بابا بهم تکواندو یاد میدی؟
امروز لیلی از در اومد تو و شروع کرد به زدن ضربات پا به من و بهم گفت من رو بنویس تکواندو، دوستام تو مدرسه از این ضربهها میزدن، منم خندیدم و گفتم باشه، خودم بهت یاد میدم. همون روز قرار بود بریم تئاتر، بعدش گفت برام یه چیزی بخر! گفتم از اینجا نمیخرم ولی سوپرایزت میکنم، گفت دوست ندارم گفتم باور کن دوست داری، گفت اولش چیه؟ گفتم ل، گفت لباسه دوست ندارم، خندیدم و گفتم لباس چی؟ گفت مهم نیست، گفتم مهمه، اگر حدس بزنی میتونی انتخاب کنی دوست داری یا نداری، خلاصه از مسیر پارک لاله تا منیریه نتونست حدس بزنه، تا اینکه رفتیم داخل فروشگاه و گفتم لباس تکواندو اندازه دخترم بهم بدید. اشک ذوق داشت میریخت، فکرش هم نمیکردم اینقدر عاشقش بشه، اونقدر دوستش داشت که شب با همون لباس خوابید، همون شب هم چند تا حرکت ابتدایی بهش یاد دادم و واقعا فوقالعاده یاد میگرفت. امیدوارم ادامه بده باعث میشه منم یه چیزایی رو مرور کنم و کلی خاطره خوب برام مرور بشه.