پادکست جعبه: من، کوروش کبیر
این پادکست رو توی ماشین گوش دادم، بین اپیزودهای جعبه چند بار بالا و پایین کردم تا رسیدم به این، اپیزود جالبی بود، خیلی از چیزهایی که مطرح شده بود رو میدونستم و یک سری قسمتها هم برای من جذاب بود. اینکه ما ایرانیها از
این پادکست رو توی ماشین گوش دادم، بین اپیزودهای جعبه چند بار بالا و پایین کردم تا رسیدم به این، اپیزود جالبی بود، خیلی از چیزهایی که مطرح شده بود رو میدونستم و یک سری قسمتها هم برای من جذاب بود. اینکه ما ایرانیها از
امروز توی جاده با خودم گفتم بزار یه پادکست خوب گوش بدم، یکم گشت و گزار کردم تا رسیدم به پادکست جعبه، دلیل اینکه جذب این پادکست شدم خود منصور ضابطیان بود، هم عاشق کاراکتر این آدم هستم هم نوشتههاش. بین شمارههای پادکست داشتم میچرخیدم
پشت فرمون دنبال پادکست خوب بودم برای گوش دادن، که رسیدم به این پادکست و این موضوع، بعد از گوش دادن راستش متوجه نشدم دقیقا رژیم کتوژنیک چیه! شاید من درست گوش ندادم ولی بعدش احساس کردم به شدت نیاز دارم برم تحقیق کنم دربارهی
با اختلاف بهترین اپیزودی بود که تا الان از اکنون گوش داده بودم. اونقدر جذاب بود که برگشتم یکبار هم تصویری این قسمت رو تماشا کردم. چقدر کاراکتر مهمان برنامه، مهرداد اسکویی برام جذاب بود. لحظه به لحظهی این قسمت رو لذت بردم. از مسیری
میلاد منشیپور رو از تپسی و رقابتشون با اسنپ میشناختم، برای همین برام جالب بود بیشتر دربارهاش بدونم. واقعیت اینه که هیچ چیز قابل توجهی برام نداشت، حتی یک جایی دربارهی رابطه کار و یکی از دوستیهاش گفت که اصلا به دلم ننشست، واقعا اگر
اولین کارگردان ایرانی که خیلی دوستش داشتم عباس کیارستمی بود، بعد امیرنادری بود، بعد هم فکر کنم بهرام بیضایی و
من محمدرضا شعبانعلی رو از بلاگ خودش و سایت متمم میشناختم. خیلی سال میشه که بلاگ نمیخونم، بین اپیزودهای «اکنون» داشتم میچرخیدم که رسیدم به این اپیزود، با خودم گفتم جالب میشه بعد از سالها یک چیزی از آقای شعبانعلی گوش بدم. تجربهی خیلی جذابی
من تنها پادکستی که خیلی گوش دادم بیپلاس علی بندری بود، دیگه به هیچ پادکستی هیچ ارادتی ندارم، حتی ممکنه از پادکستهایی خوشم نیاد ولی به خاطر مهمونش اون رو گوش بدم. حسام آرماندهی از فاندرهای کافهبازار مهمان پادکست طبقه ۱۶ بود، البته این دومین
موضوع جالبی بود. من همیشه عاشق پیشبینی هستم. به خصوص پیشبینی آدمها. همیشه هم اینکار رو انجام میدم. وقتی یک نفر رو میبینم و باهاش گپ میزنم، سعی میکنم تحلیل کنم با این خصوصیات و ویژگیهایی که الان داره، چند سال بعد کجاست و چه
تصویری که از روشنفکر تو ذهنمه، آدمی هست که کتوشلوار با کراوات میپوشه با کفش سیاه براق و میره میشینه گوشهی کافه سیگار میکشه و کتاب میخونه. هر از چند گاهی هم با چند نفر وارد کافه میشوند و با هم بحثهای بیسر و تهی