با یک شام شکست خوردم!

امروز صبح که مشغول کار شدم، فهمیدم طرف با یک شام کار رو درآورده و باعث شده من شکست بخورم. البته در اون لحظه شاید اسمش رو شکست گذاشتم، چون در واقعیت اینطوری بود که من داشتم به طرف آناناس می‌فروختم در حالیکه اون سیب‌زمینی می‌خواست. من هر وقت تو زندگیم خواستم یک پروژه‌ی بزرگی رو شروع کنم، اولش همیشه خوب پیش رفته ولی همیشه وسط کار یه اتفاقی پیش اومده که رفته روی هوا، اینبار می‌خوام یکم بیشتر از همیشه تلاش کنم، البته اگر اتفاق عجیب دیگه‌ای این وسط نیفته و دیگران هم به تعهدات خودشون عمل کنن. حداقل تصمیم دارم آناناس رو تولید کنم. حس واقعا بدی داره، ولی از اینکه اونقدر بزرگ شدم که بی‌نهایت منطقی با این موضوع کنار میام خیلی حالم رو خوب میکنه. بریم ببینیم چطوری می‌تونیم این کار رو به یک جایی برسونیم. البته تصمیم دارم این خبر رو با بچه‌های تیم در میون نگذارم و خودم براش یه چاره‌ای پیدا کنم.

نوشتن یک دیدگاه