری که شروع می کنم بعد از هزار روز که پاش ایستادم تصمیم بگیرم حالا ادامه میدم یا نمیدم، این مطلب هم نوشتم که همیشه یادم باشه باید حداقل هر کاری رو که شروع می کنم هزار روز ادامه اش بدم.

۹آبا

آزمون مامان

نزدیک دو سال هست که داریم روی یک سرویس تحت وب کار می کنیم، یادم میاد قبل از شروع کار یک ماه داشتیم طرح تجاری می نوشتیم و کلی هم تحقیقات بازار انجام دادیم، بعد از گذشت ۹ ماه که شروع کرده بودیم، دچار یک سردرگمی بدی شده بودیم، هم می دونستیم داریم چه کار می کنیم و هم نمی دونستیم، یه جای کار می لنگید، بعد از کلی بازنگری روی فرآیندها و مشتری هایی که فکر می کردیم چی می خوان و باهاشون مصاحبه هایی هم داشتیم تغییراتی در کارها ایجاد کردیم و تا همین چند وقت پیش داشتیم اون مسیر رو ادامه می دادیم، محصول اولیه آماده شده بود و باید وارد بازارش می کردیم ولی نمی تونستیم، مشکل بزرگی وجود داشت. ادامه مطلب »

۴آبا

خانه واده ما

تو مطلب قبلی درباره خانواده یکم حرف زدم، قصد دارم تو این مطلب درباره نوع نگاه خانواده ها به بچه ها بنویسم، یه جورایی میشه گفت حاصل تجربه برخوردهایی که با خانواده های مختلف داشتم، از خودم شروع می کنم، توی خانواده ما خیلی مهم نبود هیچ کدوم از بچه ها دکتر بشن یا مهندس، بیشتر مهم این بود که حتما وارد دانشگاه بشیم، به جز من همه لیسانس و فوق لیسانس گرفتن من توی دو راهی موندم دکتر بشم، مهندس بشم، روانشناس بشم، مدیر بشم، چی بشم بالاخره، دوران بدی بود، فکر کنید یک بچه هجده ساله چی از آینده می فهمه، من اصلا نمی دونستم کی هستم، راستش همین الانم جواب این سوال رو درست و حسابی نمی تونم بدم، ادامه مطلب »

۲۶شهر

راه اندازی کسب و کار

کتابی که خوندنش برام هیجان انگیز بود، راستش من این کتاب رو وقتی رفتم به یکی از دوستانم سری بزنم روی میز کارش دیدم، برش داشتم و چند صفحه ای ازش خوندم و خوشم اومد، بهش گفتم این و من می برم، گفت تازه خریدمش و نخوندمش، از اونجایی که حوصله خرید نداشتم، پول اش رو دادم گفتم یکی دیگه برای خودت بخر، مدت ها روی میزم خاک می خورد تا اینکه نمی دونم چی شد دوباره رفتم سراغ این کتاب و بالاخره به نیت خوندن بازش کردم، چند صفحه اول رو خوندم هر چی بیشتر جلو می رفتم بیشتر برام جذاب می شد، سعی می کردم قدم به قدم با کتاب پیش برم، این موضوع به جذابیت کتاب اضافه می کرد. ادامه مطلب »

۱۳شهر

به خودمون فرصت بدیم

چند روزی بود که یکی از شرکت کننده های استارتاپ ویکند که الان یادم نیست در کدوم رویداد دیده بودمش، اسرار داشت تا همدیگر را از نزدیک دوباره ببینیم و می گفت مشکل جدی براشون پیش اومده و نیاز به کمک دارند، من هم واقعا حال و حوصله نداشتم و بهش گفتم طرح رو برام بفرست تا بخونم و بگو مشکل چیه اگر کاری از دستم بر اومد بهتون میگم، تا امروز که باز پیگیر شدند و من هم با یکی از دوستان قرار ملاقاتی گذاشته بودم، به دوستم گفتم میای بریم با چند نفر صحبت کنیم، اون هم گفت باشه و من قبول کردم و در کافه ای قرار گذاشتیم، خیلی وقت بود کافه نرفته بودم، کافه شیک و قشنگی بود و دکوراسیون شیکی داشت. ادامه مطلب »

۲۳آبا

تمام تلاشم را کردم تا دکتر و مهندس نشم!

دوران ابتدایی از این بازی ها بود با کاغذ درست می کردیم، چند تا شغل هم روش می نوشتیم، بعد یکی رو انتخاب می کردیم و می گفتیم مثلا چند تا، بعد طرف مقابل باز و بسته می کرد به تعداد عددی که ما گفتیم و بعد همون که انتخاب کرده بودیم میومد و می گفت، چی میشیم در آینده، یادم میاد اون موقع شغل های دنیا برای ما خیلی محدود بود، خلاصه میشد توی دکتر، مهندس، رفته گر، نون خشکی، خلبان، کارگر، مغازه دار، آخرش دیگه پول دار بود، ما که پول دار بودن رو شغل می دونستیم، شما رو نمی دونم، اون موقع تلاشم این بود، دکتر نشم، هر چی دیگه میومد خیلی برام مهم نبود، گویا می ترسیدم. ادامه مطلب »

۱۶بهم

ما برند ها رو می سازیم

وقتی چگونگی شکل گیری بزرگ ترین برند های دنیا رو می خونید، احتمالا اولش خندتون می گیره و این سوال در ذهن تون ممکنه ایجاد بشه که مگه میشه این همه مسخره بود! خیلی هاشون اسم هایی که گذاشتن رو فقط دوست داشتند، ولی اونها با کارهایی که انجام دادن به اون اسم هویت دادند و به مرور زمان شخصیت برای اون اسم درست کردند و بعضی هم قوی تر عمل کردند برای اون اسم داستان هم ساختن که امروزه ما داستان برند هایی رو تعریف می کنیم که روزی چیزی نبودند. ادامه مطلب »

۲۳شهر

«تعهدنامه»

این متن تعهدی است که کارآفرینان هند و کسانی که در این راه دارن کارشون رو شروع می‌کنن، در رویدادهایی که در هند برگزار می‌‌شه تکرار می‌کنند. دوست بسیار خوبم صالح برادران امینی متن رو ترجمه کرده و فقط لغت هند رو با ایران عوض کرده. آیا ما از صمیم قلب چنین تعهدی رو به هم می‌دیم؟ من این تعهد رو می‌دم چون فکر می‌کنم نیاز جامعه هست و جدیت اجراش رو هم دارم:

من “ابوالفضل فتاحی” تعهد می کنم که …
– شجاعت همه‌ی کسانی را که بنیادی با ریسک بالا را پایه‌گذاری می‌کنند تحسین کنم.
– دوستان و خانواده‌هایی را که درگیر ایجاد یک استارت‌آپ هستند، بخصوص در زمان سختی، حمایت و تشویق نمایم.
– هر زمان که از من خواسته شد، در شنیدن، ایجاد ارتباط و دادن توصیه‌ای که مفید می‌دانم به کارآفرینان دریغ نکنم.
– به صورت فعال کارآفرینان فردای ایران را تقویت کرده و در توسعه‌ی کارآفرینی تلاش کنم.
– بر انتخاب راه‌های ناشناخته مشتاق باشم.
– شکست را به عنوان معلمی ارزشمند گرامی بدارم.
– بیاموزم که مشکلات ایران را به عنوان فرصت ببینم و برای حلشان راهکار ایجاد کرده و راهکار را توسعه دهم.
– متوجه باشم که بزرگترین چالش‌ها معمولاً بزرگترین فرصت‌ها را شکل می‌دهند.
– رؤیاپردازی کنم و رؤیاهایم را به واقعیت تبدیل نمایم و نوآوری کنم و
– دیگران را هم حمایت کنم تا اینکه همه‌ی ما بتوانیم رؤیاهای بزرگتری در سر بپرورانیم و بهتر زندگی کنیم.

۵شهر

گاوآفرینی در طول زمان

ماجرای این گاو از اینجا شروع میشه که همه اول موضوع رو انتخاب می کنن، بعد متناسب با اون عکس می گیرن، ولی من چون برعکس آدمیزاد همیشه رفتار می کنم، اول عکس می گیرم بعد فکر می کنم حالا درباره ی این چی میشه نوشت، اینم از عجایب خلقت هست دیگه، خودتون رو نگران نکنید، و اما بریم سراغ موضوع عکس، گاو پستانداری است سُم دار، نُشخوار کننده و صدالبته شاخ هم دارد، گاو اسم یکی از فیلم های داریوش مهرجویی و یه تکنیک در بوم کسب و کارم طبق تحقیقاتی که به عمل آوردم هست.

بی خیال نکات علمی، کمی از ناگفته های گاو براتون بگم، کلمه ی کارآفرینی که امروز ما شاهد اون هستیم، از کلمه ی گاوآفرینی گرفته شده که به مرور زمان مثل چیزهای دیگه که تغییر کرده به این حالت دراومده، ماجراش هم میگن این طوری بوده که یکی می خواسته پولدار شه و رفت و گاوی خرید، از تکنولوژی های روز اون زمان استفاده کرد تا گاوی آفرید و اینقدر این کار رو کرد تا پول دار شد، برای همین بهش گفتن گاوآفرینی کرده، بقیه جوانان اون زمان هم اقدام به همین کار کردن و پولدار شدن، امروزه هم خیلی این روش مرسوم هست.

بعد از مدتی که گاوآفرینی رواج پیدا کرد، دانشمندان اون زمان دیدن از پوست گاو هم میشه علاوه بر گوشتش استفاده هایی بُرد، مثلا کیف و کفش و لباس بدوزن، همون جا بود که یکی به فکر زدن گاوخانه افتاد، و شروع به تولید این محصولات از پوست گاو کرد، البته امروزه به این جور جاها میگن کارخانه، بالاخره فرهنگستان رو برای همین تغییر اسم ها ایجاد کردن، بگذریم عده ی زیادی هم با ایجاد گاوخانه پولدار شدن، و هنوز هم که هنوز هست این گاوخانه ها با اسم جدید مشغول کار هستن و یکی از راه های پولدار شدن به شمار میاد. ادامه مطلب »

۲۶مرد

تمام آنچه که چهارمین همایش بین المللی بازاریابی اینترنتی، اقتصاد و گردشگری برای گفتن داشت

صبح روز جمعه ۲۴ مرداد بود که ساعت موبایلم از ساعت ۷ صبح شروع به زنگ زدن کرد، منم به نشانه ی اعتراض بهش محل نزاشتم تا ساعت به حوالی ۸:۳۰ دقیقه رسید، با شتاب خیلی زیاد از جام بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم و سوار بر سالارِ جاده ها به سمت برج میلاد حرکت کردم، ورودی برج نگهبان از دستگاهی که کارت پارکینگ صادر می کرد کمی فاصله داشت، منم که دفعه ی اولم نبود گفتم بزار صداش نکنم و خودم یه کارت بردارم که از شانس خوبِ ما دکمه را زدیم ولی کارتی نیامد، طرف داد زد گفت نمی خواد برو، با خودم گفتم تو کلا خودت باشی خیلی بهتره، ماشین رو پارک کردم و قدم زنان به سمت ورودی مرکز همایش ها می رفتم که امین ضیا و یه سری از بچه های تبریز رو دیدم که باهاشون توی استارتاپ ویکند تبریز آشنا شده بودم، اتفاق غیر منتظره ای بود، ولی بعدش که دوستان بیشتری رو دیدم کمی از تعجبم کم شد، جالبیه قضیه اینجا بود که اونجا همه مهمون بودن و کسی رو ندیدم پولی برای شرکت در همایش پرداخت کرده باشه.

بعد از اینکه چند دقیقه ای با بچه ها خوش و بشی کردم، دوستانی که من رو دعوت کرده بودن رو پیدا کردم و کارت ورود به همایش رو گرفتم، و وارد سالن شدم، شرکت های زیادی با گذاشتن یه میز کانتر و چند تا کاتالوگ و بروشور به تبلیغات محصولات و خدمات خودشون مشغول بودن، ما هم هدیه همایش رو گرفتیم و هِدفُنی که برای ترجمه بود هم دریافت کردیم و رفتیم نشستیم توی سالن، طبق برنامه اعلامی شروع همایش ساعت ۹ بود ولی به ساعتم که نگاه می کردم ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه رو نشون میداد، تا اینکه یه فایل ویدئویی قرآن پخش شد و سکوت نسبی سالن همایش رو فرا گرفت، دلیل سر و صدای حاکم بر سالن این بود که روی بلیت شماره ردیف و صندلی نوشته شده بود ولی راهنماهای داخل سالن بعضی ها رو جای یکی دیگه می نشوندن، بعد طرف میامد و دعوا شروع می شد، نفر جلویی من به طور جدی کسی که جاش بود رو بلند کرد و بهش گفت عزیزم صندلی همایش مثل صندلی هواپیما می مونه، بیمه هم روی شماره صندلی شده، پاشو، پاشو ببینم. ادامه مطلب »

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه