صبح بریم، شب بیایم؟
هفتهی پیش اگر بهم میگفتن تا قبل از عید یکبار دیگه میری دامغان، خیلی صریح میگفتم امکان نداره. ولی خب نمیدونستم یک جوان ۳۲ ساله به خاطر بیماری بیاد تهران و بره دکتر، چند روز بعد در بیمارستان بستری بشه و بعد از چند هفته از دنیا بره. هر بار این دنیا بیشتر از قبل سوپرایزم میکنه. این هفته وضعیت خیلی پیچیدهای از نظر کاری داشتم، حتی بابا هم گفت خوبه نیاید و پنجشنبه با هم بریم برای مجلس هفت، بعد دیدم هر دلبر طاقت نمیاره و دوست داره به احترام پدر و مادرش بره، هم مجتبی زنگ زد گفت وقتی بابا اینطوری میگه یعنی دوست دارم بیاید ولی اگر اذیت میشید نیاید. من اصولا هر وقت میریم دوست دارم یک شب بمونم، از خستگی سفرهای اینطوری بدم میاد، ولی شرایطم این هفته طوری بود که به مجتبی گفتم اگر صبح میای بریم و شب برگردیم من میام. اینطوری شد که کل امروز از صبح تا شب تو جاده بودیم، باقی زمان هم به صدای گوش خراش و نامفهوم مداح گوش میدادیم، جالبه که حتی یک کلمه از حرفهاش رو به یاد ندارم، بعید میدونم دیگران هم به یاد داشته باشن، نمیدونم حضور این آدمها در چنین مجالسی چه کمکی میکنه، واقعا سکوت مگه چشه؟ اگر کسی از دنیا رفته را بشناسه که در سکوت بیشتر گریهوزاری میکنه و کسی هم که نشناسه طرف خودش رو بکشه یک قطره اشک هم نخواهد گرفت. حتی بعد از خوندن نماز میت دیدم، دو تا پیرمرد با هم شوخی خرکی کردن و هار هار میخندیدن، واقعا میتونستن یکم صبوری کنن بعد بخندن. خلاصه هیچ کسی فایدهی این مراسمات رو نمیفهمه، جالبتر اینه آدمهایی هستن که متوفی سالی یکبار هم به زور اونا رو میبینه ولی طوری به سر و صورت خودشون میزدن که انگار، … بگذریم، هیچ کس فلسفهی این مراسمات بیهوده رو نمیدونه، ما که تا آخر نموندیم ولی فکر کنید از صبح تا ساعت ۲۱ شب مراسم ادامه داشته. واقعا همه چیز باید برعکس باشه، صاحب عزا حالش خوب نیست، ولی باید مهمونداری کنه، طرف میخواد یکم تنها باشه با غمش کنار بیاد، یکییکی بغلش میکنن و آه و فریاد سر میدن و طرف رو تا مرز جنون میبرن و بر میگردونن، در حالیکه هیچ کس، هیچ کس و هیچ کس از حال صاحب عزا خبر نداره و لحظهای نمیتونه خودش رو جای اون تصور کنه.
چقدر ذهنم امروز پر بود، بماند که درگیریهای روزمره زندگی در ایران هم باعث سردرد شدید و اضطراب ماست ولی یاد نادر ابراهیمی افتادم که در یک نوشته «در مجلس ختمی نشسته بودم، …» قشنگ این مراسم رو توضیح میده و فکر میکنم جایی میگه، به اصرار خانواده آمدهام تا دیگران روزی در مجلسم شرکت کنند و …، بگذریم، خدا رحمتش کنه، چیزی که مهمه اینه که دیگه از امروز کسی که تا دیروز بود در بین ما نیست و برای فهمیدن چرایی این زود رفتن باید تا دنیای باقی اگر باشه صبر کنیم.