یه جراحی کوچولو

دیشب از درد نتونستم درست بخوابم، صبح به هر جایی زنگ زدم تا یه دکتر خوب پیدا کنم، هر ساعتی می‌گفتن قبول می‌کردم، وقتی رسیدم و دکتر رو دیدم، خیلی ناراحت بهش گفتم مشکلم چیه، اونم گفت چیز خاصی نیست، باورم نمیشد، اومدم بیرون بهم گفت اگر می‌خوای درد کمتری داشته باشی باید عمل کوچیکی بکنی، گفتم باشه، فقط همین الان، حوصله ندارم برم فکر کنم و برگردم، شاید پشیمون بشم. قبول کرد و خدا رو شکر دکتر هم اون لحظه اوکی بود. یکم بعدش حالم خوب نبود ولی خوشحال بودم که راحت شدم. یعنی به نظر راحت شدم. می‌دونید هر چی سن آدم بیشتر میشه، مشکلات و درگیری‌های پزشکیش هم به نظرم بیشتر میشه.

برای این نوشته یادداشت بگذارید.