گپ و گفت با ایمان
خیلی یهویی ایمان باهام تماس گرفت و گفت امروز میخواد بیاد پیشم، وقتی رسیدم شرکت بهش آدرس دادم و اونم یک ساعت بعد رسید، هیچ برنامه مشخصی نداشتیم، یکم دربارهی کارها و روندشون حرف زدیم، بقیهاش هم داشتیم روی ایدهی ایمان کار میکردیم، ایده جالبی بود. هر چند برای ایمان بود، اونجا فهمیدم حس داشتن به یک ایده یا احساس مالکیت داشتن بهش چطوریه! با این حال تا لحظهی آخر پا به پای ایمان ایدهپردازی کردم، حتی وسطش همکارم رو صدا کردم و ایدهی ایمان رو یک اعتبارسنجیریزی هم براش انجام دادم. ایدهی خوبیه، ولی میدونید که من با ایدههای پولساز مشکل دارم، من ایدههایی رو دوست دارم که باعث میشه تو زندگی از نظر مالی درجا بزنم ولی حالم خوب باشه باهاشون، ایمان ولی دوست داره پولدار بشه. عجیبه با هم کار میکنیم، ولی دوستش دارم، توی کار ایمان بینظیره، انتهای یک کار رو در میاره، مطالعه خیلی زیادی داره در حوزهی تخصصی، فوقالعاده هم پیادهسازی میکنه، حرف هم رو میفهمیم، به هم کمک میکنیم، اونقدر درگیر مادیات نیستیم، ولی شام مسئلهی مهمی هست برامون، با هم بعدش رفتیم یه شام خوب زدیم و برگشتیم به روتین زندگی.