هر وقت خوب شدی برمی‌گردم!

هفته‌ی پیش وقتی فهمیدم مامانم درگیر کرونا شده سراسیمه رفتم پیشش، وقتی من رو دید بهم گفت تا کی اینجایی؟ گفتم تا هر وقتی که تو خوب بشی هستم، گفت تو مگه کار و زندگی نداری؟ گفتم نه، کار و زندگیم تو هستی. می‌دونید مگه میشه مادر آدم مریض بشه بعد آدم بتونه کار کنه، اصلا دست و دلش به کار میره؟ برای من که نمی‌رفت. دلم آشوب بود، خدا رو شکر طی این هفت روز حال مامان رو به بهبودی بود و امروز خیالم راحت شد که اوج بیماری رو پشت سر گذاشته و دیگه فقط باید خودش رو تقویت کنه تا هر روز بهتر بشه. خیلی لحظات سختی رو پشت سر گذاشتیم، این روزها ذهنم درگیر مادر یکی از دوستانمم هست، حالش اصلا خوب نیست و بیمارستان بستری شده، براش دعا کنید. ای کاش مادرها هیچ وقت مریض نمی‌شدن. اصلا راحت نیست.

برای این نوشته یادداشت بگذارید.