شاید فردا خیلی دیر باشه!
چند وقتی بود که پسرعمهی دلبر اومده تهران و بیمارستان بستری بود، البته ما دقیق نمیدونستیم چه مریضی داشته. یکی دو روز پیش که اومدم خونه دلبر گفت تولدش هست، منم گفتم بهتره بریم بهش سر بزنیم، ولی گویا حالش خیلی مساعد نبود و مامان دلبر به خاطر لیلی گفته بود اون شب نریم، قرار گذاشتیم دو روز بعد یعنی جمعه بریم. صبح جمعه بابا زنگ زد که بریم خونهشون، نگفته دلبر متوجه شد، دیدم اشک توی چشمهاش جمع شده بود، گوشی رو ازش گرفتم و زمانیکه داشتم صحبت میکردم فهمیدم این دو ماه درگیر سرطان مغز استخوان بوده و مشکلات کلیه و … هم به خاطر همون بوده و دیگه امروز نتونسته تحمل کنه، واقعا ناراحت کننده بود، باوجودیکه من هیچ وقت هم ندیده بودمش خیلی ناراحت شدم، یکی اینکه همسن میلاد بود، یکی اینکه با چیزی شبیه همون درد از دنیا رفته بود، لعنتی تمام خاطرات اون سالهای تلخ جلوم رژه میرفت، دوست داشتم از اون شرایط فرار کنم ولی نمیشد. خدا رحمتش کنه.
خلاصه اگر همون روز رفته بودیم حداقل برای آخرین بار میدیدیمش و واقعا ثابت کرد فردا میتونه دیگه خیلی دیر باشه، آدم هر کاری در لحظه به ذهنش افتاده رو به نظرم باید بدون فکر انجام بده، شاید فردایی وجود نداشته باشه که بخواد انجامش بده یا حتی جبرانش کنه!