به نام مادر

امروز ظهر فهمیدم مامانم قراره بیاد پیشم، خیلی احساس جالبی بود، حتی برای خودش، هیچ کدوم باورمون نمی‌شد، دلیلش این بود هیچ برنامه‌ای نداشتیم، خواهر می‌خواست از تهران ماشین‌شون رو تحویل بگیره به مامان گفته بود میای بریم با هم تهران به پسرت هم سر بزنی؟ اونم خوشحال گفته بود چرا که نه! خیلی خوشحال شدم دیدمش، تصمیم گرفتم فرداش هم صبح از خونه بیرون نرم تا بیشتر در کنار هم باشیم، کلی حرف زدیم، شوخی کردیم، با لیلی بازی کردیم، همیشه هم میگه باورم نمیشه لیلی دخترت باشه، منم همیشه میگم شاید باورت نشه، خودمم باورم نمیشه، خلاصه هیچ چیزی در دنیا جای مادر رو پر نمی‌کنه، خیلی دوستش دارم و امیدوارم همیشه کنارم باشه و شرایط طوری بشه که بیشتر ببینمش، شاید یک روزی، کتابی به اسم «به نام مادر» نوشتم.

برای این نوشته یادداشت بگذارید.